۴ پاسخ

متنفرم از سوند مردم و زنده شدم میلرزیدم حس دسشویی داشتم هیچی اندازه سوند لعنتی اذیتم نکرد

کدوم بیمارستان عمل شدی لعنتی این سوند خیلی درد داره من اشک میریختم سوند رو وصل کرد سوزش شدید گرفته بودم

عزیزممم🥲🥲
سوند درد داشت؟؟

عزیزم ❤️

سوال های مرتبط

مامان آیلین مامان آیلین ۸ ماهگی
بعد اورژانس بردنم سزارین گفتن برو رو تخت می‌خاست آمپول بزنه کمرم گفت شل بگیر گرفتم زد هیچ درد نداشت چقدر بچه های اتاق عمل مهربون بودن تا دراز کشیدم سریع بچه رو کشیدن بیرون آوردن تماس پوست ب پوست می‌گفت چ خوشگله شبیه خودته 🥲😍منم از شدت ذوق ک دیگه طبیعی نزایدم دخترمو سالم دیدم اشکام می اومد تند تند دیگه بردنم ریکاوری دیدیم دکتر ریختن بالا سرم دکتر رحمش شل کرده افتاده بودم خون دیزی شدید جوری ک دکترا میترسیدن از دست برم هر دکتری یع فشار بهم میداد منم چنان درد داشتم بعد خون ریزی بند اومد اوردنم بخش دوباره خون ریزیم شدید شد دکترو پرستار باهم دوتایی با مشت تو شکمم من داد میزدم تورو خدا خیلی درد داره بعد منم دست مامانمو عاجیمو فشگار میداد التماس دکترو میدم جون عزیزتون دیگه نمیتونم می‌گفت اگه نزاری خون ریزیت بند نیاد باید دوباره ببرمت اتاق عمل
دوباره فشار من فرق خون بود پرستار می‌گفت دکتر بند نمیا چنان فشارم دادن منم فقط گریه و التماس مامانمو عاجیم چنان گریه میکردن ک نگو 😂شوهر از صدا های داد من دلش طاقت نیاورده بود رفته بود بیرون از بیمارستان
مامان پناه❤️🧿 مامان پناه❤️🧿 ۲ ماهگی
پارت ۲
خلاصه من رفتم سمت بلوک زایمان گریم گرفته بود من نمیخواستم طبیعی زایمان کنم چون میترسیدم رفتم تو بلوک منو بردن تو اتاق لباس اینا پوشیدم بعد تو ی اتاق رفتم نوار قلب بچه رو چک میکردن منم درد داشتم ولی ۱ سانت بودم ساعت ۱ رو تخت بودم از درد داشتم میمردم هیچکی بهم گوش نمیکرد میگفتم من درد دارم دارم میمیرم میگفتن تو درد نداری تا ساعت ۸ونیم صبح درد کشیدم ،هیچکی بهم توجه نمیکرد منم نوار قلب رو میکشیدم همش تو دستشویی بودم🤣 ی فشاری روم بود داشتم میمردم با اینکه ۱ سانت بودم بعد صبح دکتر اومد امپول فشار زد بعد یواش یواش دردام زیاد َشد دکتر گف رسیدی ب ۶ سانت دردام زیاد تر شد بعد یکم ک گذشت گفت ب ۷ سانت رسیدی زور بزن دو سه تا زور زدم بعد گف سریع برو اتاق عمل سرش دیده میشه منو دستمو گرفتن سریع بدو بدو رفتم اتاق عمل بعد ۴ ۵ تا زور زدم اومد با اینکه برش ندادن من خودم جر خوردم🤣
بعد منو بردن اتاق عمل از کمر بی حسم کردن بعد بخیه زدن بهم بدتر تجربه عمرم بود خیلی عذاب کشیدم
مامان علیسان مامان علیسان روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان پارت چهارم
دیگه زنگ زدن شوهرم گفتن خانمت باید اورژانسی سزارین شه گفت بزارید بیام تصمیم بگیرم طبیعی یا سزارین چون شوهرم میدونست به شدت فوبیا دارم و خودمو اماده کرده بودم برای زایمان طبیعی
دکترمم گوشیو گرفت گفت اره بیا امضا بده من میگم مریض داره از دست میره تو میگی تصمیم بگیرممم بیا امضا بده اگر نمیخوای من هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم
دیگه شوهرمم گفت باشه من مشکلی ندارم چون خودش میگفت طبیعی من اینجوری گفتم‌
هیچی دیگه ماماها ریختن سرم یکی سوند میزد یکی لباس عمل تنم میکرد یکی ماساژم میداد از اتاق عمل سریع اومدن پایین منو با نهایت سرعت بردن اتاق عمل
