#تجربه زایمان طبیعی۶
هر چی دهانه رحمم باز تر میشد دردا غیر قابل تحمل از یه طرف دیگه هم احساس زور و دسشویی بهم وارد میشد که داد میزدم من دسشویی دارم هیچکی توجهی نمیکرد آخراش دیگه کلا چشمامم باز نمیشد از شدت درد و سردم بود و کل بدنم میلرزید انگار لحظه های آخر رفته بودم تو کما و هوش نداشتم فقط نفس میکشیدم پرستار و ماما اومدن بالای سرم هر چی صدام زدن پاشد پاشو من نمیدونستم دارن چی میگن از هوش رفته بودم اکسیژن بهم وصل کردن گفتن ضربان قلب بچش اومد پایین تکونش بدهو هی زور خود به خود میومد ماما میگفت حالا خودت تا میتونی زور بده تا رفت باز بشه نترس منم بخاطر اینکه این دردا تموم بشه تا میتونستم زور میزدم میگفت زور بزن ول نکن تا اینکه واسه بار آخر که ماما اومد به پرستار گفت بلندش کن ببرش دسشویی خودشو بشوره گفتم نمیتونم همینجوری که رفتم وسط راهرو هی زور میومد و من حتی ایستاده زور میزدم دست خودم نبود پرستار بردم دسشویی پاهام لخت دمپایی هم پام نبود گفت بشین خودتو بشور گفتم داره زور میاد الان بچه میفته گفت پاشو پاشو نمیخاد تا بریم دوباره رفتم ولی موقعی که حس زور میومد و زور میزدم انگار دردا کمتر میشد دوباره مثل طوفان می‌گرفت منو بردن اتاق زایمان تا قبل از اون دردام تو اتاق لیبر کشیدم ...
زایمان طبیعی فرزند پروری تجربه

۸ پاسخ

واییییی خاطرات زایمان برام یادآوری ششدددددد 🙆🏻‍♀️ تا الان استرس نداشتم تازه انگار یام امد

بنظرم اینارا نزارین بهتره که کسایی ک تجربه ندارن نترسن....بدن با بدن متفاوته

وااا چرا دیگه گفت خودت بشوری تو این گیر و دار من بودم نمی رفتم 😐 چه بی شعور بوده آدم این همه درد دارع

وای پپناه بر خدا

چه سخته درد زایمان خدااااااا😥

خیلی وحشتانک شده برای شما .
منم طبیعی بودم سردخترم واقعا هم درداش بله غیرقابل کنترل وزیاد.ولی خب بازم انتخابم طبیعی

