فرزندپروری
دوستان قبلا یه تست هوش هیجانی یا همون EQ بهتون معرفی کرده بودم
احساس میکنم خیلی از والدین از این EQ غافل هستند و بیشتر به IQ اهمیت میدن
برای همین می‌خوام بیشتر با EQ آشناتون کنم

چرا سنجش هوش هیجانی در کودکی مهم است؟

🎭 ۱. مدیریت بهتر هیجان‌ها

کودکانی که هوش هیجانی بالاتری دارند، در شرایط استرس‌زا آرام‌تر می‌مانند، کمتر دچار انفجار هیجانی می‌شوند و سریع‌تر به تعادل برمی‌گردند.

🤝 ۲. روابط اجتماعی سالم‌تر

درک احساسات دیگران به کودک کمک می‌کند روابط بهتری با همسالان، خواهر و برادر و بزرگسالان برقرار کند و تعارض‌ها را سالم‌تر حل کند.

📚 ۳. موفقیت تحصیلی در آینده

مهارت‌هایی مانند همکاری، گوش دادن، کنترل تکانه و تحمل ناکامی، پیش‌نیازهای مهم موفقیت تحصیلی هستند که مستقیماً با EQ مرتبط‌اند.

🧘 ۴. سلامت روان پایدار

EQ بالا با کاهش اضطراب، افسردگی، پرخاشگری و افزایش خوش‌بینی و عزت‌نفس در کودکان همراه است.

🧩 ۵. تقویت مهارت حل مسئله

کودکی که احساسات خود را می‌شناسد، بهتر می‌تواند فکر کند، تصمیم بگیرد و برای مشکلاتش راه‌حل پیدا کند.

۹ پاسخ

۵. آموزش حل مسئله (تقویت تفکر هیجانی–شناختی)

حل مسئله به کودک کمک می‌کند احساس درماندگی کمتری تجربه کند.
به‌جای حل مشکل، سؤال بپرسید: «به نظرت چه کار می‌تونیم بکنیم؟»
گزینه‌ها را با هم بررسی کنید و پیامدها را ساده توضیح دهید.
حتی اگر راه‌حل کودک کامل نیست، تلاش او را تحسین کنید.

👨‍👩‍👧 ۶. الگو بودن والدین و مربیان (یادگیری مشاهده‌ای)

کودک بیش از آنکه به حرف‌ها گوش دهد، رفتار بزرگسالان را تقلید می‌کند.
نحوه مدیریت خشم، استرس و ناکامی شما مستقیماً به کودک منتقل می‌شود.
بیان سالم احساسات توسط والد («من الان ناراحتم و نیاز دارم چند دقیقه آروم بشم») بسیار آموزشی است.

🌈 ۷. تشویق به خودانگیختگی و تاب‌آوری هیجانی

کودکان با EQ بالاتر، بعد از شکست سریع‌تر به تعادل برمی‌گردند.
تلاش کودک را بیشتر از نتیجه تشویق کنید.
به او یاد بدهید اشتباه بخشی از یادگیری است.
داستان‌هایی درباره غلبه بر سختی‌ها بخوانید و درباره احساسات شخصیت‌ها صحبت کنید.
به کودک کمک کنید به توانایی‌هایش اعتماد کند، بعد از شکست دوباره تلاش کند و نگرش مثبت‌تری به چالش‌ها داشته باشد

۳. همدلی با کودک (تأیید احساس، نه تأیید رفتار)

همدلی به کودک یاد می‌دهد احساساتش قابل پذیرش‌اند، حتی اگر رفتارش نیاز به اصلاح داشته باشد.
بین احساس و رفتار تفکیک قائل شوید.
جملاتی مثل: «حق داری ناراحت باشی، اما زدن دوستت درست نیست» به کودک کمک می‌کند.
همدلی، امنیت هیجانی ایجاد می‌کند و پایه تنظیم هیجان است.

🌬️ ۴. آموزش تنظیم هیجان (نه سرکوب احساس)

هدف این نیست که کودک احساساتش را نداشته باشد، بلکه یاد بگیرد آن‌ها را مدیریت کند.
تمرین‌های ساده تنفس (دم و بازدم با شمارش)
استفاده از «گوشه آرامش» در خانه یا کلاس
آموزش مکث قبل از واکنش (مثلاً شمردن تا ۵)

راهکارهای تقویت هوش هیجانی کودکان (۴ تا ۷ سال)
🏷️ ۱. نام‌گذاری احساسات (پایه خودآگاهی هیجانی)
کودک تا زمانی که نتواند احساساتش را بشناسد و نام ببرد، نمی‌تواند آن‌ها را مدیریت کند. بسیاری از رفتارهای تکانشی در این سن، ناشی از ناتوانی کودک در تشخیص هیجان درونی است.
احساسات را ساده و قابل فهم نام‌گذاری کنید: خوشحال، ناراحت، عصبانی، ترسیده.
از موقعیت‌های روزمره استفاده کنید: «وقتی اسباب‌بازیت شکست، ناراحت شدی».
کتاب‌های داستان تصویری و کارت‌های احساسات ابزار بسیار مناسبی هستند.

