سوال های مرتبط

مامان محمد مامان محمد ۱۱ ماهگی
پارت ۳زایمان طبیعی
بعد آمپول دردا خیلی زیاد شد دردای خودم خیلی خوب و قابل تحمل بود میتونستم راحت ورزش کنم حرف بزنم ولی امپول زدن نتونستم ورزش کنم دیگه تا ۱۰:۵ فول شدم بردنم اتاق دیگه رو تخت مخصوص زایمان ده تا اسکات زدم رفتم رو تخت برش زدن اونم زیاد🥲 دو تا زور محکم زدم دکترمم به شکمم فشار میاورد همش که خیلیا میگن دردش زیاده ولی برای من قابل تحمل بود چیزه خاصی نبود که انقدر بزرگش میکردن بعدش پسر نازم بدنیا اومد گذاشتن رو شکمم وقتی سرش اومد بیرون دیدم بند ناف ی دور دور گردنش پیچیده ولی شل بود، همین که پسرم اومد بیرون همه دردا رفتن وقتی بچه تو کانال زایمان درد زیادی نیست بیشتر دردا که خیلی سخته متعلق به باز شدن دهانه رحمه دیگه دهانه که باز شد بچه اومد تو کانال زایمان همش احساس دسشویی و فشار میکنی تا اینکه درد داشته باشی اون موقع خود به خود دوست داری فقط زور بزنی ، بند ناف رو بریدن پسرمو گذاشتن تو سبد ی زور دیگه زدم جفت اومد بیرون با اینکه خیلیا بهم گفته بودن جفت سخت میاد بیرون همش باید زور بزنی دکترا هم به شکمت فشار میارن ولی برای من اینجوری نبود
مامان پرنسا مامان پرنسا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
پارت 4
دیگه خلاصه همینجور دردا بیشتر و شدید تر و غیر قابل تحمل تر شد فک کردم دیگه الانه بمیرم از درد از صبحش هم هیچی نخورده بودم حالت تهوع داشتم مدام بالا میاوردم کل بدنم از ضعف میلزید یه چیزی میخوردم بالا میاوردم همون دقیقه یه وضعی بود بدنم میلرزید سردم بود خیلی و یه دردای غیر قابل تحمل از معاینه میترسیدم نرفتم تا اخرش که دردام دیگه خیلی خیلی شدید شد و نزدیک به هم رفتم معاینه کرد شش سانت بودم رفتم اتاق واسه زایمان همش فشار داشتم به پشتم و حس مدفوع
که گفت وقتی درد داشتی زور بزن زورت رو به پشت بده حالت دشویی
البته اونجا خودش یه حالت زور میاد خودت میخای زور بزنی دیگه کلی زور زدم و سر بچه اومد بیرون کشیدش بیرون جفت هم بیرون کرد بخیه زد و سرم وقتی بچه بیرون بیلد انگار کل دردا میره همرو کلا فراموش میکنی و حس قشنگ بغل کردن و شیر دادن به کوچلوت .و بعد زایمان اومدن فشار و تب و میزلن خونریزی چک کردن بچه ها رو هم چک کردن و دیگه تموم
مامان برسام🐥 مامان برسام🐥 ۳ ماهگی
ساعت ده شب به دکترم گفتم میخوام برم دشویی گفت برو بشین چهار تا زور که زدی رو دشویی میبرمت اتاق زایمان رفتم نشستم و زور زدم خیلی درد داشت سر بچه حسابی داشت فشار میاورد به واژن و معقد دکتر میگفت تو معقد که فشار زیاد شد یعنی زایمانت نزدیکه دیگه از دشویی مستقیم رفتم اتاق زایمان ، یه اتاق با دوتا تخت که خالی بود رفتم رو اولی و لبه تخت نشستم و یه ماما سمت چپم اومد وایساد و دکترم روبروم نسشت و گفتن زور بزن منم داد و زور همزمان میزدم هی میگفتن یکی دیگه محکم تر محکم سر بچه رو میبینم دکتر میگفت داره برامده میشه و من هی زور میزدم میگفت فایده نداره محکم تر که با چند تا زور و داد دیگه میگفتم نه نمیتونم نمیتونم دیگه زور ندارم که میگفتن داد نزن زورت میره به دادت منم میگفتم نمیتونممممم🤣🤣🤣 وای مرگو دیدم خیلی درد داشت واقعا دیگه ماما سمت چپم داشت فشار میاورد از بالای شکمم به سمت پایین که بچه بیاد که وقتی گفتم نمیتونم یه ماما دیگه هم اومد سکت راستم و با هم دوتایی شکممو فشار میدادن و دکتر هم از پایین حواسش بود
