بعد اورژانس بردنم سزارین گفتن برو رو تخت می‌خاست آمپول بزنه کمرم گفت شل بگیر گرفتم زد هیچ درد نداشت چقدر بچه های اتاق عمل مهربون بودن تا دراز کشیدم سریع بچه رو کشیدن بیرون آوردن تماس پوست ب پوست می‌گفت چ خوشگله شبیه خودته 🥲😍منم از شدت ذوق ک دیگه طبیعی نزایدم دخترمو سالم دیدم اشکام می اومد تند تند دیگه بردنم ریکاوری دیدیم دکتر ریختن بالا سرم دکتر رحمش شل کرده افتاده بودم خون دیزی شدید جوری ک دکترا میترسیدن از دست برم هر دکتری یع فشار بهم میداد منم چنان درد داشتم بعد خون ریزی بند اومد اوردنم بخش دوباره خون ریزیم شدید شد دکترو پرستار باهم دوتایی با مشت تو شکمم من داد میزدم تورو خدا خیلی درد داره بعد منم دست مامانمو عاجیمو فشگار میداد التماس دکترو میدم جون عزیزتون دیگه نمیتونم می‌گفت اگه نزاری خون ریزیت بند نیاد باید دوباره ببرمت اتاق عمل
دوباره فشار من فرق خون بود پرستار می‌گفت دکتر بند نمیا چنان فشارم دادن منم فقط گریه و التماس مامانمو عاجیم چنان گریه میکردن ک نگو 😂شوهر از صدا های داد من دلش طاقت نیاورده بود رفته بود بیرون از بیمارستان

۸ پاسخ

خوب بوده تیم بیهوشیت خوب بودن برامن18بار سوزن زدن تو کمرم کشتنم

چقدر زجر کشیدی 😐طبیعی انقد زجر و خونریزی نداره

چه وحشتناک 😯

عه مثل من شدی
منم رحمم شل بود همین مشکل برام پیش اومد
بعد زایمان خون مثل پارچ ازم سرازیر میشد
وای چقدر وحشتناک بود
سریع آزمایش ازم گرفتن و آمپول ضد آمبولی برام زدن با ضد انعقاد

خدارو شکر عدد آزمایشم خوب بود
ماساژ رحمم تا آخر شب برام چندین بار انجام دادن منم دست خواهرمو می گرفتم

عع زایمان کردی بسلامتی ،چش حسودات تیکه اندازات رو سیاها کوووور.........

کلا این مدلی که اول درد طبیعی کشیده میشه بعد سزارین، همشون خیلی سخت میشه، واقعا نمیدونم چرا انقدر طولانی اذیت میکنن🤦🏻‍♀️😢

تازه زایمان کردی بسلامتی

چقدر دردناک🥹

سوال های مرتبط

مامان آیلین مامان آیلین ۶ ماهگی
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان نازگل مامان نازگل ۱۰ ماهگی
دیگه بلاخره بستریم کردن یه امپول فشار زدن تو سرم ولی خیلی کندش کرده بودن ولی زود درش اوردن بعدش پرستار اومد گفت بگیر بخاب تا صب


دیگه من خابمم نبرد صب پرستار های دیگه اومدن یه امپول فشار ریختن تو سرمم ولی بازم دردم نبومد تا شب ک شد دوباره امپول فشار زدن پشرفت نکردم فقط دوسانت بودم


باز یه پرستار دیگه اومد بش گفتم خون ریزی کردم برام معاینه تحریکی انجام داد شدم دوسانت نیمی بعدش رفت یه پرستار دیگه اومد شیاف گذاشت برام


بعدش گفت ک بیاد پایین یه کمی قر بده تا بچه بیاد پایین

خلاصه یه کمی ورزش کردم نتونستم بیشتر ادامه بدم رفتم دراز کشیدم ولی خیلی فشار دسشویی اومده بود بم

دوباره دکترو صدا زدم گفتم خون ریزی شدید دارم اومد معاینه تحرکی کرد کیسع ابمو پاره کرد گفت امشب زایمان میکنی


بعدش دردام داشت شروع میشد اینقدر درد کشیدم تنها چیزی ک ارومم میکرد ذکر گفتن بود سوره انشقاق زیاد خوندم ولی دردام غیر قابل تحمل بود هی خدمو دلداری میدادم میگفتم چیزی نیس صبور باش بعدش هی بچه خودشو سفت میکرد فشار از کمرم به باسنم شروع میشد اینقدر شدید بود ک حس مدفوع داشتم


