۹ پاسخ

رسما دوتا بچه داری

البته پسرمم اذیت کاره هااا ولی خب بچه اس ولی شوهرم چی مرد گنده

شوهر منم همینه😵‍💫

شاید میخاد سربه سرش بزاره شوخی‌کنه باهاش خب باباشه‌ شوهرمنم همینکارومیکنه پسرم پامیشه باهاش جنگ میکنه شوخی میکنن کشتی میگیرن تو حساسیت نشون نده بزار‌ پدر پسری عادت کنن به اخلاق همدیگه

خیلی رومخه وقتی بچه بصورت جدی گریه میکنه و باباهه حتی دلش به رحم نمیاد و تازه هر هر میخنده میفهممممم ولی بهتره با ارامش توضیح بدی بلکه تو مخش بره😒

به شوهرت بگو من اگه چیزی میگم برای حفظ آرامش و روان بچه س. وگرنه تو باباشی هر کاری بخوای میتونی باهاش کنی. منم نمیتونم مانع بشم ولی اینا باعث میشه بچه عصبی و کلافه میشه بازم انتخاب با خودته. پسر من هرکسب سر به سرش بزاره بهش محل نمیده بعد هم پرخاش میکنه یعنی میکه با من حرف نزن اصلا. یاد گرفته اینجوری از خودش دفاع کنه. نتیجه سر به سر گذاشتن به اینجا میرسه که ارتباط عاطفیش رو بچه قطع میکنه با طرف.

باهاش صحبت کن و بعد اون رها کن. کم کم خود بچه یاد میگیره، وقتی گریه میکنه بچه بغلش کن بگو من پیشتم بابا داره باهات شوخی میکنه بابا دوست داره اگه این شوخی رو دوست نداری بهش بکو من اینو دوست ندارم به جای گریه صحبت کن تو میتونی بهش بگی این بازی رو دوست نداری بابا میخواد باهات بازی کنه بابا دوست داره
اینجوری هم بچه آروم میشه هم باباش یکم به خودش میاد وقتی بچه به گریه افتاد عاطفی بچه رو حمایت کن بچه هم کم کم جدی نمیگیره و میفهمه با افراد مختلف چجوری رفتار کنه

زیاد حساسیت بخرج نده این رفتار و فکر کنم بیشتر مردان دارن
همسر منم لج دخترم و در میاره کشتی میگیرن جیغشو در میاره
ولی من چیزی نمیگم

ببین موقعی که حال جفتتون خوبه باهاش باارامش توصیح بده که رفتارمادروپدرخیلی روبچه تاثیرگذارع وهمع چیوبراش بگی شاید اینحوری راحت ترقبول کنه.

سوال های مرتبط

مامان باران و بهار مامان باران و بهار ۳ سالگی
بچه ها من ساعت ۱۱بیدار شدم کم کم آماده شدم و تخم مرغ گذاشتم آبپز شه بهار بیدار شد کاراشو انجام دادم و لباس تنش کردم(در این حین بارانم هی میگفت بجای اسباب بازیها حرف بزن)بردم بهداشت واسه واکسن،از اونور ساعت۱برگشتم دیدم هنوز صبونه نخوردن😐تخم مرغها رو پوست کندم برنج گذاشتم خیس بخوره ،نون آب کردم و به باران تخم مرغ دادم خودمم یه چای سرد با کلوچه خوردم ،بعد برنجو پختم ،ناهارو آوردم شوهرمم وقت نداشت چیزی نخورد و رفت ،سفره رو جمع کردم آشپزخونه رو جمع کردم گفتم یکم باسنمو رو زمین بذارم که بهار گریه کرد بغلش کردم و چرخوندم ،بارانم دنبالم.... بعد که بهار رو زمین گذاشتم باران اسباب بازیاشو آورد که بیا بازی ... نیم ساعت باهاش بازی کردم گفتم دیگه بسه ،اونم ناراحت شد و گریه کرد می‌گفت باید باهاش بازی کنم ،یعنی نیم ساعته کوفتی واسه خودم نیستم ،ایا من مقصرم ؟؟؟؟همیشه در طول روز حتی شده نیم ساعت یا بیشتر باهاش بازی میکنم , گاهی هم متفرقه ست هر بار پنج دقیقه ده دقیقه تا یه ساعت دو ساعت بعد که باز بگه بیا بازی ،واقعا عذاب وجدان میگیرم اما می بینم واسه خودمم نمیتونم وقت بذارم اصلا ،شما که دوتا بچه دارید چه میکنید؟قبل از بهار خیلی باهاش وقت میگذروندم اما حالا اصلا نه نمیتونم درست حسابی واسه بهار وقت بذارم نه باران،بیچاره باران هم خیلی درک میکنه و هر بار که بهش میگم کار دارم صبر می‌کنه ،نمیدونم چیکار کنم😢