یعنی کارم از اونایی که نوبت نشسته بودن برای عمل زودتر شد
رفتم تو اتاق عمل دکترم میگفت نترس من کنارتم حواسم بهت هست چون بهش گفته بودم از قبل از اتاق عمل میترسم
سریع منو بردن امادم کردن
گاز بیهوشی بهم دادن گفتن ۳ تا نفس عمیق بکش بعد از اون دیگه فقط دیدم دکترم داره با بتادین پنبه رو‌شکمم میکشه بعدشم بیهوشی کامل
به هوش اومدم تو اتاق ریکاوری بودم
مامان درسا مامان درسا ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۲
دکترم گفت ببرن اتاق عمل برای سزارین اورژانسی منم تنها رفته بودم یعنی با شوهرم راهمم ی ساعت دور بود تا خونمون وایی خدا ی استرس شدید گرفته بودم چون وزن بچمم 2کیلو دویست بود بعد اومدن ک سوند وصل کنن یاد نداشتن یعنی کشتن منو چون من نزاشته بودم معاینه کنن لج هم کرده بودم باهام وحشی رفتار مکردن پرستارا منو بردن اتاق عمل قبلش زنگ زدم مامانم گفتم فقط خدتو برسون مامان کشتن منو دیگه رفتم ولی ت اتاق عمل ک بودم س تا مرد بودن س تا زن ک یکی دکترم بود آنقدر مهربون بودن باهام ک حد نداشت همش دلداریم میدادن میگفتن نترس سریع تموم میشه و اینا
بعدش خواستن آمپول بی حسی رو بزنن برام گفت نترسی دکتر دستمو گرفت گفت اگر درد داشت دست منو فشار بدی خو آنقدر مهربون بود ک خدا می‌دونه بعد آمپول زدن اصلا درد نداشتم سریع خوابوندن منو بعد حین عمل فشارم خیلی بالا رفته بود دکترا همش ازم سوال میکردن چند سالته از کجایی ک حواسم پرت بشه منم جواب میدادم یهو صدای دخترم فهمیدم وایی خیلی حس خوبی بود خیلیییی نمتونم توصیف کنم دیگه بچمو دیدم آنقدر ذوق داشتم دیگه نمدونم چیشد هیچی نفهمیدم وقتی چشامو باز کردم ت ریکاوری بودم
مامان آیلین مامان آیلین ۸ ماهگی
مامان آوان مامان آوان ۹ ماهگی
ادامه ۶..
اون روز من فقط بالا میاوردم تند تند بالاخره اجازه دادن مامانم بیاد پیشم و هی ما لباس عوض میکردیم بعد چند ساعت که دیگه من درحال مرگ بودم یه دکتر اینترن رسید و گفت فایده نداره من عملش میکنم آماده کنید برای سزارین و شروع کردن ب من فاکتور های خونی زدن یادمه از درد داشتم میمردم بخاطر آمپول فشار هایی که سه روز ب من زده بودن بعد از اینکه چندین دوز فاکتور هایی که من برای اونا هم یک هفته بدبختی کشیدم تا خریدمشون زدن منو آماده کردن سون گذاشتن که برام بعد اون همه دردی ک کشیده بودم داشتم هیچی نبود و بردنم سمت اتاق عمل
توی اتاق عمل بودم دکتر میخواست برام آمپول سری بزنه دیدم یهو مسئول اتاق عمل اومد داخل و گفت اجازه عمل ندارید فاکتور هارو طبق نامه پزشک خونش کم مصرف کردید باید ببرید دوباره فاکتور بزنید بعد بیارید و من اونجا دلم نیخواست تیغ جراحی رو خودم بیارم رو شکمم این بچه رو بیارم بیرون تا دوتامون راحت بشیم و منو از اتاق عمل بیرون آوردن اینبار نامه مشکل داشت و هرچی ب دکتر خون خودم و دکترای بیمارستان زنگ میزدن هیچ کدوم جواب نمیدادن و بعد اینکه جواب دادن هر کدوم یه دوز میگفتن یکی میگفت ۴۵۰۰ یکی میگفت ۳۰۰۰ تا و پرستاران همینجوری مونده بودن باید چکار کنن بالاخره همون سه هزار تارو بعد ۶ ساعت زدن و باز هم منو آماده کردن و بردن اتاق عمل
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۶ ماهگی
مامان مموش مامان مموش ۵ ماهگی
خب منم تجربه سزارینم رو براتون میزارم

