۴ پاسخ

من از اون ادمایی بودم که کم ذوق بودم و با بچه تو شکمم حرف نمی‌زدم به نظرم لوس و مسخره بود و هیچ حس واقعی نسبت بهش نداشتم چون اصلا نمی‌تونستم باهاش درست ارتباط برقرار کنم. ولی به محض اینکه بدنیا اومد و گذاشتنش روی سینه‌‌م یهو خندیدم، نازش کردم و گفتم سلام عزیزدلم سلام عزیزم... انگار سال بود که می‌شناختمش و دنبالش گشته بودم و یهو پیداش کردم. خیلی احساس ماورایی و حال عجیبی داشت برام.الانم بهش فکر کردم گریه‌م گرفت. و اینکه من زایمان طبیعی داشتم و دختر عمه‌م از لحظه تولد فیلم گرفت واسه‌م کاملا انگار یهو از یه فاز وارد یه فاز دیگه میشم و یه شعف و هیجان و نوری توی چهره و نگاهم ظاهر می‌شه که قبلا هیچوقت نبوده.

من همزمان اشک می ریختم ولی غش غش می خندیدم

ایقد خوشحال بودم ک نمیتونستم جلو خودمو بگیرم گریه نکنم

من ک بجه رو گذاشتن رو سینم موقع سزارین ایقد گریه کردم ایقد گریه کردم ک نگووو از خوشحالی

سوال های مرتبط