۱۲ پاسخ

عزیزم😔😔😔سرم آمده الان بعد یک سال ونیم هی جلو چشامه

الهی بگردم حتما خیلی اذیت شده
ان شاالله زودتر بهتر شه

وای عزیزم بلا به دور باشه ازش الهی

من چی بگم پسرم پاش شکسته
۶ هفته تو گچ بود
الانم نباید راه بره تا دوسه هفته
چهار دست و پا میشه ولی پاشو میکشه
پاش کوتاه شده
یعنی دارم دق می‌کنم فقط میگم یه دکمه باشه بزنم چند سال برم جلو دیگ نبینم این روزا رو

ای جان دلمممم 😭😭😭 خانمی دیشب برای پسر منم تو آشپزخونه این اتفاق افتاد، داشتم براش غذا گرم میکردم، بدو بدو اومد سمتم، یهو افتاد، سرش خورد به لبه ی تیز کاشی شده ی دیوار، اندازه گردو باد کرد و زخمی شد، انقدرررر گریه کرد جفتمون گریه می کردیم، همسرمم خونه نبود نمیدونستم چطور بهش بگم. خلاصه از ترس اینکه چیزیش نشه تا نزدیک صبح بیدار بودم، کم کم ورمش خوابید... دیگه من از دیشب بخاطرش روانی شدم😭😭😭

تصویر

ای بابا بلا ازش دور باشه العی

من پسرم زمین خورد باز شده بود بردم گفت چسب بخیه میزنم خود بخیه جاش میمونه چسب زد یه هفته برداشتم جوش خورده بود

من دخترمم اومد بلند بشه وقتی یکسال و چهارماهش بود همینجوری خورد زمین و لبش خورد به لبه در و قشنگ لبِ پایینش نصف شد از و ۶تا بخیه از داخل و ۴تا از بیرون خورد
بیهوش شد رفت اتاق عمل تا بخیه کردن 😔
خیللللللی بد بود خیلی
درکت کردم قشنگ

اخی
دختره من زمین خورد بالای بینیش کبود شد خداروشکر چیزه مهمیم نبود یساعت بخاطرش گریه کرد من مردم و زنده شدم
تو دیگه چی کشیدی
انشالله بلا به دور باشه

بلا ب دور

الهی بگردم

آخیییییی عزیزم🥹💔
همسرت چیزی نگفت؟

سوال های مرتبط

مامان خرگوشی مامان خرگوشی ۲ سالگی
ادامه تایپ قبلی.....

نگم که چقدر تو اون دوران بارداریش چقدر بقیه زرج داد می‌رفت دکتر اگه دکتر دوتا دارو می‌نوشت اون چندتا هم بدون نسخه دکتر می‌گرفت. می‌گفتیم عزیزم نخور اینقدر زیادی هر چیزی حدی داره واسه خودت بچه مشکل درست میشه می‌گفت باشه ولی می‌دیدم داره کار خودش می‌کنه ما هم دیگه چیزی نمیگفتیم اصلا غذا سفره نمیخورد مامانم هرچی درست میکرد می‌آورد اصلا نمیخورد مامانم گریه میکرد می‌گفت بخور خاله جان هم خودت ضعیف شده هم بچه اونجوری وزن نمیگیره انگار نه انگار تا اینکه بچه نارس دنیا اومد و نارسایی داشت و سدیم بدنش تشکیل نمیشد شب تا صبح مامانم کنار گهوارش نشسته بود اون خواب بود تا مامانم صداش میزد پاشو بچه شیر بده بلند میشد و جیغ و داد میکرد و بچه باشدت از زمین بلند میکرد همه مون میترسیدیم که این چرا اینجوری می‌کنه دیگه مامانم زود زود صداش نمی‌زد خودش شیر خشک درست میکرد به بچه میداد اون همون جوری خواب بود. ما روستایی هستیم گوسفند داریم مامانم رفته بود بیرون به اونا برسه این همینجوری که خواب بوده بچه بیدار شده گریه کرده گریه کرده و از شدت گرسنگی قندش افتاده بود وقتی که بچه از هوش رفته بود بلند شده بود جیغ و داد که بچم تشنج کرده مامانم اینا سریع رسوندن بیمارستان سرم زدن بهش اینا یه دو روز بیمارستان بود بعد هم مرخص کردنش اینا با مامانم زندگی میکردن تا اینکه خونه خودشون تکمیل شد مامانم رفت وسایلاشون چید از زیر قرآن ردشون کرد رفتن توی خونه خودشون.......