🥺🥺🥺🥺🥺

وای چ وحشتناک 🥹🥹

سوال های مرتبط

مامان فسقلی 🎀 مامان فسقلی 🎀 ۱۱ ماهگی
اومدم روتخت دیگه داشتم فول میشدم اینجا دیگه مرحله زور زدن بود و فقط همکاری خودمو می‌طلبید 🥲
موقع زور زدن ماما بهم پوزیشنای مختلف میداد تا سر بچه زودی بیاد پایین .
حالت سجده شدم و زور میزدم حین دردا که خیلی جواب بود برا اینکه سرش پیدا بشه ماما هم با روغن گمرمو ماساژ میداد و با حرفاش انرژی میداد که زور بزنم که خیلی حس خوبی بهم میداد 🤌
وقتی دردم تموم میشد چون زور هم باهاش میزدم خیلی خسته میشدم سریع چشمامو میبستم خوابم میبرد 😂
حین دردا یه باز چمباتمه میزدم رو تخت دستمو می‌گرفتم به نرده تخت و محکم زور میزدم همش حس مدفوع داشتم که میگفتن سر بچه هست 😃
دیگه همش بهم زور میومد ناخودآگاه محکم زور میزدم انگار دردم آروم بشه با زور 😂
هی حالت سجده چمپاتمه میشدم حین دردا و با تمااام توان فقط زور میزدم جز این کاری نمیشد کرد تا سرش پیدا بشه🥲
داد زدم به ماما گفت دیگه داره میاد بیرون منو ببرید اتاق زایمان😅
اومد نکته کرد گفت موهاش پیداست چقد پر موعه دخمل کوچولو😃
وقتی گفت موهاش پیداس خیلی ذوق کردم انرژی گرفتم تو دلم گفتم دیگه نزدیکه دخترمو ببینم 🥺
مامان کیان کوشولو🩵 مامان کیان کوشولو🩵 ۸ ماهگی
پارت ۹:
با بدبختی ودرد هزااار نشستم رو ویلچر وبردنم تو‌اتاق زایمان ...بلندشدم با بدختی نشستم رو صندلی و پاهامو انداختم بالا...ماما اومد چک کرد دوباره و گفت تو دردات زور بزن ..منم موقعی که دردام میگرفت زور میزدم ولی نمیتونستم درست زور بدم بدنم همکاری نمیکرد کم اورده بودم تموم بدنم از درد میلرزید ...گریه میکردم ومیگفتم نمیتونم.. زور میزدم ولی صدام میوفتاد تو گلوم حبس میشد راه نفسمو می‌گرفت احساس میکردم چشام الان از شدت زور زدن میزنه بیرون حس میکردم کبود شده صورتم انقد که فشار رو گلو وصورتم بود ...پرستار داد میزد زورتو بنداز تو معقدت باید فشار بیاری به معقدت ...هرکاااری میکردم نمیشد حبس میشد تو گلوم جوری که حس کردم گلوم مزه ی خون داد از اون همه فشار گلوم زخم شد...
خلاصه با هربدبختی که شد زور میزدم تا سرش داشت میومد بیرون یکمش اومد با درد شددددید که هرچی بگم کم گفتم واژنم داشت منفجر میشد یهو بدنم خالی کرد زورم قطع شد سرش دوباره برگشت تو😭😭😭پرستار داد میزد می‌گفت قطع نکننن و من انگار داشتم نفسای اخر زندگیمو میکشیدم.....
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۵ ماهگی
شرح زایمان ۷
ماما گفت اشکال نداره زور بده ینی داره بچه میاد
دستشو گذاشت رو‌واژنم و گفت به اینجا زور بده
با تمام وجودم زور میزدم
ماما تشویقم میکرد میگفت خیلی خوبه زورم تموم‌میشد سریع تنفس میگرفتم دم و بازدم
بهم اکسیژن وصل کردن برای اینکه ضربان قلب بچه پایین نیاد
هر دفعه که زور زدنم شروع میشد خسته تر بودم
اینبار سعی میکردم وسط زور زدن تنفس بگیرم
ماما گفت این زور بدرد نمیخوره بچه حرکتی به پایین نداشت
پس فهمیدم نباید وسط زور تنفس بگیرم
بار بعدی حدود یه دیقه نفس مو حبس کردم با تمام وجودم زور زدم دیدم ماما دوباره تشویقم‌کرد :افرین مامان عالیه این زور خوبه
باز بعدی و بار بعدی
موقعی که حین زور زدن نفس مو حبس میکردم ضربان قبل بچه میومد پایین به دستگاه نگاه کردم دیدم ضربان قلب دخترم با رنگ قرمز زده ۸۵ نگران شدم