خلاصه دوباره اومدن معاینه ام کردن گفتن هشت سانتی وقت زاییدنته اینقدر خوشحال شدم ولی همش حس مدفوع داشتم زور میمومد اونجا خیلی شدید دکترا رفتن من ک درد داشتم حس مدفوع داشتم اونجا نتوستم کنترل کنم پرستار گفت مدفوع کن این نشانه زایمان ک بچه فشار میاره بعدش دکترو صدا زدم گفتم بیایید من دارم میمیرم اومدم بم گفت چن تا زور محکم بزن از پشت هی میگفت از پشت بزن میزدم ولی میگفت این کافی نیست باید زیاد بزنی وگرنه بچه خفه میشه اینجوری گفت زور هام بیشتر شد ک پایین وازنم برش زد همین این طرف هم اون طرف بعدش بچه رو بیرون کردن
مامان تی تی 🌸 مامان تی تی 🌸 ۱۱ ماهگی
تجربه سزارین سهه.. خلاصه منتظر موندم تا برم اتاق عمل چون همه چی یهویی شد سریع زنگ زدم شوهرم گفتم من دارن میبرن اتاق عمل اون سریع خودش رسوند خودش منو تا در اتاق عمل برد .. رفتم آمپول بی حسی اصلا. دردی حس نکردم .. گفتن بخاب آروم بعد ده دقیقه صدای دخترمو شنیدم .. تیکه بد داستان اینجا بود ک من می‌شنیدم میگفتن الان مادر جان خودشو از دست میده سریع ی کاری کنین می‌دیدم پشت پرده ده نفر ریختن رو شکمم خون ریزی شدید داشتم بند نمیومد کل اتاق عمل شده بود خون .. خیلی فشار دادن من بی حس بودم .. تا بردن ریکاوری منو .. خیلی درد داشتم خیلی .. یعنی اونجا مرده بودم از درد فقط هوار میزدم .. دیدم س نفر اومدن بالا سرم ماساژ شکمی دادن من از هوش داشتم میرفتم .. بی حسی رفته بود س نفر افتاده بودن رو شکمم خیلی خیلی سخت بود .. بعدش انقد هوار زدم دکتر اومد بالا سرم گفت براش یکی از قوی ترین مسکن ها رو بزنید ک توش مخدر داشت .. اونجا همه میگفتن اصلا اینو برا کسی نمیزنه واقعا دلش سوخته ک برات مسکن زد 🤣خلاصه بعد نیم ساعت منو بردن بخش اونجا هم باز منو ماساژ رحمی دادن خیلی بعد عمل سخته خیلی ... بعدش ک دوسه روز بستری بودم بخاطر خونی ک از دست رفته بود برام کیسه خون وصل کردن و فرداش ب زور بلندم کردن راه رفتم . خلاصه بخام بگم من واقعا زایمانم سخت بود چون ۲۰ روز قبلشم همونجا بستری بودم تا زایمان یهویی ریختن سرم بیمارستان دولتی همینه دیگه آموزشی .. ولی خدارو هزار مرتبه شکر دخترم صحیح سالم با وزن ۴ کیلو آومد تو بغلم😍🫰
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۹ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان ترنم و حسین مامان ترنم و حسین ۹ ماهگی
پارت ۲:
شب خوابیدم با یه ذره درد، نصف شب یهو از خواب بیدارم کرد درد شدیدی شبیه پریودی اما بیشتر گرفت و یه دقیقه اینطوری بود و ول داد، محل نذاشتم بهش، دوباره دیدم بیست دقیقه بعدش همین درد گرفت، دوباره ده دقیقه بعد اینطوری شد، بعد هی متناوبتر و تندتر درد پریودی میگرفت و ول میداد، پاشدم رفتم حموم و تو حموم هفت هشت بار این درد میگرفت که نمیتونستم وایسم همونجا زانو میزدم تا و ول میداد و یه لکه خون ازم اومد. اومدم بیرون و دیگه به همسرم گفتم بریم بیمارستان.
تو ماشین هم چندبار این درد میگرفت و اشک میریختم تا رسیدیم بیمارستان تریاژ معاینه شدم ۴ سانت بودم و نوار قلب گرفتن و بستری کردن اتاق زایمان.
تو اتاق درد هم یه ساعت شدید درد کشیدم، معاینه کردن شدم ۷ سانت، دوباره درد کشیدم یه ربع بعدش فول شدم بردنم اتاق زایمان.
