۷ پاسخ

شوهر منم دست به بچه نمیزنه.
پسرم کار جالب انجام میده بهش با ذوق تعریف میکنم خیلی بی تفاوت انگار حسی ندارع

منم دلم به حال دخترم میسوزه خودم خیلی بازی کردن باهاشو بلد نیستم باباشم خیلی کم باهاش بازی میکنه
از دنیا اومدنشم تمام کاراش با خودم هست خیلی دلگیرم

الان فقط باید صبوری کنی تا این روزا بگذره

منم مثل توام تا باشوهرم جروبحث نکنم اصلا با دخترم وقت نمیگذرونه منم خستم همش بار مسئولیت بچه و خونه رودوش منه انقدجروبحثم کردم فایده نداره سکوت میکنم همش جدیدا ی چیزی همش مثل بغض توگلومه

منم واقعا داره روم فشار میاد پارسال مریض بودم اما دوره درمانم کامل نشد الان چند وقته برگشته شب ها به قدری حس سنگینی و تپش دارم با رو نمیتونم بخوابم بیشتر حس میشه گاهی سردرد نفس های کوتاه دارو خونه قرص ها مو نمیده میگه با نسخه از اون طرف دکتر خیر ندیده دارو هارو به اندازه یه هفته گاهی دو هفته می‌نویسه تموم شد دوباره بیاد پیشم بجز هذینه سنگینش من با یه بچه هی باید اینور بدوام هی آدرس میده فلان آزمایشگاه منم امروز بسته دارو هارو انداختم دور 😕 از وقتی ازدواج کردم بچه دار شودم اینطور شودم سنم زیاد نیست اما بشدت شکسته و مریض شودم هم از نظر روحی هم جسمی کم آوردم نمی‌دونم تا کی میتونم ادامه بدم کی سکته کنم معلوم نیست هیچ کس هم درکم نمیکنه

شوهر منم همینه ، همش منت می‌زاره که من خستم، از صبح سرکارم حوصله بچه رو ندارم ، غروب که میاد خونه این هندزفری تو گوششه تا ساعت ۱و۲ شب همش آهنگ واینستا، بهش میگم بابا ماهم آدمیم اونو بزار کنار یکم بیا پیش ما یکم با دخترمون بازی کن میگه حوصله ندارم، بدبختی من اینه که تو شهر غریبم هیچ‌جارو نداریم بریم همش با دخترم خونه ایم، دلم خیلی برای دخترم میسوزه خیلی حوصلش سر میره، اگه شهر خودم بودم مهمونی میرفتم و مهمون میومد بخدا اصن آدمم حسابش نمی‌کردم کاریشم نداشتم ،منم خیلی دلم گرفته خیلی

بگو محصول مشارکه هردو باید باهم تربیتش کنیم من گوشی میدم تلویزیونی هم نگاه میکنن خونم آرامش داره به کارام میرسم توهم سخت نگیر

سوال های مرتبط