👂 ۲. گوش دادن فعال (احساس دیده و شنیده شدن)
وقتی کودک احساس می‌کند شنیده می‌شود، کمتر نیاز دارد احساساتش را با رفتارهای افراطی نشان دهد.
هنگام صحبت کودک تماس چشمی برقرار کنید و هم‌سطح او بنشینید.
صحبتش را قطع نکنید و عجله برای نصیحت نداشته باشید.
احساس او را بازتاب دهید: «می‌فهمم عصبانی هستی چون نوبتت نشد».

عزیزم درخواس میدی من پرم 🌹

من متوجه نشدم از کجا انجام میشه

مرسی دوست قشنگم

عزیزم کتاب راجب این موضوع داری .....من هنوز گنگه برام ...پسر من هم هیجاناتش نمیتونه کنترل کنه سریع قهر می‌کنه گریه میشه همیشه باید ببره بازم زیاد بهش گفتم تلاش کن تا ببری اگه نبردی هم مهم اینه بازی کردی کنار دوستت خوش گذشته ولی بازم گریه میشه کمتر ولی بازم هست

👌👌👌👌👌

عالی بود 👏

سوال های مرتبط

مامان امیرعباس❤️ مامان امیرعباس❤️ ۵ سالگی
🪻🌸✨﷽✨🌸🪻  
     🌸 الهـی بـه امیـد تـو 🌸
  🌼🍃اللّٰہُمَّ‌عَجِّلْ‌لِوَلیڪَ‌الفَرَج🌼🍃      
🌺صلی‌الله‌علیک‌یا‌اباعبدالله🌺
                 
سلام و عرض ادب❤️
ان شاءالله سالم و تندرست باشید 🌹
وسایل مورد نیاز
🌱توپ(۲ دسته توپ که روی آن اعداد ۱ تا ۱۰ نوشته شده)
🌱یک لیوان کاغذی
🌱یک تکه روبان
لیوان را با چسب روی روبان محکم کردن
توپ ها را در ظرفی در دو طرف میز برای بازیکنان قرار میدهیم
حالا بازی رو شروع میکنیم...
مثلا من از امیرعباس میخوام توپ شماره ۷ را برایم بفرستد
او باید از بین توپ هایش عدد ۷ را پیدا کند و در لیوان بگذارد
من با کشیدن سر روبان که در اختیار من است لیوان را به سمت خودم هدایت میکنم و توپ مورد نظر در لیوان را برمیدارم
حالا نوبت امیرعباس است که توپ از من بخواهد
مثلا شماره ۹ را میخواد من توپ شماره ۹ را در لیوان می‌گذارم
امیرعباس سمت دیگر روبان را که در اختیار دارد می‌کشد تا لیوان را در اختیار گیرد و توپ را بردارد...
این بازی تا تمام شدن توپ های دو طرف ادامه پیدا می‌کند
تشخیص صحیح عدد و حفظ تعادل لیوان در هنگام کشیدن خیلی مهم است
فواید این بازی
☘️هماهنگی چشم و دست
☘️حفظ تعادل
☘️شمارش اعداد
☘️شناخت شکل نوشتاری اعداد

🌺اَللّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلِیِّکَ الْفَرَجَ وَ الْعافِیَةَ وَ النَّصْرَ وَ اجْعَلْنا مِنْ خَیْرِ اَنْصارِهِ وَ اَعْوانِهِ وَ الْمُسْتَشْهَدینَ بَیْنَ یَدَیْهِ🌺
                      •✾••┈┈••┈┈••✾
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت72

بهت زده گوشی را از کنار گوشش فاصله داد.
باور نمیکرد صدای آشنایی که در گوشش پیچیده شده، صدای ملورین باشد.

روی تخت نیم خیز شد و پتو را کمی پایین فرستاد و به ساعت نگاه کرد.

عقربه های ساعت عدد یازده را نشان میداد و این یعنی خستگی و مستیِ دشب به قدری زیاد بوده که نه ساعت یک سره بخوابد.

دستی میان موهایش کشید و سپس با لحنی شمرنده تر و خودمانی تر گفت:

- سلام، خوبی؟

اینبار نوبت ملورین بود که مکث کند و با استرس پوست ناخنش را بکند!