ماما گفت اکسیژن بزار اکسیژن کذاشتم و با هر دم‌و‌باز دم من ضربان قلب بچه بهتر میشد کم کم اوند به ۱۰۰ و خورده و سبز شد
با نکرانی از ماما پرسیدم ضربان قلب بچم خوبه
گفت اره الان خوب شد
باز دوباره زور بعدی اومد
برای اینکه ضربان قلب بچه چک بشه ماما دستگاه ان اس تی روی شکمم و فشار میداد منم دردم میومد میگفتم توروخدا فشار ندین ماما میگفت نمیشه باید درست ضربان قلب بچه نشون بده
دوباره زور بعدی
اینقدی که دیگه بریده بودم فقط دلم‌میخاست تموم بشه کل این مسیر و اومده بودم چیزی به تهش نمونده فقط همت خودم بود که میتونست منو به دخترم برسونه ...
مامان عرفان مامان عرفان ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ✨🎀
قسمت سوم
کیسه اب ترکوند و رفت برا سزارین و من ساعت 6 فول شده بودم و دیگه درد نداشتم فقط زور میومد بهم و پاهام باز گرفته بودم که اومد گفت تین چه پوزیشینه عزیزم و معاینه کرد و گفت اوو فول شده به دکتر بگین دست بجنبونه این الان میزاد 😂
و تعجب کرده بود به این سرعت فول شدم چون موقعی که منو معاینه کرد گفت تو تا شب اینجایی و طول میکشه و ماما همراه بگیر و اینا ولی یهو تو یک ساعت داشتم به زایمان میرسیدم....
دیگه به دکتر گفتن و از اونجایی که ماما حق به دنیا اوردن بچه رو ندارن منو به پهلو خوابوند و میگفت زور اومد بهت فقط نفس بکش و زور نزن که این قسمت خیلی سخت بود واقعا و حتی از تموم زایمان درداش بیشتر اذیتم کرد بچه تو کانال زایمان بود و اماده و انگار به زور بدنم باید پسش میزد عقب
دیگه تا 6 و 15 دقیقه تحمل کردم و دفعه اخر داد زدم بچه میاد برین ی دکتر صدا کنین و اعصابم خورد شده بود که دکتر اومد و لباس عوض کرد و من به زور رسیدم تا اتاق زایمان و به زور نشستم رو صندلی زایمان و زور زدم نمیدونم چند تا ولی زور میزدم بچه میومد تا نصفه باز میرفت عقب برا اینکه قبلش به زور منو نگه داشته بودن این اتفاق افتاده بود دیگه دکتر گفت زور بزن که بیاد داری اذیت میشی ی زور محکم زدم و بچه یهو سر خورد اومد بیرون و ساعت 6 و35 دقیقه پسرم دنیا اومد...
مامان ماهلین مامان ماهلین ۹ ماهگی
پارت ۶زایمان طبیعی ..ماما دوباره امد گفتم به خدا به من زور میاد امد معاینه کرد گفت ۸و۹ سانتی هنوز فول نیستی ساعت ۵ صب بود من گریه میکردم مامانم گریه میکرد هیی میگفتم مامان من میمرم مامانم میگفت من چیکار کنم که پرستار که بالای سرم بودبه مامانم گفت تو بره بیرون این تورو میبینه بیشتر دردش میاد زور میومد..درد میود .انقباض از یه طرف نفسو قط می‌کرد گفت به من اکسیژن وصل کنید اون پرستار امد وصل کرد سرمم تموم شو یه سرم دیگعی وصل کردن هی زور میومد میگفتم بخدا زور میاد ولی اصلا توجه نمیکردن میگفتم دسشویی دارم مامانمو صدا میزدن میگرفتم دسشویی ولی ببخشید نمی تونستم زور بزنم مامانم اونجا گفت این نمی تونه واسه دسشویی زور بزنه چه طوری به بچه زور میزنه خلاصه ماما امد نگاه کرد گفت فولی هربار زورت امد توهم زور بزن منم زور میزدم اونم دستشو می‌کرد توم هی اینور اونور می‌کرد بچه نمیومد نیم ساعت اونجوری کرد ولی بچه نمیومد منم وقتی زور میمود شدتش انقد زیاد بود میگفتم بالا میارم در این هینم خوابم میگرفت از شدت خستگی ولی درد نمی زاشت یهو بی حال شدم که شنیدم پرستار به ماما گفت بهش شوک بزنیم گفت یکم صبر کنم منم دوباره دردم گرفتمو گفت به هوش امد خلاصه هی ماما تلاش می‌کرد میگفت زور بزن منم میگفتم به خدا زور میزنم که دیدم به همون دکتری که منو معاینه کرد و گفت اتاق عمل این پشته زنگ زد گفت خانوم دکتر لگنش خوب نیس بچه مونده توی لگنش سرش آمده بدنش نمیاد بچه خیلی بالاست چیکار کنیم اگه بره هم عمل ریسکش خیلی بالاست گفت خودم میام یکم منتظر بمونید اگه نشد ببریم..منم ۱۰ سانت باز بود ...هی این ماما تلاش میکنه که یهوگفت زود باشید برید دکترو صدا کنید
