۱۶ پاسخ

شوهر من اگه نباش من میمیرم تو بارداری ندا ایشالله عمر با عزت بدع بهش واقعا شوهرم برام سنگ تموم گذاشت

من خیلی تاالان بیشتر کارای خونه رو خودش میکنه

خداروشکر تا الان خوب بوده. از هفت صبح تا هفت شب سرکاره، بعدشم که میاد به کارای من رسیدگی میکنه. هرکاری بگم انجام میده. با اینکه خیلی خسته اس. خدا بهش قوت بده. خدایی راضی ام ازش❤️

تجربه ثابت کرده نباید ازشون تعریف کرد چون تررررر میزنن😂

من که شوهرم نیست کلا ماهی یک هفته میاد خونه فقط

قبل بارداریمم خوب بود اما واقعا از روزی که باردار شدم خیلی خیلی بهتر شده و حتی یه روزم باهم حرفمون نشده کارامم میکنه خدا برا من و بچه هام نگهش داره انشاالله

خداروشکر چشمش نکنم خیلی خوبه هوامو خیلی داره تقریبا همه کارای خونه رو می‌کنه من فقط غذا درست میکنم هم اینکه خیلی اخلاقم به خاطر هورمون ها گند میشه گاهی اوقات تحمل می‌کنه باید خداروشکر کنم

منم وحشتناک اذیتم کردن‌چه خودش چه خانوادش

تو بارداری اول ظرفا میگندید دست بهشون نمی‌زد ی چایی برا خودش نمیریخت ولی این بارداری از روز اول همه ی کارا ی خونه رو اگه انجام نمی‌دادم انجام میداد

اصلا راضی نبودم به هیچ عنوان و شد آخرین بچه ای که براش میارم😅👼🏻

خدارو شکر تا الان خوب بوده هوامو داره

خداروشکر که اره تو این مدت درکم میکرد تو کارای خونه کمکم میکرد جارو کلا با خودش بود این مدت اگه من حالم خوب نمی‌بود و خودش سر کار به مامانش می‌سپرد حواسش بهم باشه

متاسفانه همه مردا همین جوری هستن شوهرمن بارداری وغیر بارداری درک نداره این بارداری هم پدرم دراومد ازدستش

شوهر من وقتی پریود میشم اونم پریود میشه😂بگم دارم سرمامیخورم اون از یکساعت بعدش تو رختخوابه😂😂😂نمیخوام تصور کنم تو حاملگی قراره چیکار کنه

من كه كلا بارداري شوهرمو نديدم😐ولي تلفني كه باهاش حرف ميزدم تحملم ميكرد حته اگه دعواش ميكردم چيزي نميگفت😂

نه متاسفانه منم درک نشدم اصلا😔، الانم که استرس اارم نزدیکای زایمان و اینا، همشو تنهایی تو سرم حل میکنم و خودم تنها با خودم میگذرونمش

سوال های مرتبط

مامان علی و ریحانه مامان علی و ریحانه هفته سی‌وششم بارداری
خانوما همسر من با این که همه کار می کنه ولی اصلا درک درستی از شرایط نداره، دیگه این روزا واقعا حالم بده و خسته و سنگینم
امروز سونو رفتم وزن یکی از بچه هام پایین بود اعصابم بهم ریخت
دیدم اونم ناراحته هی داشتم حرف می زدم که حالش خوب شه، گوشی گرفته دستش نشسته که زود باش کاراتو بکن بخوابیم من خوابم میاد، منم اصلا نمی تونم دیگه بخوابم، همش فکر خواب شه، می ترسم این جوری بمونه اون وقت من با دوتا بچه چی کار کنم آخه
تازه با حرص پاشدم چراغ خاموش کرد که خودش تا ۱۱ می خوابه بعد به من میگه چرا خوابت میاد، به خدا بعد از ظهر خوابیده بود، یه جوری دلم گرفت که من در حسرت خواب یه ساعت با آرامشم این چه حرفیه می زنه، دیدم هی صدا می کنه گریه م گرفته بود رفتم باز دراز کشیدم، نتونستم خودمو کنترل کنم آروم داشتم گریه می کردم هی گفت چرا نمی خوابی، یعنی اصلا شعورم ندارن، گیر داد منم عصبی شدم انقدر داد زدمو هر چی تو دلم بود گفتم و گریه کردم نفسم در نمیاد، حیوونی بچه هامم انگار ترسیده باشن هی تکون می خوردن، دید حالم بده اومد یه لیوان آب داد نگرفتم رفت خوابید، چه جوری می تونن این جوری باشن آخه
الان قشنگ خوابیده، فک کنم قهر و قهر کشی ه از فردا که من مقصرم، چی کار باید می کردم، به خدا چند ماهه فقط صبر کردم به خاطر بچه ها، هر کاری کرده با صلوات و ذکر خودمو آروم کردم عصبی نشم، همش دکتر سونو خودم تنها رفتم اومدم صدام درنیومده، خوابش باشگاهش همه چیش سر جاش یوده، به چند روزه چون اصلا نمی تونم با منه و کارهای خونه کمک می کنه فکر کرده مثلا خیلی کار کرده منت می ذاره، خیلی حال بدی دارم، از یه طرفم به خاطر بچه ها عذاب وجدان می گیرم😒