پارت ۶زایمان طبیعی ..ماما دوباره امد گفتم به خدا به من زور میاد امد معاینه کرد گفت ۸و۹ سانتی هنوز فول نیستی ساعت ۵ صب بود من گریه میکردم مامانم گریه میکرد هیی میگفتم مامان من میمرم مامانم میگفت من چیکار کنم که پرستار که بالای سرم بودبه مامانم گفت تو بره بیرون این تورو میبینه بیشتر دردش میاد زور میومد..درد میود .انقباض از یه طرف نفسو قط می‌کرد گفت به من اکسیژن وصل کنید اون پرستار امد وصل کرد سرمم تموم شو یه سرم دیگعی وصل کردن هی زور میومد میگفتم بخدا زور میاد ولی اصلا توجه نمیکردن میگفتم دسشویی دارم مامانمو صدا میزدن میگرفتم دسشویی ولی ببخشید نمی تونستم زور بزنم مامانم اونجا گفت این نمی تونه واسه دسشویی زور بزنه چه طوری به بچه زور میزنه خلاصه ماما امد نگاه کرد گفت فولی هربار زورت امد توهم زور بزن منم زور میزدم اونم دستشو می‌کرد توم هی اینور اونور می‌کرد بچه نمیومد نیم ساعت اونجوری کرد ولی بچه نمیومد منم وقتی زور میمود شدتش انقد زیاد بود میگفتم بالا میارم در این هینم خوابم میگرفت از شدت خستگی ولی درد نمی زاشت یهو بی حال شدم که شنیدم پرستار به ماما گفت بهش شوک بزنیم گفت یکم صبر کنم منم دوباره دردم گرفتمو گفت به هوش امد خلاصه هی ماما تلاش می‌کرد میگفت زور بزن منم میگفتم به خدا زور میزنم که دیدم به همون دکتری که منو معاینه کرد و گفت اتاق عمل این پشته زنگ زد گفت خانوم دکتر لگنش خوب نیس بچه مونده توی لگنش سرش آمده بدنش نمیاد بچه خیلی بالاست چیکار کنیم اگه بره هم عمل ریسکش خیلی بالاست گفت خودم میام یکم منتظر بمونید اگه نشد ببریم..منم ۱۰ سانت باز بود ...هی این ماما تلاش میکنه که یهوگفت زود باشید برید دکترو صدا کنید

۱۲ پاسخ

مادر شوهرت خیلی بیشعور بوده که دخالت کرده اگه همون اول می‌رفتی سزارین اینقدر زجر کش نمیشدی

😢😢😢

اون یارو که قول سزارین داده بود چی شد
چرا حس میکنم مادرشوهرت و شوهرت میدونستن اخر باید طبیعی بیاری😐😐😐😐😐

خدا ازشون نگذره
دقیقا مثل من بچه اولمو دو روز درد کشیدم دقیقا آخری گفتن لگنش خوب نیس انگار نمیتونستن از اول معاینه لگن کنن💔

وااااای تجربتو خوندم گریم‌گرفت
چون مثل خودم زایمان کردییی واییی خودااا
من روانی شدم افسردگی گرفتم
مرگمو با چشمام دیدم گریه میکردم میگفتم‌میمیرم

وا چرا اینجورین این پرستارا
میبینن نمیتونه طبیعی خوب ببرینش سزارین ادم حتما باید جلشون بمیره و زنده بشه تا باور کنن که نمیشه
ماما همراه داشتی؟؟؟

نامردا تا جون ادمو نگیرن عمل نمیکنن که علوی میری انگار موش آزمایشگاهی شون هستی هفته پیش برای نوار قلب بچه رفتم نیم ساعت دراز کشیدم دیگه کمرم درد گرفت مامانم رفت صداشون زد اومد نگا کرد گفت عهههه اینو دانشجوها بستن کلا اشتباه بستن اصلا نوار قلب و نگرفته دوباره دراز بکش ببندم جوابشو هم که گرفتم ببرم نشون دکتر اونجا بدم دو نفر بودن مریض داخل نبود همش گفتم خستم نمیتونم سرپا بمونم نگا کنین جیغ زد مگه نمی‌بینی کار داریم داشتن حرف میزدن و چایی میخوردن اصلا نگا نمیکنن به آدم اولش هم که رفتم گفتم واسه نوار قلب بچه اومدم یه دستگاه بود گفت دراز بکش وصل کنم بعد استادشون اومد گفت این دستگاه کلا واسه یه چیز دیگست چرا اینو میخواستین وصل کنید گفت عهه ندونستیم