نگاهش به دختری که کنار دستش روی تخت دراز کشیده بود افتاد و اخم کرد.

- شما خوبین؟ من...من مزاحم که نشدم؟

پیش خود فکر کرد تمام این یک ماهی که گذشته را با یاد صاحبِ همین صدا سر کرده و حال او حرف از مزاحم بودن میزند؟
چه شوخی خنده داری!

از لبه‌ی تخت بلند شد و در اینه‌ی قدی که روبروی تختش بود، چشمش به پایین تنه‌ی پوشیده‌اش افتاد و این یعنی باز هم فکرِ ملورین کار خودش را کرده بود و حتی در اوج م*ستی هم اجازه نداده بود دست محمد به دخترِ دیگری بخورد.

ناخوداگاه لبخندی کنج لبش را پوشش داد و اهسته و با تن صدایی ضعیف گفت:

- نیستی!
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت40

-نمی‌تونم مینو منتظر منه، می‌ترسه اگر خونه نباشم باید برم خونم.

وقتی صداقت در حرف‌هایش باعث شد راهنما بزند و مسیر را به سمت پایین شهر دور بزند.

هر دو تا مقصد سکوت کرده بودند و‌ ملورین هر از گاهی به کیسه داخل دستش نگاه می‌کرد و لبخند می‌زند.

با این وسایل خورد و خوراک چند ماهشان جور شده بود و فقط مجبور بود پول داروهای مینو را بدهد.

محمد با دیدن ملورین آب دهانش را به سختی قورت داد، مثل اینکه واقعا محتاج بود که با چند تا بسته خوراکی اینطوری خوشحالی می‌کرد.

با یک دست فرمانش را گرفت و دستش را جلو برد، ملورین خودش را جمع کرد و به محمد نگاه انداخت.

در داشبورد را باز کرد و کاندوم و قرص‌ها را کنار زد، دستش را بیشتر دراز کرد و حواسش را به جلو داد.

دستش که به پول هایی که در داشبورد خورد برداشت و به ملورین گفت:
-در داشبورد رو ببند.

ملورین سر تکان داد و این کار را انجام داد، در حال رسیدن به مقصر بودند که یک دسته تراول دستش داد.

دختر همونطور به دست محمد خیره شده بود که توی هوا تکانش داد.
-بگیر دستم خشک‌شد.

-این چیه؟
-بگیرش.

ملورین از دستش گرفت و سوالی به نیم‌رخش نگاه کرد.
-برای خرج دوا و درمون خواهرت به دردت می‌خوره.

ملورین بغضی کرد این خانواده بیشتر از هر کسی به دادش رسیده بودند، همسایه‌های چندین ساله‌اش که اصلا برایشان اهمیتی نداشت که با چه چیزی دست وپنجه نرم میکرد
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت67

دکتر از مکثش استفاده کرد و گفت:

- بخاطر جسه‌ی کوچیک و سن کمش از روزی سه تا قرص باید شروع کنه تا به بالا ولی...

دکتر مکث کرد ولی ملورین متوجه شد که منظور دکتر از مکث آخر جمله اش چیست!

هزینه‌ی داروهای شیمی درمان برای او به شدت بالا بود و به حتم نمیتواست از پسش بر بیاید!

ولی با این حال دفترچه‌ی مینو را از جیب کیفش بیرون کشید و روی میز دکتر گذاشت و گفت:

- میشه داروهایی که باید برای بگیرم و اینجا بنویسین؟

دکتر بدون مکث گفت:

- بله حتما! بیمه دارین فقط؟

سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و برای اینکه خیال دکتر را راحت کند گفت:

- مشکل هزینش نیست!

دروغ که حناق نبود در گلویش ببندد!
بالاخره در این شهر بی در و پیکر جایی بود که بتواند پول در بیاورد!

دکتر نسخه‌ی مینو را نوشت و دفترچه‌ی قدیمی را به دست ملورین داد و گفت:

- این داروهاشه، دکتر داروخونه مینویسه که هر کدومو باید چطوری مصرف کنه، تنها خواهشی که ازت دارم اینه که به مینو کمک کنی که روحیشو حفظ کنه، حفظ روحیه واسه مینو از همه چیز مهم تره!

مینوی عزیزش خوب بلد بود که چگونه خودش را قوی نشان دهد.

در طول جلسات شیمی درمانی با وجود دردی که می‌کشید باز هم گریه نکرده بود.