مامان عرفان مامان عرفان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ✨🎀
قسمت سوم
کیسه اب ترکوند و رفت برا سزارین و من ساعت 6 فول شده بودم و دیگه درد نداشتم فقط زور میومد بهم و پاهام باز گرفته بودم که اومد گفت تین چه پوزیشینه عزیزم و معاینه کرد و گفت اوو فول شده به دکتر بگین دست بجنبونه این الان میزاد 😂
و تعجب کرده بود به این سرعت فول شدم چون موقعی که منو معاینه کرد گفت تو تا شب اینجایی و طول میکشه و ماما همراه بگیر و اینا ولی یهو تو یک ساعت داشتم به زایمان میرسیدم....
دیگه به دکتر گفتن و از اونجایی که ماما حق به دنیا اوردن بچه رو ندارن منو به پهلو خوابوند و میگفت زور اومد بهت فقط نفس بکش و زور نزن که این قسمت خیلی سخت بود واقعا و حتی از تموم زایمان درداش بیشتر اذیتم کرد بچه تو کانال زایمان بود و اماده و انگار به زور بدنم باید پسش میزد عقب
دیگه تا 6 و 15 دقیقه تحمل کردم و دفعه اخر داد زدم بچه میاد برین ی دکتر صدا کنین و اعصابم خورد شده بود که دکتر اومد و لباس عوض کرد و من به زور رسیدم تا اتاق زایمان و به زور نشستم رو صندلی زایمان و زور زدم نمیدونم چند تا ولی زور میزدم بچه میومد تا نصفه باز میرفت عقب برا اینکه قبلش به زور منو نگه داشته بودن این اتفاق افتاده بود دیگه دکتر گفت زور بزن که بیاد داری اذیت میشی ی زور محکم زدم و بچه یهو سر خورد اومد بیرون و ساعت 6 و35 دقیقه پسرم دنیا اومد...
مامان ناردونه 🩷✨ مامان ناردونه 🩷✨ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۴:
اونجا روی تخت زایمان خوابیدم این مدلی بود که پاهاتو باید می‌ذاشتی دو طرف و بالا و زور می‌زدی دردش وحشتناک بود ولی چون دیگه میدونستم آخراشه می‌تونستم تحمل کنم . دیگه ماما ها بالا سرم بودن و دکتر هم اومد. یه مایع حالت بی حسی بهم زدن ولی من باز یه کم حس کردم تیغ زدنو ‌ دکتر با دوتا آرنجاش افتاده بود رو شکمم و فشار میداد و واقعا حس کردم دارم مرگو به چشمم میبینم ولی دیگه آخراش بود و تا جایی که تونستم وقتی دردم میگرفت زور میزدم تا زودتر تموم شه همش میگفتن داد نکش و زور بزن ولی نمیشد من انقد داد زدم که گلوم درد گرفته الان و صدام در نمیومد. دیگه خلاصه گفتن دارن موهاشو میبینن و دیگه بعدش با چند تا زور تموم شد ولی برخلاف نظر دکتر بچه درشت بود و به خاطر همین طول کشید. لحظه ای که بچه به دنیا اومد انقد حس خوبی داد که من سریع گفتم وای چقد حال داد 😅 انگار یهویی شکمم خالی خالی شد و دیگه هیچ دردی نداشتم و فقط چشمم به بچه بود که داشتن تمیزش میکردن. یه کم بعد هم جفت اومد بیرون که اونم خیلی حال داد و جالب بود برام. کادر بیمارستان واقعا خوب بودن و خیلی مهربون و مومن . بهم میگفتن دعا کنم صلوات بفرستم و ماما خودم هم که یه خانم سن بالا و با تجربه بود تو گوش بچه اذان و اقامه گفت و تربت هم گذاشت دهنش . من چون بچه گریه نمی‌کرد نگران بودم و همش چشمم بهش بود ولی گفتن حالش خوبه . یه کم آب و خرما خوردم (حتما خرما بدون هسته بردارید همراهتون) و بعدش ماما خودم اومد که بخیه بزنه و بی حسی زد ولی بعضیاشو من حس کردم فک کنم بیرونیا رو و خیلی درد داشت ولی انقد درد کشیده بودم که دیگه تحمل اینو داشتم و فقط چشمم به ساعت بود که زودتر تموم شه ...