یکم سلیطه بازی درمیاوردی هرچی گفتن هرکار کردن قبول کردی چرا خب آخه🥺

ای وای 🥲

😔😔😔😔😔

وایی خدا چه مصیبتی دیدی علوی خیلی بده باید ماما همراه اونجا میگیرفتی

الهی چی کشیدی تو
خدا ازشون نگذره باعث این درد شدن

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۳ ماهگی
پارت ۷ زایمان طبیعی ..دکتر امد پرستارا دورم جمع شدن دکتر دستشو کرد توم گفت زور بزن زود باش زور بزن گفتم بخدا میزنم نمیاد چیکار کنم گفت قیچی بدین با قیچی بردید گفت اینکه نمی‌بره یکی دیگعو رو بیارین بردید گفت زود بزن زور زدم چند بار گفت بچه بالای ۴ کیلو ..که زور زدم بچه بدنیا آمد منم بی حال افتادم بچه رو گذاشتن روی سینم اما من انقد درد کشیده بود هیچی نفهمیدم بعدش بردن دیدم اون ماما که به دکتر خبر داد نشست گریه کرد به پرستارا گفت خیلی ترسیدم فک کردم بچه اونجوری توی کانال لگن میمونه ...مگه تموم میشد امد گفت دوباره زور بده جفتت بی افته زور زدم گفتم نمیاد بعد سرفه کردم خیلی حس بدی بود با شکم خالی شده سرفه میکنی که یه بار زور زدم افتاد بعد پرستار امد شکممو فشار دارد دستشو گرفتم گفتم چرا تمومش نمی‌کنین با خشونت به من گفت باید فشار بدیم ..اینم بگم انقد اخلاق پرسنل بد بود عین سگ بودن همشون من وقتی درد میکشیدم یه پرستار بالای سرم بود دستشو گرفته بود اون رفت گفتم نره بیاین دستوتو بدین که به یه پرستار دیگعی گفت بره دستشو بگیر گفت چرا من بگیر ...یدونه هم ماما عین درد کشیدن امد گفت چرا جیغ میکشی ورزش کن تو میخایی زایمان کنی نع من عین سگ بودن بخدا ..خلاصه بعداز اونم بخیه زدن که ۴۰ دقیقی طول کشید ..دخترمم ساعت یه ربع مونده به ۷ صب بدنیا آمد درد بخیه رو هم می دونستم ولی انقدر درد کشیده بودم هیچی بود برام
مامان فرهان❤️ مامان فرهان❤️ ۱ ماهگی
#بخش چهارم زایمان
آقا من هنوز شکمم بالا بود و پاهای بچه‌تو‌حلقم
دو نفرو کمکی صدا زد اومدن
همین که درد کمر منو می‌گرفت ،ماما هم دستشو میکرد داخل و انگار با انگشت کمک میکرد رحمم بازتر شهر
هی میگفتم زور بزن منم میزدم می‌گفت اصلا کافی نیست زورت کمه تا درد ول میکرد بچه باز می‌رفت بالا
بهم یکم آمپول فشار زدن که دردام تند تر بگیره چون میگم هر ۷دیقه یا ۵دیقع بود،یکم تندتر شد دردام و شدیدتر ،تا می‌گرفت دستاشو‌میکرد داخل و می‌گفت زور بزن،چند سری تکرار کرد و دید نمیشه به کمکیاش گفت این نمیتونه،ولی من با تمام قدرتم زور میزدم🥲آخه بچه هنوز بالا بود😑😡گفت تا دردش گرفت از فلان قسمت فشار بدین
آقا دردم گرفت و اینا فشار دادن و منم زور میزدم و دست ماما هم رو دهانه رحم که کمک کنه سرشو بیاد پایین
خدایا فقط تو‌کمکم کردی اون لحظه،فققققط میگفتم خدایا کمکم کن ،یه لحظه کمرم قفل کرد و فکر کردم شکست کمرم،داد زدم گفتم بخدا کمرم شکسسسسسسست کمکم کنین،الان یادم میاد چقد مظلوم بودم🥲🥺🤣درد دوباره گرفت و ماما گفت دیدم سر بچه رو فشار بدین از من زور و از کمکیا فشار و از ماما هم قیچی زدن و فشار انگشتاش رو دهانه رحمم،گف داره میاد
مامان کیارش مامان کیارش ۸ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
#پارت۴