اول بگم ک من خیلی آستانه تحمل دردم پایینه 👀
دکترم ۳۶ هفته بهم نامه بستری داد، من شب قبلش رفتم بیمارستان بخش جراحی زنان بهم ی لباس دادن لباسام عوض کردم و بعد اومدن انژوکت وصل کنن ، من خیلی بد رگم واسه همین خیلی اذیت شدم ، برا اتاق عمل هم انژوکت درشت میزنن سوزنش ضخیم مث سرم و اینا نیس خلاصه کدبعد کلی گریه و جیغ اینارو ب دستم زدن و اتاق تحویلم دادن ، من بیمارستان دولتی بودم ولی خودم اتاق خصوصی گرفتم ،همه بیمارستان دولتیا ندارن اتاق خصوصی
اون شب من فقط ی تیکه جوجه خوردم بعدش خیلی گشتم شد تا صبح عمل ، صبح اومدن سرم وصل کردن و گفتن آماده شو بریم اتاق عمل ، منم گفتم شوهرم نیومده هنوز ک، اونا گفتن خانوم عجله کن من ی استرسی گرفته بودم ک دندونام بهم میخورد اتقدر پاهام می‌لرزید نمیتونستم رو پام وایسم ، خلاصه ک رفتیم قسمت اتاق عمل و لباس عوض کردم خواستم برم تو اتاق ک‌از استرسم باز دسشوییم گرفت رفتم دسشویی و اومدم تو اتاق عمل گفتن شلوارتُ در بیار رو تخت بشین ، بعد دکتر بیهوشی اومد ، راستی اینم اضافه کنم قبلش پنی‌سیلین زده بودن تو سرم ک من حساسیت داشتم و تنگی نفس و
ب سرفه افتاده بودم ، دکتر بیهوشی منو بی حس کرد اصلااااا درد نداشت اصن نفهمیدم ، بعد پاهام داغ شد سنگین شد بم‌گفتن پاتُ تکون بده دیگه نمیتونستم بعد پرده کشیدن و شروع کردن راستی من خودم ب دکترم گفته بودم سوند رو تو بی حسی برام بزنن واسه همین هیچی نفهمیدم ، در واقع حس میکنی دستی بهت میخوره ولی درد رو حس نمیکنی ،
مامان نی نی مامان نی نی ۳ ماهگی
تجربه سزارین دوم بعد از 11 سال:
37هفته بودم که فشارم بالا رفت و دکترم قرار شد ی هفته با قرص کنترلش کنه و 38هفته نینی رو در بیاره🥺شب قبل عمل ساعتای 10 شام خوردم و ناشتا شدم صبح ساعت 4پاشدم دوش گرفتم و چیتان پیتان کردم ساعت 5راه افتادیم سمت بیمارستان 6.30رسیدیم و رفتیم پذیرش بعدش سمت زایشگاه ،دیگه من رفتم داخل و دیدم لباس دادن بهم و تمام لوازممو گرفتن و دادن همسرم حتی گوشیمو گرفتن حالا منم میگم مگه قراره الان ببرینم من هنوز خدافظی نکردم که گفتن نه قبل اتاق عمل همسرتون میبینی
دیگه تو زایشگاه 3نفر بودیم اومدن سوند بذارن گفتم من دکترم داخل اتاق عمل میذارن واسم، مامایی که اومده بود گفت چ خوش خیال بشین تا تو اتاق عمل بذارن بعد بی حسی
گفتم مگه بعد بی‌حسی نیس گفت نه منم استرس گرفتم شدید
دیگه ساعت 9بود منو صدا زدن و اومدن ببرنم ی شنل دادن و با ویلچر بردن 😂شوهرم دم در بود کلی دلداری داد که نترسی چیزی نیس و با دخترمون صحیح و سالم برمیگردی
رفتیم خلاصه اتاق عمل و دکترم اومد گفتم خانم دکتر سوندمو تو بی‌حسی بذارین گفت پس چرا گفتم تو اتاق عمل بذارن نترس بیحس شدی بعدش واست میذارن
(اصل ماجرا پارت بعدیه 😁)
مامان عشق من🩷🩷 مامان عشق من🩷🩷 ۱ ماهگی
ضربان قلب بچه جک میکردن دردام زیاد بود واقعا کم آورد بودم ماما با دکتر معاینه کردن فقط موهای بچه میدیدن دردم زیاد بود هر چی زور میزدم هیچی چند تا ماماو دکتر معاینه کردن بعد با خودشون چندتا حرف زدن که دکتر گفت اتاق عمل رو آماده کنید دیگه دکتر رفت منم آماده کردن برای اتاق خیلی درد داشتم تو عمل که وارد شدم خیلی سرد بود بهش گفتم اگه اتاق رو گرم کنین یکی از پرستار الان کولر خاموش میکنم دیگه این قدر درد داشتم همین که آمپول بی حسی حس خیلی خوبی داشتم دیگه از درد خبری نبودسر 5یا10دقیقه صدای دخترم تو اتاق عمل اومد فقط میگفتم نشونم بدین دیگه آوردن دیدم بچه ام خیلی حس خوبی داشتم همه اون اذیت های که شدم یادم رفت
دکتر تواتاق عمل گفت رحمت یه مشکل کوچک داشت که نتوسستی زایمان کنی برات الان مشکل حل میکنم
تا نیم ساعت تو اتاق عمل بودم ساعت 6که دخترم به دنیا اومد تا 6:30 داخل اتاق بودم بعد ریکاوری رفتم ساعت ۷بخش رفتم اون جا که رفتم گفتن تا۶صبح نباید چیزی بعدم صبح باید راه برم فقط از سزارین اولین راه رفتن سخت بعدش دیگه همه چیز خوبه هر چی بیشتر راه بری درد کم تر میشه