اونجاش دیگه خیلی سخت بود که حس مدفوع داشتم و باید زور میزدم بیاد بیرون، اما ماما میگفت داری بد زور میزنی و پاره میشی تنفس بگیر و زور نزن اما دیگه دست من نبود هرچی سعی میکردم نفس بکشم که زورم نیاد نمیشد. بچه دنیا اومد و مدفوع کرده بود و لای ناخناش زرد بود و تمام تنش زرد بود گفتن چون مدفوع کرده و یخورده هم خورده.
بچه رو بردن شستشوی معده دادن، دیگه خون هم ازش گرفتن برای ازمایش.
منم دکترم از راه رسید و با ماما افتادن رو شکمم و یکیشون دستش توی رحمم بود یکیشون هم رو چهارپایه وایساده بود و هی فشار میداد. اون دردها خیلی وحشتناک بود...
بعد هم رو همون تخت بچه رو اوردن شیر دادم
مامان یاسین😍💙 مامان یاسین😍💙 ۸ ماهگی
داستان زایمان پارت دوم
۸/۱۸
دیگه به دکترم پیام دادم و گفتم چند دقیقه یکبار درد میگیره ول می‌کنه دیدم دکترم سریع جواب داد و گفت تماس بگیر زنگ زدم دیگه داشتم از درد گریه میکردم شده بود هر پنج دقیقه یکبار منظم می‌گرفت و ول میکرد گفت سریع خودتو برسون بیمارستان و ساک و وسایل بچه هم با خودت بیار و گفت هزینه دست مزد هم واریز کن بعد بیا ک‌ ۱۵ میلیون واسه خودش و ۵ هم واسه دکتر بیهوشی واریز کردم و سریع خودمو رسوندم بیمارستان و رفتم پذیرش شدم و سریع منو بردن سمت بلوک زایمان و ازم آن اس تی گرفتن دیدن بله هر پنج دقیقه یکبار داره درد نشون میده و منم از درد فقط گریه میکردم دیگه منو آماده کردن بردن بهم لباس دادن عوض کردم و برام سوند وصل کردن اصلا درد نداشت در حد یکم فقط سوزش ولی من خیلی میترسیدم😂دیگه سریع بردنم سمت اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد ک‌ داروی بیحسی رو تزریق کنه نمی‌توانست هرچی می‌گفت شل بگیر من از درد نمی‌تونستم شاید ۱۰ بار کمرمو سوراخ کرد منم خیلی میترسیدم و استرس داشتم دیگه همینکه داروی بیهوشی تزریق شد پاهام شروع به گرم شدن کردن دکتر شروع کرد منم هی میگفتم من دارم حس میکنم صبر کنید بی حس شم یهو دیدم پرستار اومد یه چیزی تزریق کرد داخل سرم تو دستم دیگه گیج شدم بعد دکتر نمیتونست بچه رو بکشه بیرون داشت می‌گفت بچه چسبیده بیایید کمک همینکه بچه رو کشیدن بیرون یه حس خفگی و تهوع شدیدی بهم دست داد گفتم داره حالم بد میشه و دارم خفه میشم م برام آمپول ریختن داخل سرمم و دستگاه اکسیژن رو بهم وصل کردن ک دیدم دکتر داره میگه بچه مدفوع کرده ولی مدفوع خودشو نخوره یه چند دقیقه ک گذشت صدای جیغ پسرم اومد انگار کل دنیا رو بهم داده بودن منم فقط اشکام بی اختیار میریختن
مامان آیلین مامان آیلین ۶ ماهگی
پارت 4
بعد یع پرستار اومد گفت برات دارم آمپول فشار میزنم اصلا دست ب این سرم نزنی بگی زود تموم شه چون خیلی خطر ناکه گفتم ن بعد یع ماما اومد معاینه کرد 🥲1سانت بودم این یع سانت هم من تو همون مریضیم باز شده بودم