با عوض شدن شیفتا ماما جدید اومد و منو تحویل گرفت اول معاینه کرد گفت خوبه بزار دکتر بیاد نظر بده بعدم زد کیسه ابمو پاره کرد دکترم ‌که اومد منو معاینه کرد گفت روندش خوبه نیاز به امپول فشار نداره التماس میکردم یه چیزی بزنن که دردام کمتر بشه به ماما اسم یه امپول و گفت که بهم تزریق کردن تاثیر انچنانی نداشت ولی به خودم تلقین کردم که مسکن زدن دردات کمتر شده 😅دستگاه ان اس تی بهم وصل بود یه جایی ماما اومد گفت فقط توی انقباضاتت زور بزن ولی بیصدا منم که همکاری کردم و واقعا بیصدا پیش رفتم خود ماما تعجب کرده بود و کلی ازم تعریف کرد کلاسای قبل زایمان خیلی کمکم کرده بود میدونستم چجوری و کجا زور بزنم خلاصه که همش زور میزدم تا وقتی که ماما اومدو گفت وقتشه با ویلچر رفتیم توی اتاق زایمان روی صندلی زایمان جاگیر شدم و همچنان به زور زدنام ادامه دادم نمیدونم چرا و چه شکلی بخاطر دعاهای پشت در مامانم بود بخاطر التماسای خودم بود انگار هیچ دردی نداشتم فقط زور میزدم دردام تموم شده بودن چشمام بسته بودمو هرجا ماما میگفت اینکارو بکن همکاری میکردم که یهو صدای گریه شنیدم چشمامو باز کردم گفتم به دنیا اومد ماما گفت اره اینم گل پسرت🥰🥰😍😍
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 روزهای ابتدایی تولد
شرح زایمان ۷
ماما گفت اشکال نداره زور بده ینی داره بچه میاد
دستشو گذاشت رو‌واژنم و گفت به اینجا زور بده
با تمام وجودم زور میزدم
ماما تشویقم میکرد میگفت خیلی خوبه زورم تموم‌میشد سریع تنفس میگرفتم دم و بازدم
بهم اکسیژن وصل کردن برای اینکه ضربان قلب بچه پایین نیاد
هر دفعه که زور زدنم شروع میشد خسته تر بودم
اینبار سعی میکردم وسط زور زدن تنفس بگیرم
ماما گفت این زور بدرد نمیخوره بچه حرکتی به پایین نداشت
پس فهمیدم نباید وسط زور تنفس بگیرم
بار بعدی حدود یه دیقه نفس مو حبس کردم با تمام وجودم زور زدم دیدم ماما دوباره تشویقم‌کرد :افرین مامان عالیه این زور خوبه
باز بعدی و بار بعدی
موقعی که حین زور زدن نفس مو حبس میکردم ضربان قبل بچه میومد پایین به دستگاه نگاه کردم دیدم ضربان قلب دخترم با رنگ قرمز زده ۸۵ نگران شدم
ماما گفت اکسیژن بزار اکسیژن کذاشتم و با هر دم‌و‌باز دم من ضربان قلب بچه بهتر میشد کم کم اوند به ۱۰۰ و خورده و سبز شد
با نکرانی از ماما پرسیدم ضربان قلب بچم خوبه
گفت اره الان خوب شد
باز دوباره زور بعدی اومد
برای اینکه ضربان قلب بچه چک بشه ماما دستگاه ان اس تی روی شکمم و فشار میداد منم دردم میومد میگفتم توروخدا فشار ندین ماما میگفت نمیشه باید درست ضربان قلب بچه نشون بده
دوباره زور بعدی
اینقدی که دیگه بریده بودم فقط دلم‌میخاست تموم بشه کل این مسیر و اومده بودم چیزی به تهش نمونده فقط همت خودم بود که میتونست منو به دخترم برسونه ...
مامان ماهلین مامان ماهلین ۳ ماهگی
پارت ۸زایمان طبیعی بخیه رو که زد رفت دخترم کنارم بود گریه میکرد یکم آروم شد گفتم گوشیمو بدین زنگ زدم به همسرم با بی حالی گفتم بچه بدنیا آمد گفت چیکار کنم تو که انقدر درد کشیدی ..مامانم و خالم و مادرشوهرم امدن اتاق خالم خرما وکشمش بخته بود شیر آورده بود گفت از اینا بخور اونارو میخوردم که یه پرستار امد گفت زود باشین وسایلاتونو جمع کنین بریم بخش منم میرم ویلچر بیارم منم به بچه شیر میدادم بچه خوابید گفتم ماما کمک کن برم دسشویی پاهامو بشورم انقد کثیف بود گفت باشه من از تخت امدم پایین گفتم ماما من بی حال میشم دیگع هیچی نفهمیدم که یهو دیدم سرم کلی پرستار مامانم اینا گریه میکنن صدام میزدن به هوش امد دیدم با پاهای لخت توی کاشی افتادم خون ازم میره امدن توی همون جا سرم زدن به مامانم اینا گفتن مگه ما نگفتیم با ویلچر میبریمشون سرم تموم شدم من انقد بی حال بود که نگو با کمک مامانم اینا بلند شدم دوباره رفتم بیدار شدم دیدم خالم میگه قربونت برم چرا اینجوری میکنی دوباره پرستار امد سرم دیگعی وصل کرد ویلچر آوردن گفتم ماما بخدا سرمو نمی تونم تکون بدم گیج میره با زحمت رفتم ویلچر چشام سیاهی رفت گفتم خاله من صداتونو نمیشنوما که بردن دوباره توی بخش سرم زدن کلا از موقعی که رفتیم بخش هیچی یادم نمیاد فرداشو یادم میاد خلاصه اینم از تجربیات من به هیچ وجه زایمان طبیعی نکنین من چون نمی دونستم زایمان طبیعی میشم ماما هم نگرفتم خیلی بد بود هنوزم هنوزم هر شب به عنوان کابوس یاد میکنم ازش