مامان جوجو🩵 مامان جوجو🩵 ۳ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی۹
با دستش درتلاش بود که سربچه رو از یه قسمتی رد کنه
نمیدونم دهانه رحم بود یا چی
میگفت همکاری کن و خوب زور بزن تا منم بادست کمکت کنم منم وسط هر زور ول میکردم سریع وعصبانیش کرده بودم
دیگه یه یکساعتی گذشت وحس کردم دوباره داره درد میاد سراغم
به ماماهم گفتم و گفت اثره بی دردیت رفته دوباره باید شارژ بشه رفت
رفت ماما رو صدا زد و ماما اومد گفت زنگ زدیم دکترت اجازه نداده گفته چون همکاری نمیکنی دیگه برات نزنیم
هرلحظه دردم شدید تر میشد ماماهمراهم گفت پس پاشو سریع همکاری کن تاتموم بشه
معاینه کردن ودیدن سربچه اومده پایین ولی بازم ۴فاصله داره تا بخواد بیاد بیرون
ماماهمراهم گفت برو سر دستشویی فرنگی بشین وتا میتونی انقباض هاتو زور بزن انقدر زور بزن تا مدفوع کنی
دستشویی فرنگی نشستم وهر دقیقه که انقباض میگرفت با تمام توا نزور میزدم ویه ۱۰ذقیقه ای توی این حالت بودم وهی میومد ازم سرمیزد گفت دیگه کافیه بیا بیرون وحالت دستشویی ایرانی بشین دستمم از میله تخت گرفتم وباز زور میزدم
دردم خیلیییییی شدید بود ولی برام قابل تحمل بود
زایمان طبیعی
بارداری
مامان tiam🤎🧸 مامان tiam🤎🧸 ۲ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی۷
رفتم تو اتاق زایمان به بدبختی رفتم بالای تخت اینقد بلند بود انگار رو منبر میرفتی😅تنظیمم کردن ماما هم سریع لباسشو پوشید و اومد بجز منو ماما با یه پرستار هیچکس دیگه نبود اگه هم بودن خواب بودن پرستارم هی میرفت بیرون و میومد ماما گفت هر موقع دردت گرفت زور بزن قشنگ تا نقس داری زور بزن ول نکن منم با تمام وجود زور میزدم که دردم تموم بشه با سه چهار تا زور محکم و قشنگ ماما بچه رو گرفت و آورد بیرون اون لحظه که بچه رو دیدم تو دستاش انگار داشتم خواب میدیدم .ماما میگفت سلام کوچولو برو پیش مامان جیغ جیغوت به شکم گذاشتش روی شکمم و دوباره من شروع کردم به گریه کردن ولی تنها تفاوت اون گریه این بود که گریه درد نبود گریه شوق بود و باورم نمیشد بالاخره بدنیا اومد پرستار بچه رو برد گذاشت روی تخت نوزاد و ماما شروع کرد به بخیه زدن میگفتم تروخدا بی‌حس کن دیگه طاقت ندارم گفت باشه همونجوری که بخیه میزد ولی باز یکم من حس میکردم و دردم میومد و پامو جمع میکردم تا آخرش ماما که اینقد باهام مهربون بود دعوام کرد و گفت اگه سوزن جا بمونه باید بری اتاق عمل اه هی من میخام دعواش نکنم باز.... همونجا ازش عذرخواهی کردم و به کارش ادامه داد تا اینکه تموم شد و دو بار شکمم رو فشار دادن واسه اینکه خون بیاد بعدش و رفتم توی بخش.نینیمو لباس پوشیدن و منم لباس بیمارستان پوشیدم و روی ویلچر باهم رفتیم تا باباش اونو ببینه وقتی که رسیدم دم در باورم نمیشد که من زنده موندم و دوباره تونستم همسرم رو ببینم
بارداری زایمان فرزند پروری تجربه طبیعی
مامان 🍼 رادوین جان🍼 مامان 🍼 رادوین جان🍼 ۳ ماهگی
پارت چهار 🤰🏻🤱🏻✨