ادامه پارت بعد
مامان آرشا🩵 مامان آرشا🩵 ۶ ماهگی
پارت دوم تجربه زایمان
بستری شدم منتظر دردام شدم که معاینه کردن دوسانت بودم تا ساعت دو دردام قابل تحمل بود اذیت نمی‌شدم مدام ورزش میکردم توپ میزدم که از ساعت سه به بعد دردام شدت گرفت و بازم می‌تونستم تحمل کنم اصلا صدام در نمیومد فقط تو دلم می‌گفتم من قوی بخاطر بچم باید تحمل کنم معاینه کردن 4سانت بودم بعد یکساعت دوباره توپ زدم دوباره معاینه کردن شیش سانت بودم ولی هربار معاینه من میمردم خیلی درد داشت سر بچه داخل داخل کانال قرار نمی‌گرفت همین کارو سخت میکرد دوباره ورزشارو شروع کردم دیگه دردا شدید بود ولی بازم من به جای داد نفس عمیق می‌کشیدم اصلا سر بچه نمیکند پایین دهانه رحمم به هفت هشت سانت رسیدم شکمم رو فشار میدادم که بچه تکون بخوره یکم سر بخوره پایین تر من همچنان درد شدید داشتم فقط معاینه میکردن نمی‌تونستم تحمل کنم فقط بلند یا فاطمه زهرامیگفتم معاینه خیلی بد بود دیگه خیلی فشار بودم ساعت پنج نیم شد من همچنان درد و ورزش میکردم و دهانه رحمم نه بود دیگه اومدن یکم دیگه فشار دادن یکم خودم زور زدم فول شدم رفتم اتاق زایمان خیلی درد داشتم اونجا ساعت پنج 45بود یه ربع طول کشید فقط پورسه زور زدم و فشار دادن پرستارابود ک دیگه واقعا داشتم از حال میرفتم همش خدا خدا میکردم که زودتر دنیا بیاد که شیش تمام بود که دنیا اومد بچم سیاه کبود شده بود اینقدر فشار روش بود و وقتی وزن کردن پسرم 4کیلو بود و سرشم بزرگ بود برای همین اینقدر اذیت شدم و هم بچه دیر اومد یعنی این سومین زایمانم بود فکر میکردم که خیلی راحت دنیا میاد ولی خیلی سخت بود چون هر بچه ای باهم فرق داره شاید اگه وزنش کمتر بود راحت تر دنیا نیومده خلاصه پسر کوچولو خوشگل منم بغل کردم از دیدنش لذت بردم 🥰
مامان حنان مامان حنان ۵ ماهگی
خب تجربه ای زایمانمو میخوام بگم
من وارد 41هفته سوده بودم هیچ درد نداشتم دکتر هم بهم نامه داد برم بستری بشم رفتم بیمارستان بستری شودم آمپول فشار زدن بهم. اولیی رو که زدن دزدان شروع نشود دومی رو زدن دردام شروع شود خیلی بد بود اولش کم بود بعدش دردام خیلی بد شود نمی‌دونستم تحمل کنم همش داد میزدم و گریه میکردم لرز داشتم حالت تهوع داشتم بالا آوردم خونریز کردم همش از خون میرفتم تا شودن پنج سانت دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم همش راه می رفتم گریه میکردم جیغ میزدم. دیگه تو همین راه رفتنام به خودم فشار آوردم. تازه معاینه کرده بودن پنج سانت بودم دیگه حالم بدشود تا دوباره معاینه کردن دیدن سر بچه اومده بچه میخواد دنیا بیاد. گفتن زور بزن بچه داره میاد فقط زور میزدم خسته می‌شوند نفس می‌گرفتم. باز زور میزدم بعد یه زور زدم بچه دنیا اومد گذاشتن رو سینم بعد گفتن دوباره زور بزن بند ناف بیاد بیرون باز زور زدم اومد بیرون دیدن خون تازه میاد ازم گفتن این خون از کجا میاد بعد نگاه کردن دیدن از دهانه ای رحممه که نابود شوده گفتن همکاری کن تا رحمت خارج نکنیم بزار جاهای که. جر خورده رو بدوزیم منم تحمل کردم گذاشتم بدوزم بعد هم از آور که تموم شود اومدن بیرون هم دوختن چون برش زده بودن اینم تجربه ای زایمانم
