۶ پاسخ

ن که ما تو بارداری هرروز مثل ملکه ها بودیم تااخرین لحظه کار کردیم واخلاق شوهر که هیچی نگم زندگیت عادیه همه جا همینه نگران نباش

من تو بارداریم یه روزای دلم واقعا غذای خونگی مامانمو میخواست.گشنم میشد نمیتونستم یه غذا درست کنم.خدا خیرش بده یه همسایه دارم گاهی وقتا برام غذا میفرستاد.شهر غریبم خیلی سخته

عزیزم منم تا این هفته که گذشت میرفتم سرکار جمعه دیگه هم زایمانم هست اصلا عذاب وجدان نداشته باش
منم تا ۴ ماهگی معده درد و ویار شدید داشتم خودمم تمام کارامو میکردم نظافت خونه و رسیدگی به اون بچم و دکتر رفتن و سرکار رفتن و...
مگه مادرای قدیم که همش تا روز زایمان کار میکردن نون پختن و قالی و...‌ ماها چه اتفاقی برامون افتاد..
نگران‌نباش چیزی نیست
من دوستم همش استراحت مطلق بود بچش ۳۲ هفته دنیا اومد دلیل نمیشه چون استراحت نداشتی بچه زود دنیا بیاد

عزیزم زندگی نرمال و عادی داشتی من ماه آخر عذا دار فوت پدر جوونم شدم. ماه ۸ اساس کشی کردم. مدام راه رفتم کار کردم درو دیوار دستمال کشیدم بازدید خونه میامدن. حوصله غذا نداشتم. ذهنم درگیر خیانت بود با اینکه اینجوری نشده بود کسی گوشی اش شکسته با گوشی شوهرم زنگ زده. زنه پیام داده بود یک ماه پیگیری کردم تا ته داستان فهمیدم خشم و نفرت و عذاب و خستگی و درس بچه ام امتحانش موند چی بگم بهت مدل دیگه مصیبت بود که بکشم.درد تنهایی مادرم و دوری و بی کسی واقعا تعجب می‌کنم اینقدر مصیبت کشیدم

۲هفته دیگ بیشتر نداری استراحت کن حتما منم خیلی استرس داشتم ولی بموقع بدنیا اومد خداروشکر

عذاب وجدان نداشته باش ماشالا دوهفته هم بگذره بچه سالم به دنیا میاد

سوال های مرتبط

مامان علی و ریحانه مامان علی و ریحانه هفته سی‌وششم بارداری
خانوما همسر من با این که همه کار می کنه ولی اصلا درک درستی از شرایط نداره، دیگه این روزا واقعا حالم بده و خسته و سنگینم
امروز سونو رفتم وزن یکی از بچه هام پایین بود اعصابم بهم ریخت
دیدم اونم ناراحته هی داشتم حرف می زدم که حالش خوب شه، گوشی گرفته دستش نشسته که زود باش کاراتو بکن بخوابیم من خوابم میاد، منم اصلا نمی تونم دیگه بخوابم، همش فکر خواب شه، می ترسم این جوری بمونه اون وقت من با دوتا بچه چی کار کنم آخه
تازه با حرص پاشدم چراغ خاموش کرد که خودش تا ۱۱ می خوابه بعد به من میگه چرا خوابت میاد، به خدا بعد از ظهر خوابیده بود، یه جوری دلم گرفت که من در حسرت خواب یه ساعت با آرامشم این چه حرفیه می زنه، دیدم هی صدا می کنه گریه م گرفته بود رفتم باز دراز کشیدم، نتونستم خودمو کنترل کنم آروم داشتم گریه می کردم هی گفت چرا نمی خوابی، یعنی اصلا شعورم ندارن، گیر داد منم عصبی شدم انقدر داد زدمو هر چی تو دلم بود گفتم و گریه کردم نفسم در نمیاد، حیوونی بچه هامم انگار ترسیده باشن هی تکون می خوردن، دید حالم بده اومد یه لیوان آب داد نگرفتم رفت خوابید، چه جوری می تونن این جوری باشن آخه
الان قشنگ خوابیده، فک کنم قهر و قهر کشی ه از فردا که من مقصرم، چی کار باید می کردم، به خدا چند ماهه فقط صبر کردم به خاطر بچه ها، هر کاری کرده با صلوات و ذکر خودمو آروم کردم عصبی نشم، همش دکتر سونو خودم تنها رفتم اومدم صدام درنیومده، خوابش باشگاهش همه چیش سر جاش یوده، به چند روزه چون اصلا نمی تونم با منه و کارهای خونه کمک می کنه فکر کرده مثلا خیلی کار کرده منت می ذاره، خیلی حال بدی دارم، از یه طرفم به خاطر بچه ها عذاب وجدان می گیرم😒