دوباره معاینم کرد گفت چهار سانتی من تو شک با این همه درد ورزش توپ زدن فقط یه سانت پیشرفت کردم
مامام گفت از چهار سانت به بعد زود تر پیشرفت میکنی تا الانم خوب بوده درد معاینه از سه سانت چهار سانت دیگه متوجه نمیشی من هی معاینه میشدم هیچی نمیفهمیدم دیدم دکترم داره وسایلشو آماده میکنه فهمیدم نزدیکم به زاینم پرسیدم چقدر مونده گفت اگه هم کاری کنی ۱ساعت یا ۲ساعت ولی اگه نکنی تا صبح شاید بازم از تخت پایینم آورد تا توپ بزنم هی میرفت بیرون از اتاق من داد میزدم برگرد کمکم کن
دیگه آمد چند تا دیگم ماما باهاش بودن منو بردن رو تخت معاینه کردن باهم حرف میزدن منم دردم غیر قابل تحمل شده بود دیگه جیغ میزدم 😂 شوهرمو مامانمو صدا میزدم
از خدا صبر تحمل میخواستم کمک هی صلوات میفرستادم
از بس جیغ زدم ماما گفت چه خبره انقدر جیع میزنی
معاینم کرد ۶ سانت شده بودم برام یه کپسول اکسیژن آورد گفت وقت درد سه بار فشار بده نفس بکش گفت زیاد استفاده نکن بی هوش میکنه منم از درد انقدر استفاده کرده بودم که بی حال شده بودم 😅🤦🏻‍♀️ ولی جیغ میزدم سرم گیج میرفت یهو گفتم دست شویی دارم بزار برم آمد سری من زور روم آمد گفت صبر کن زور نزن ولی من دست خودم نبود هی جیغ میزدم دست شویی دارم بزار برم میگفت نه بچه هست
یهو کیسه آبم پاره شد منم سرم گیج میرفت ماما سریآمد رو سرم تا کمکم کنه هی زور میزدم باز میگفت نفس بکش
آخراش کم آورده بودم نمیتونستم زور بزنم بچه سرش گیر کرده بود بهم گفتن لگن کوچیکه از پایین جا نداره از بالا جا داره آمدن دو نری رو شکمم فشار میدادن هی میگفتن محکم تر زور بزن یهو بهم گفتن بچه خفه شد زور بزن من کل بدنم سست شد
پارت بعد
مامان آدرین مامان آدرین روزهای ابتدایی تولد
مامان 🐣delaroz💝 مامان 🐣delaroz💝 ۴ ماهگی
تحربه زایمان قسمت اخر :
ازینجا دیگه خیلی بد و شدید شد و زور میزدم با هر زور سر بچه تقریبا میومد از دهانه بیرون ولی تا نفسم کم میشد نفس میکشیدم ک دوباره زور بزنم باز سر بچه میرف بالا روز از نو روزی از نو . باید یکسره زور میزدم تا دیگ نمیرف بالا و درمیومد ولی نفسم کم میومد ماما میگف نفس بکش بچه اکسیژن کم نیاره
هر چی زور میزدم فک‌میکردم دیگ بی فایده هس و نمیاد هی برمیگرده بالا
گاز بی حسی هم گذاش ب بینیم همه جارو تار میدیدم حالت تهوع گرفتم خوابالو شدم سرم گیج میرف فک‌کردم دارم از هوش میرم حالتایی ک ادم نزدیک بیهوش شدن پیدا میکنه میداد بهم
ی مامای دیگ اومد کمک مامای خصوصیم دهانه رحمو با دستاش ماساژ میداد و باز میکرد ماما همراه از بالا دستاشو میذاش رو شکمم محکم فشار میداد
تا بالاخره ساعت ۱۴:۲۰ بچه اومد😍
در کل راضی بودم از تایم کوتاه زایمان فک‌میکردم خیلی طولانی باشه و اذیتش بیشتر باشه ولی ۱۱ رفتم دردا از ۱و‌نیم شروع تا ۱۴:۲۰ زایمان کردم
سه کیلو و پنجاه هم وزنش بود