مامان ایلیا و ارمیا مامان ایلیا و ارمیا ۱۷ ماهگی
زایمان طبیعی دوم
پارت سوم
دردهام به قدری شدید بود که دیگه قابل تحمل نبود برام
هر لحظه احساس میکردم الان از شدت درد میمیرم با داد ماما رو صدا کردم گفتم پس چرا پکتر بیهوشی نمیاد معاینه کرد گفت هفت سانتی دکتر دیگه نمیاد
باید تحمل کنی تا به دنیا بیاد بچه حالت سجده شو نیم ساعت دیگه به دنیا میاد
دنیا رو سرم خراب شد
درد هر لحظه میگرفت و من از شدتش فقط داد میزدم
تکنیک تنفس هم دیگه جواب نمیداد
مدام چشمم به ساعت بود با خودم میگفتم تموم نمیشه چرا
بار اول زایمانم اینقدر درد نداشت ولی حالا کاریش نمیشد بکنی
فقط امیدم به این بود که زودتر تموم‌میشه و به دنیا میاد باید تحمل میکردم.
پنج و نیم بود که داد زدم احساس دفع دارم و همش حس زور زدن داشتم
اومدم کنارم ماما چک کرد گفت فولی بردنم تخت زایمان
روی تخت بهم گفتن هر وقت حس دفع گرفتی زور بزن ول نکن
درد زیادی داشتم ولی خب گوش میدادم به حرفشون
فکر میکنم چهار یا پنج تا زور بودگفتن دیگه یه تیکه زور نزن آروم آروم منم انجام دادم که حس کردم بچه اومد بیرون
صدای گریش بلند شد
از اونجا به بعد بهم گفتن سرفه کن تا جفت هم بیاد
من دیگه همش نگام رو بچه بود که خوبه یا نه چون بهم گفته بودن ضربانش نامنظم
میدیم که دارن تمیزش میکنن وزنش میکنن
مامان یزدان کوچولو😍 مامان یزدان کوچولو😍 روزهای ابتدایی تولد
دردام قابل تحمل بود نوارقلب هم اوکی بود مامای زایشگاه اومد و کیسه ابم رو پاره کرد حدودا ساعت۱۱ونیم بود که من۴سانت شدم و زنگ زدن ماماهمراهم اومد و چن تا خرما بهم داد خوردم و شروع کردیم به ورزش کردن تا جایی که دیگه من دردام شدید شد و پاهام جون نداشت چون از صبح زیاد فعالیت داشتم خسته بودم که ماما همراهم پیشنهاد داد توپ بیاره و روی توپ ورزش کنم
به توصیه ماماهمراهم نشستم روی توپ و گفت وقتی درد دارم روی توپ بالا پایین بشم وقتی درد ندارم به صورت دورانی توپ رو زیرم حرکت بدم
۳بار که دردم شدید شد روی توپ بالا پایین شدم که دیدم یه فشار خیلی خیلی زیادی داره بهم میاد دیگه سخت بود این قسمتش برام که سریع رفتم روی تخت معاینه ام کردن گفتن فول شدم و زنگ زدن که دکترم بیاد
دکتر که اومد رفتم سرویس خودمو کامل شستم و منو بردن روی تخت زایمان و ماما همراهم گفت هروقت گفتم زور بزن تا سر بچه بیاد
۴بار زور زدم که با زور پنجم حس کردم یه چیزی سر خورد و اومد بیرون بعدشم بچه رو گذاشتن روی سینه ام و صدای گریه اش بود که بلند شد