بعد من هعی این سرم میزدن برام منم حالم بد میشد حس زور داشتم درد می‌گرفت ول میکرد منم همش چشمم ب ساعت بود هیچ کس هم نبود ک من اونو ببینم ناله کنم همه درد و ناله هامو حبص کرده بودم 🥲 بعد من خیلی دست شویی داشتم هرکه می اومد میگفتم برم دست شویی میگفتن بزار فلانی بیاد پذیرشت کنه بعد منم دیگه داشتم میترکیدم یع ماما اومد گفت پاهاتو باز کن شل بگیر منم گفتم میشه اول برم دست شویی خیلی دستشویم میاد گفت بزار معاینت کنم بعد منم گفتم خیلی شدیدع معاینه کنی دست شویی میکنم ب خودم گفت عب ندارع منم گفتم نمیتونم من الان حالم خوبه دست شویی کنم خودم خجالت میکشم داد زد سرم میگم پاهاتو باز کن ب زور معاینم کرد منم در جا حالم بد شد و حس قش انگار تا تو شکمم دست کرد اینقدر دستشویی داشتم و حالم بد شد منم چنان بقض کردم اینقدر گریه کردم رفتم دست شویی همش گریه اومدم رو تخت گریه میکردم دوس داشتم همون لحضع بمیرم اینجوری داد زد سرم 🥲
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش
مامان آوان مامان آوان ۷ ماهگی
ادامه ۷...
وقتی بار دوم بردنم اتاق عمل یادمه خودم با پای خودم رفتم تو اتاق عمل که فقط زودتر تموم شه هرچی میگفتن بمون باید با ویلچر ببریمت
خلاصه دکتر بیهوشی اومد آمپول سری رو زد از وقتی که من دراز کشیدم بالا آوردم بخاطر اون حجم بالایی که برام دارو زده بودن و ده دقیقه اول عمل کلا بالا آوردم قرار بود بخاطر اینکه خون ریزی کمتری کنم شکمم رو برام عمودی ببرن و برام درن بزارن بعد دقیقه به یکی از دارو ها بدنم واکنش نشون داد و شروع کردم ب خفه شدن یهو دکتر بیهوشی اومد و خیلی تند یه آمپول زد رو شونم تا برگشتم و دکتر دیگری هی میگفت رحمش شله خیلی شله و تند تند قرص میزاشتن زیر زبونم من اون سه روز هیچی نخورده بودم و دهنم ب شدت خشک بود هی سرم میریختن تو دهنم که قرصا آب بشن صدای گریه بچه رو که شنیدم وسط اون همه حال بد یه لبخند زدم اومدن منو از اتاق عمل بردن ریکاوری ی بدبخت بخاطر آمپول هایی که زده بودم ب شدت بدنم میلرزید ۴ نفری باهم نمیتونستن کنترلم کنن
مامان آوان مامان آوان ۷ ماهگی
ادامه ۶..
اون روز من فقط بالا میاوردم تند تند بالاخره اجازه دادن مامانم بیاد پیشم و هی ما لباس عوض میکردیم بعد چند ساعت که دیگه من درحال مرگ بودم یه دکتر اینترن رسید و گفت فایده نداره من عملش میکنم آماده کنید برای سزارین و شروع کردن ب من فاکتور های خونی زدن یادمه از درد داشتم میمردم بخاطر آمپول فشار هایی که سه روز ب من زده بودن بعد از اینکه چندین دوز فاکتور هایی که من برای اونا هم یک هفته بدبختی کشیدم تا خریدمشون زدن منو آماده کردن سون گذاشتن که برام بعد اون همه دردی ک کشیده بودم داشتم هیچی نبود و بردنم سمت اتاق عمل
توی اتاق عمل بودم دکتر میخواست برام آمپول سری بزنه دیدم یهو مسئول اتاق عمل اومد داخل و گفت اجازه عمل ندارید فاکتور هارو طبق نامه پزشک خونش کم مصرف کردید باید ببرید دوباره فاکتور بزنید بعد بیارید و من اونجا دلم نیخواست تیغ جراحی رو خودم بیارم رو شکمم این بچه رو بیارم بیرون تا دوتامون راحت بشیم و منو از اتاق عمل بیرون آوردن اینبار نامه مشکل داشت و هرچی ب دکتر خون خودم و دکترای بیمارستان زنگ میزدن هیچ کدوم جواب نمیدادن و بعد اینکه جواب دادن هر کدوم یه دوز میگفتن یکی میگفت ۴۵۰۰ یکی میگفت ۳۰۰۰ تا و پرستاران همینجوری مونده بودن باید چکار کنن بالاخره همون سه هزار تارو بعد ۶ ساعت زدن و باز هم منو آماده کردن و بردن اتاق عمل