همیشه دلم میخواست یکیو داشتم موقع حال بدیام میرفتم کنارش خودمو خالی میکردم اما نبود یوقتا میام خودمو اینجا خالی میکنم
یکساعته دارم گریه میکنم دخترم امروز خیلی اذیتم کرده چن باری اطرافیان برای اینکه دخترم بره بغلشون گوشی نشون دادن بهش اینم عادت کرده از عصری بخاطر گوشی داره گریه یمکنه که بازش کن منم انقدر فشار رومه سرش بدجور داد زدم بعدش از ناراحتیم فقط گریه کردم راستش من از بعد زایمانم یه ادم دیگه شدم حس میکنم افسرده شدم چون مدام به همه چی عصبانی میشم دخترم که گوشی میخواس سرش داد زدم از حرصم گوشیمو پرت کردم صفحش یکم شکست بعد زدم تو سرخودم و دخترمم گریه میکرد فقط حس میکنم روانم دیگه متلاشی شده کم اوردم دیگه حتی خواب هم ندارم از دستش ناشکری نمیکنم دخترم نباشه منم نیستم اما دیگه خستم نه کمکی دارم نه کسی که درکم کنه فقط میدونم دارم میمیرم یوقتا قلبم چنان تیرمیکشه که حس میکنم از فشار زیاد دارم سکته میکنم تو این یکسالو نیم خوابمم کم شده عصبانیتم زیاد من یه مامان بدیم که انقدر سر بچم داد زدم نتونستم خودمو کنترل کنم که دراینده بچم ضربه میخوره دیگه میخوام هرجور شده شیرخشکیش کنم حتی شده کامل از شیر بگیرم ولی برم پیش روانپزشک شاید ارامبخش داد یکم اروم شدم دخترم بیشتراز شیر به یه مادر با روان اروم نیاز داره...هعععی
فرزندپروری #پوشک #شیرخشک

۱۳ پاسخ

ای خدا پر حس بدی میفهممت خیلی بده
من دوبار با دخترم بد رفتار کردم سرش داد زدم عین سگ پشیمون شده بودم دوس داشتم بمیرم

فیلم ببین هرروز همزمان خیلی کمک میکنه صبرت بره بالا یا دمنوشای ارامش بخش بخور یوگا کارکن کتاب بخون ورزش کن نمازودعا بخون

عزیزم خیلی خودتو اذیت نکن حواسشو با یه چی پرت کن براش اهنگ بذار و در آخر بدون یه دقیقه به گوشی نگاه کنه خیلی بهتر ازاینه انقد خودتو و اونو اذیت کنی حالا امروز بهش میدادی برا فردا کلاا گوشیتو جمع میکردی ک نبینه

عزیز دلم هممون یه وقتایی کم میاریم
همینکه داری براش تلاش میکنی یعنی مادر کافی هستی
به قول یه عزیزی هممون یه وقتایی از کوره در میریم ولی مهمه بعدش رابطمون رو ترمیم کنیم گل دخترتو بغل کن ازش عذرخواهی کن بهش توضیح بده یه لحظه عصبانیتت بزرگ شد و نتوستی خودتو کنترل کنی بعدم هرجوری که دوست داره نوازشش کن اینجوری دیگه اون اسیبی که فکر میکنی خیلی کم میشه
شما فقط خسته ای عزیزم درکت میکنم

عزیزم🥲🥺❤️

بیا بغلم🥺🫂

منم دقیقا همینجوری شدم
منی که به صبور بودن معروف بودم

وای چقددد مث منی منم امروز خیلی باپسرم بدحرف زدم حالم ازخودم بهم میخوره مامانم ازیه طرف همسرمم ازیه طرف توقع دارن مهربون ونایس باشی!
واقعاحق داری

حتما برو پیش پزشک هم خودت آروم میشی هم بهتر از قبل میتونی به بچه و شوهر و زندگی رسیدگی کنی

منم دقیقا تو وضعیت تو هستم با این تفاوت که بچم به هیچ شیرخشکی لب نمیزنه مجبورم شیر خودم رو ادامه بدم شبی به شوهرم میگم میشه یک کم بشینم به حال خودم گریه کنم میگه گریه میخوای بکنی خونه مامانت من اینجا حوصله ناز خریدن ندارم!!!!