و ساعت۱و۴۰دقیقه شنبه۳۰خرداد پسرم به دنیا اومد
مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 مامان رایان👩🏻‍🍼🤍 ۲ ماهگی
🔆تجربه زایمان طبیعی ۳🔆


بعد ۸ سانت اوج درد بود اما اونجوری نبود که داد و فریاد کنم یا به قول یه سری مرگ‌ رو به چشم ببینم..، اما واقعا درد داشتم.. بعد اون ماما گفت اخر موقع دردت گرفت بهم بگو منم معاینه تحریکی کنم تا زودتر باز شه، من کلا یبار تو معاینه اذیت شدم اونم که گفتم ماما ول کرد بقیش زیاد اذیت نبودم.. دیگه فقط عرق میکردم و حس مدفوع داشتم که ماما اومد گفت بچت پایینه زور بزن که بیاد تموم بشه منم هی زور میزدم تا مدفوع کردم و رفتار پرسنل خیلی خوب بود تمیزم کردن و حس بد ندادن دیگه داشتم فول میشدم که دکتر اومد و من بیحال بودم برش خوردم که نفهمیدم اما همین که بچه اومد بیرون کل دردام تموم شد انگار نه انگار که من بودم اون درد رو میکشیدم فقط دلم میخواست ولم کنن بخوابم بعد دکتر گفت زور بزن‌جفت خارج شه که با دوسه تا زور خارج شد و دکتر شکممو ماساژ داد که اونم دردناک نبود زیاد اما بخیه اذیت کننده بود دکتر کفت دادم تمیز و تنگ میزنم تحمل کن.. دیگه من هیچ دردی نداشتم و فقط خسته بودم و اینجوری بود که زایمان منم تموم شد…



#سیسمونی
#کولیک
#فرزندپروری
#بارداری
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۲ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۶
هر چی دهانه رحمم باز تر میشد دردا غیر قابل تحمل از یه طرف دیگه هم احساس زور و دسشویی بهم وارد میشد که داد میزدم من دسشویی دارم هیچکی توجهی نمیکرد آخراش دیگه کلا چشمامم باز نمیشد از شدت درد و سردم بود و کل بدنم میلرزید انگار لحظه های آخر رفته بودم تو کما و هوش نداشتم فقط نفس میکشیدم پرستار و ماما اومدن بالای سرم هر چی صدام زدن پاشد پاشو من نمیدونستم دارن چی میگن از هوش رفته بودم اکسیژن بهم وصل کردن گفتن ضربان قلب بچش اومد پایین تکونش بدهو هی زور خود به خود میومد ماما میگفت حالا خودت تا میتونی زور بده تا رفت باز بشه نترس منم بخاطر اینکه این دردا تموم بشه تا میتونستم زور میزدم میگفت زور بزن ول نکن تا اینکه واسه بار آخر که ماما اومد به پرستار گفت بلندش کن ببرش دسشویی خودشو بشوره گفتم نمیتونم همینجوری که رفتم وسط راهرو هی زور میومد و من حتی ایستاده زور میزدم دست خودم نبود پرستار بردم دسشویی پاهام لخت دمپایی هم پام نبود گفت بشین خودتو بشور گفتم داره زور میاد الان بچه میفته گفت پاشو پاشو نمیخاد تا بریم دوباره رفتم ولی موقعی که حس زور میومد و زور میزدم انگار دردا کمتر میشد دوباره مثل طوفان می‌گرفت منو بردن اتاق زایمان تا قبل از اون دردام تو اتاق لیبر کشیدم ...
زایمان طبیعی فرزند پروری تجربه