مثل یه آخیش از ته دل بود .انگار دنیا رویه خوشش رو بهم نشون داد یه خوشبختیه کوچولو .یه معجزه ک بخاطر داشتنش سالها گریه کردم بادیدن هربچه ای ب سختی اشکامو نگرمیداشتم ک چرامن ندارم.قبل جانا باهربارپریودشدن انگار بچه خیالیم رو ازدست میدادم پرازافسردگی بودم واین روندهرماه ادامه داشت .وجودشو شکر
یه حس نرمولک🤦♀️😁 یه پوست نرررررم و تازه و گرم خیلی حسش قشنگ بود ، اما دخترم چون ۱۶ ساعت با کیسه آب پاره مونده بود چروکم شده بود🫠
وقتی چشای درشتشو دیدم چشاموبستموصورتموگذاشتم رو صورتش و فقط اشک ریختموتمامه دردام یادم رفت...
آخی مادر فداشون بشم صورت نرمالوشون ای جانم خیلی خوب بود گریه میکردن همون لحظه که گذاشتنشون روی صورتم برا چند ثانیه آروم شدن بعدش بردنشون من بعدش فقط گریه کردم باورم نمیشد عین یه رویا بود بعد این همه سال چشم انتظاری حالا من مامان دوتا فرشته شدم خدارو شکر برا بودنشون داشتنشون
من با ای وی اف باردار شدم و هیچوقت فکر نمیکردم این لحظه رو تو عمرم ببینم . انگار تازه متولد شده بودم خودمم
👇🤍📸
سزریان بودم بیهوشی وقتی اوردنش توی بخش تو اتاق گذاشتنش بغلم چشما درشتش باز بود ی حس عجیب غریب و قشنگ سوزش بخیه عام یادم رف
نمیشه توضیح داد انگار سالها بود که من مامانش بودم انگار خیلی وقت بود که بچمه
قبلش فک میکردم میترسم ازینکه یه موجود زنده از شکمم دربیاد ولی خیلی عادی و با ذوق پذیرفتمش همون لحطه که صدای گریه ش شنیدم
دقیقا همون لحظه حس مادرانه ام شروع شد
میکفنم بچم چرا کریه میکنه نزارید گریه کنه و صداش میردم
و اون لحظه که لپای قرمزیه نرم و داغش رو گذاشتن روی صورتم نمیشه اصلا توضبح داد برای کسی فقط باید مادر باشی تا حس کنی
من این حس و تجربه نکردم و تا ابد حسرتش موند دلم و تا عمر دارم باعث و بانی و حلال نخواهم هم
من تو ۳۷ هفته و پنج روز با کیسه اب پاره ۵ صب رفتم بیمارستان خودم میخاسم که طبیعی بشه
از پنج صب تا ۷ عصر با امپول فشار و یچی که اسمشو نمبدونم انداخت داخل باد کرد و با ورزش و توپ و دوش ابگرم و ماما خصوصی شدم ۴ سانت
در حد مرگم درد داشتم هر یک ساعت میومدن معاینه میگفتن باز نشده و میرفتن تا دو صب منو همون طور نگه داشتن دیگه اخرا نمیتونسم دراز بکشم واس ان اس تی هزارررر بار گرفتنا واس ضربان اتاق عمل کنار زایشگاه بود متخصص بیهوشی خانم بود اومد گفت چرا نمیدینش اتاق عمل بچش بدون کیسه اب نمیمونه با زور اون دکتر بلاخره اون ماما بیشرف گفت طلاهاشو درارین بره اتاق عمل
دوتا بی حسی زدن بهم بی حس نشدم دکتر گفت وقتی نیس بچه تو خطر بیهوشش کنین بیهوش شدم و این حس موند رو دلم که لحظه تولد ببیمش پسرم و
بچمم رفت ان ای سیو چون بدون کیسه اب موند کمبود اکسیژن پیدا کرد 😔
کاااااش هزار بار اون حس تکرار بشه😭😭😭
فکر کنم فقط من حس خاصی نداشتم😐😐گنگ بودم همش نگاش میکردم باورم نمیشد واقعا مال منه یه حس عجیبی بود شوک بودم
بعد از یه بارداری سخت و چالش های زایمان و غصه های فراوانی که اطرافیانم بهم تقدیم میکردن و من جز صبوری و تحمل کار دیگه ای نکرده بودم دیدنش بوسیدنش واسه من بهشت بود همه غمام همه دردام یادم رفت 😭♥️