هر بار که چشمش به اندام نحیف و لاغر و استخوان های بیرون زده‌اش می‌افتاد غصه می‌خورد ولی مینو... تنها می‌خندید!
مامان دخترام♥️🧡 مامان دخترام♥️🧡 ۵ سالگی
سلام گلی ها
سوال اول از کتاب «۵۰ سوال مهمی که بچه ها میپرسند»
سوال:
چرا من همیشه برنده نمیشم؟؟؟

کشف معنای سوال:

بچه ها تو سن ۴ تا ۸ سال تازه وارد اجتماع شده و هنوز تمرین زیادی برای کنترل احساسات ناخوشایندشون نداشتن( هر چند ممکنه بعضی بچه ها ذاتا اینکار رو بلد باشن در این صورت شما واقعا خوشبختی😍)
اکثر کودکان موقع باخت ب تلاش کم و بیش نیاز دارند تا بتونن حس ناامیدی و عصبانیت رو در خودشون کنترل کنن
تو این سن آنها باخت رو جزئی از خودشون میدونن و جدا کردن ارزش خودشون از دستاورد بازی کار مشکلی هست براشون

اول از همه باز هم به اهمیت الگوسازی باید اشاره کنیم، حتی موقع رانندگی یه جوری رفتار نکنید که هر کسی اول رفت اون برندس یا غذا خوردن بچه حس رقابت ایجاد نکنید و در موارد پیش اومده در زندگی برای شخص خودتون سعی کنید با برد و باخت درست کنار بیاید به عنوان یه الگو

ب عنوان والدین الان شما موظفید ک کمک کنید بچه با باخت کنار بیاد نه اینکه به زور اونو برنده کنید

ادامه در کامنت
مامان مسدود شدیم مامان مسدود شدیم ۵ سالگی
#پارت24
-چی شده شما دوتا دوباره مثل سگ و گربه شدین؟

-به بچه جماعت فضولیش نیومده، کیشته! برو سر درس و مشقت.

نیلا به محض شنیدن این حرف از زبان امیر انگار که به یکباره روی آتش نشسته باشد شروع به جلز و ولز کردن کرد.

محمد که سرگرم شدن امیر با کلکل کردن با نیلا را دید نفسی از سر آسودگی کشید.

واقعا حس میکرد که توانایی این را ندارد به او جواب پس بدهد!

احساس خستگی‌ای که در بدنش حس میکرد تا قبل از دیدن ملورین رسما از او مرده متحرک ساخته بود.

ولی الان که میتوانست در ده قدمی خودش دختری را ببیند که چند روز خواب و خیال راحت برایش باقی نگذاشته احساس آرامش بیشتری داشت.

با شدت گرفتن کلکل امیر و نیلا بی حوصله از کنارشان بلند شد و قدم‌هایش را به سمت بالکن کج کرد، اصلا حوصله این را نداشت که بخواهد در این مهمانی بماند.

دلش میخواست هرچه سریعتر زمان بگذرد و به نیمه شب نزدیکتر شود تا بتواند با ملورین تنها باشد، نگاهش را به آسمان تیره و ابری شب دوخت.

فقط خدا میدانست که تا به چه حد دل در دلش نیست که بتواند دوباره تن بی نقص ملورین را میان بازوهایش داشته باشد.
مامان رمان گندم مامان رمان گندم ۵ سالگی
#پارت116

دخترک دست هایش را در هم پیچ داد و به ارامی زمزمه کرد:

- دوست ندارم تو اون حال و روز ببینمش!

سر بالا گرفت و نگاهی به چشم‌های محمد انداخت و اهسته تر از قبل ادامه داد:

- موهاشم داره میریزه!

محمد با استیصال دستی به موهایش کشاند و همانطور که انها را عقب می‌فرستاد گفت:

- مینو روحیش قویه ولی اگه تو رو تو این حال و روز ببینه، حالش بد میشه ها!

راست میگفت!
مینوی عزیزش حتی از او هم قوی تر بود!

دخترکی خرد سال که با سن کمش با بیماری شدیدی که داشت مبارزه میکرد و دم نمیزد!

مینو قوی تر از اویی بود که با دیدن حال و روز خواهر کوچک ترش جان از بدنش رفته بود.

محمد به ارامی شانه‌ی دخترک را لمس کرد و تکانی کوتاه به شانه‌اش داد و گفت:

- بریم تو، ببینه تو هم اینجایی حالش بهتر میشه، بدو دختر خوب پاشو!

بی میل از روی صندلی پاشده و به همراه محمد وارد اتاق شد و چشمش مینو را شکار کرد.

روی تخت نشسته بود و عروسکش را محکم به تنش فشار میداد


صدای در را که شنید به سمت ان دو برگشت و با لبخندی ذوق زده رو به ملورین گفت:

- اومدی ابجی؟