عزيزم تو فقط خسته ي همين مثل من منم اين رفتارارو دارم چون تنهام كمكي ندارم دركت ميكنم عذاب وجدان نگير 🫂🫂كم كم حال خودتو خودت خوب كن

پیش میاد حتی اگه کمکی داشته باشی واقعا یوقتا خسته میشی من با مادرشوهرم زندگی میکنم کمکم میکنه ولی چن روز پیش چون غذا نمیخوره بدجور عصبی شدم سرش داد زدم نمیتونستم اونو بزنم از فشار میزدم تو سر خودمو و گریه میکردم
بعضی وقتا دوست دارم تنها باشم حتی اگه شده برا دو ساعت ولی نمیشه کاری کرد🥲
غصه نخور

الهی عزیزم خدا بهت صبر بده اره شیرپاستوریزه هم میتونی بدی بهش

سوال های مرتبط

مامان nini مامان nini ۱۴ ماهگی
میخوام دردودل کنم چون حس میکنم دیگه کسی منو نمیفهمه مگر اینکه کسی تو شرایط من باشه
من از اول دوست نداشتم شیر خودمو بدم اما چون شیرم زیاد بود و حرفای اطرافیان هم از یطرف منم تجربه نداشتم دیگه از عذاب وجدان شیرخودمو دادم مثلا دخترم سینمو میخوره بااون یکی دستش اون یکی سینمو بازی میده یا فشار میده عصبی میشم اصلا خوشم نمیاد یا شیرم که کم میشه موقع میک زدن انگاری جونم درمیاد واقعا عصبی میشم خلاصه من تو این۱۴ ماه هربار گفتم از شیر خودم میگیرم شیرخشک میدم یچی مانع شد تااینکه الان دخترم بشدت وابستست خوردوخوراکش فقط شیره منه حتی غذا هم بخوره باز باید شیر میک بزنه من از این وضعیت خیلی خستم هربارم عصبانی میشم یا گله میکنم شوهرم میگه بابا یکمم صبر کن دیگه تموم میشه اینهمه غرزدن نداره و فلان خیلی دلم میگیره حس میکنم من واقعا مادر بدیم هرکس شیرخودشو‌میده حس خوب داره اما من از اول دلم نبود دست خودمم نیس واقعا خوشم نمیاد. البته بگما نوش جون دخترم اصلا برام مهم نیس شیردهی اعصابمو داغون کرد دندونامو نابود کرد وزنمو بشدت کم کرد دردم اینه اگه اون موقع عذاب وجدان نمیدادندو شیرخشک میدادم شاید با اعصاب ارومتری بچمو بزرگ میکردم شاید الان حالم انقدر بد نبود💔 لعنت به من
مامان درسا مامان درسا ۱ سالگی
دیروز یه فرو پاشی روانی رو تجربه کردم.
از سرکار برگشتم برای دخترم موز آورم روش پور بادام زدم حتی طرفش نیومد سیب قاشق کردم قاچ کردم دهنش رو باز نکرد
خیار دادم دستش عاشق خیاره لب نزد .
موز و بيسکوئيت قاطی کردم نخورد
اومدم قطره بهش بدم گریه میکرد و دهنش رو باز نمی‌کرد.
خلاصه که حسابی ناراحت و عصبی بودم.
سرش داد زدم بخور دیگه مامان
آنقدر حرصم دادی دیوونم کردی
انگار بچه مقصره
بعد اومدم آب بدم بازم نخورد .
دیگه به نقطه فروپاشی رسیدم. شروع کردم چندبار زدم توسعه خودم که چرا نمیخوری.
بعدهم به مادر بیچارم گیر دادم که تو به بچه نمیرسی بچه کلا از اشتها افتاده.

همه اینا نه تقصیر بچه ام هست نه تقصیر مادرم
همش بخاطر حس گناهی هست که من هر لحظه هر روز با خودم حمل میکنم.
حس گناه و ناکافی بودن
که من سرکار میرم و نمیتونم بهش برسم و برای همین غذا نمیخوره.
فکری که هر ثانیه زندگیش میکنم و زیر بارش میشکنم.
و دیروز واقعا منفجر شدم
بعد اون انفجار هم آروم نشدم. و تا شب با هر بهانه کوچکی گریه کردم.
اصلا قلبم آروم نمیشد
میدانم رفتارم بد و غیر قابل توجیه بود اما من یه مادر گناهکارم که بچه ام رو تنها گذاشته.
خدایا به همه مادرهای شاغل آرامش قلب بده تا مثل من درگیر این فکرهای پوچ نباشن