خیلی حس خوبیه سزارین بودم دیدمش گفتم شبیه کیه
خیلی خوب بود کلا تمام خشتگیام از تنم دراومد
قشنگترین حس دنیا 😭😭😭😭
خدا قسمت همه منتظرا بکنه بحق این ماه عزیز
قربونش برم فداش شم گریه میکرد گشنه اش بود توی اتاق عمل اورد ماما گذاشتش روی سینه ام
بعد رفتم ریکاوری بازم اوردش گفت گرسنشه شیرش میدی گفتم اره گذاشتش شیر خورد
بعد گفتم ببرمش گفتم نه بزار باشه روی سینه ام
هی نگاهش میکردم قربون صدقه اش میرفتم
وای بردیم به اون روزا😭😭😭
طبیعی بودم تماس پوست باپوست یک ساعت رو شکم بود تا بدنیا اومد گفتم وای شوهرمه چه پرمویه چه سیاهه.خداروشکرسفید شد ولی پرمویه
وحشت کردم همش میگفتم این از شکمم در اومد این یعنی تو شکم من بود ب همه جاش نگاه میکردم دست و پاهاش مونده بود زیرش در می اوردم اییی خداااا مامان هزار هزار بار روزی دورش بگرده
انقدر درد داشتم و تنگ نفس شدم و ببخشید بالا میاوردم که همش میگفتم صورتم کثیفه برش دارین🤣
یخ زده بودم و گرمی صورتش هیچوقت یادم نمیره
وقتی کشیدنش بیرون خیلیییی حس خوبی بودددد
آدم راحت میشه بچه رو میبینی انگار دنیا بهت میدن
من گفتم وایییی چقد شبیه حسینه😂پرستارا گفتن حسین داداشته؟گفتم نه شوهرمه.گذاشتنش رو سینه م خیلیم سنگین بود چون بدن آدم خیلی کوفته س درد گرفت واقعا
منم زایمانم طبیعی بود گذاشتش روی سینم فقط داشتم به چهرش نگاه میکردم ببینم چه شکلیه اصلا باورم نمیشد من به دنیا آوردمش تا چنددقیقه اصلا باورم نمیشد😂🤦♀️
من فقط صداشو شنیدم و دستشو دیدم دیگه ندیدمش بردنش سریع انای سیو ب خاطر همین نارس بودنش🥲🥲❤️
من نگاه پاهاش میکردم ببینم سالمه 😅
من خیلی حس خوبی داشتم بعد کلی درد که گذاشتن بغلم محکم بغلش کردم نازش کردم خیلی حس خوبی بود
قشنگترین لحظه ای که تو کل عمرم تجربه کردم و دیدم
فقط خواستم ببینم چه شکلیه و سالمه که خداروهزار مرتبه شکر بابت داشتنش
تازه به محض به دنیا اومدنش داشت انگشتش رو با ملچ مولوچ فراوان میخورد 😂چقدر دلم واسه اون لحظه تنگ شد
با هیچی عوض نمیکنم
سزارین بودم بی حس کردن
همون لحظه بعد تولد اوردنش صورتشو ب صورتم چسبوندن🥹🥹🥹
حتی نمیتونم حسمو وصف کنم خیلیییی خووب بود خیلیییی🥲♥️
هی منو که نذاشتن ببینم بچم و☹☹چون بند ناف به گردنش پیچیده بود نفسش کم شده بود زود از شکمم که درآوردنش بردن زود گذاشتن دستگاه فقط صداشو شنیدم بازم خدارو هزار مرتبه شکر کردم چون بچه دار نمیشدیم ما 🤗🤗🤲🤲😭😭
پیش خودم گفتم پس قیافش این شکلی بود🤣🤣🤣🤣 بعد میگفتم آیا از شکمم اومده بیرون تمیز محسوب میشه یا کثیف🤣🤣🤣
مگه میشه اون لحظه یادم بره منهمش فکر میکردم یه بچه پر از خون ببینمولی پسرم خیلی تمیز بود چون سزارین بودم تا از شکمم در آوردن نشونم دادن بوش که کردم کل غمام از بین رفت
من نگا موهاش کردم😁بعد پر بود ولی همش افتاد الان کچل موند😅
هییییییع بعضی سزارین ها هم این حسو تجربه میکنن
ولی من بیهوشی بودم هیچی ب هیچی 😑🤣
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.