من انقدر عجله ای رفتم ک وسایلمم نبرده بودم دیگه این کارا ک هیچ
من شب قبل زایمانم اتلیه نوبت عکاسی بارداری داشتم انجام دادیم اومدیم مامانمو گرفتبم اومدیم خونه خودمون ، یادمه وسیله هامو مامانم جمع کرد من رفتم حموم موهام تا زیر باسنم بود اینقدر خسته بودم سشوار نکشیدم یخوزده خشک کردم ریختم پشت بالشت خوابیدم ک به بدنم نخورده سردمشه مامانم تا خود صبح از استرس نخوابید نشست رو سرم هی قران خوند هم موهای منو دست کشید اینو هیچوقت بادم نمیره سرش غر زدم که نمیتونم از استرس بخوابم گاهی چشام گرم خواب میشه دست ب موهام میکشی بیدار میشم بگیر یخواب بابت این موضوع حالا ک مادر شدم استرسشو درک کردم خودمو نمیبخشم ک چرا غر زدم سرش ناراحتش کردم , صبح ساعت ۵ بیدار شد صبحونه خوردن با شوهرم ، مامانم از زیر قران ردم کرد با شوهرم و مادرش و مامانم رفتیم بیمارستان ،زایمان ک کردم مادرشوهرم رفت خونه مامانم و شوهرم دوروز موندن بیمارستان ، بعدم دخترم زردی گرفت فقط خودم میموندم بیمارستان ، ولی شوهرم بنده خدا عین این یک هفته ای ک بیمارستان بود بچه اصلا نرفت خونه با اینک پاییز هوا سرد بود این یک هفته رو تو حیاط بیمارستان و نمازخونه گذروند میگفتم برو میگفت زن و بچم بیمارستان باشن من برم خونه استراحت کنم اصلا نرفت بنده خدا
آره شوهرم رد کرد از خونه خودمون
هنوز نرفتم ولی آره قطعا مامانم رد میکنه من رو از زیر قرآن ، از خونه خودم قطعا چون جایی نمیرم من مامانم میاد
زن داداشم رو هم مامانم رد کرد از زیر قرآن و رفتیم بیمارستان
منکه یادمه سر پسرم کیسه ابم تو خونه پاره شد با لباس خونه بدو بدو رفتیم
من هول شدم کیسه آبم پاره شده بود توش خون بود از خونه خودم رفتم قرآن گرفتن اینا یادمون رفت
ن خونه ی خودم زایمانم اواخر فروردین بود بخاطر همون یه پیراهن حریر پوشیده بودم با حریرم برگشتم😂
نه والاا
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.