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۳ ماهگی
مامان طلا مامان طلا ۴ ماهگی
تجربه زایمان قسمت چهارم
تا رسیدن به نمی‌دونم ۴یا۵ سانت بود که دردهام با تنفس قابل تحمل بود.
ولی خیلی خسته بودم. ماما گفت بیدردی میخوای گفتم آره.منو برد اتاق زایمان و گفت باید رو تخت زایمان بهت بیدردی بزنیم که به ده سانت رسیدی چون تو خوابی نمی‌تونیم جابجا کنیم. گفتم با این بیدردی بی زور نشم و بچه بمونه تو کانال و زور نداشته باشم برای تولدش، گفت نه عزیزم درد آخر اینقدر زیاد است که خودت بیدار میشی.
خلاصه نشستم رو تخت زایمان و مسیول بیدردی هم شروع به کار کرد. این بیدردی از طریق تنفس و زدن آمپول به سرم بود و اصلا به کمر آمپول نزدن.
منم خوابم برد
با درد شدید بیدار شدم که ماما می‌گفت یک زور بده یک زور بده، منم چشمام را که باز کردم دکتر هم روبروم بود و گفت هر وقت گفتم زور بده که زیاد پاره نشی . خلاصه بچه اومد و گذاشت رو سینم و من نازش میکردم و میگفتم چرا گریه نمیکنه.
خلاصه صدای گریه هم شنیدم و بچه را بردند و من گفتم میخوام بخوابم که متوجه خروج جفت هم شدم که دکتر گفت این هم جفتش که کامله.
و بخیه زد که گفت کم بخیه خوردی.تا حدودی تو خواب درد بخیه را متوجه می‌شدم.
مامان میثاق وزینب مامان میثاق وزینب ۱ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۳
بعد وقتی بیدار شدم دردام قابل تحمل نبود به مادرم گفت بزار بریم وقتی رفتم معاینم کرد گفت ۳سانت شدی به مادرم خوشحال شدیم امید به من داد که میخوام زایمان کنم بعد گفت دیگه اینجا بمون تو صالون راه بروه بعد یک ساعت معاینت میکنم ومن تو صالون راه میرم ودرمد میگیره حرکت اسکات انجام میکنم دکتر گفت اینطور
انجام بدم بعد نزدیک یک ساعت دکتر من میبینه که دردام داره زیادتر میشه گفت برو اتاق معاینه من تو این لحظه منتظرش بودم دردشدیدی گرفت ازش جیغ میزنم انگاربچه میخواد بیاد بعد دکتر امد معاینم کردگفت که شش منفی یک منم نفهمیدم به منشی گفتم چیه این گفت شش سانتی ولی شاید بچه هنوز تو لگن نیست بعد دکتر امد گفت زود بریم باش رفتم زود ازم خون گرفت گفت زور نزن تا به اتاق زایمان بریم بعد گفت لباسات در بیار زود لباسم در اوردم حتی لباس زایمان برام نبستن چون اینقد بچه رسیده بود بعد خوابیدم گفت زور بزن منم قبلا خواستم مامایی بگیرم نتونسم چون زیاد میخوان قبلشهم مامایی رفته بودم هم نگرفتم ولی خودش از منو میشانسه از زن برادرشوهرم چون قبلا زایمان کرده به من تو به این خانم نزدیک نیستی گفتم بله تو لحظه فهمیدم این مامایی که خواستم زایمانم کنه ولی نگرفتم اینقد خوشحال شدم خداروشکر کردم که تو این لحظه شیفتش تو بیمارستان بود وخودش ومامایی دیگه کمکم کردن برای زایمان بعد هی زور میزنم گفتن نه دهنت از پایین من ازدرد حتی دیگه نمیدونم چطور زور بزنم ویک دفعه پایین زور زدم یکم مدفوع امد وقتی این دیدن گفتن زود برو تخت زایمان رفتم تخت زایمان هی زور میزنم نمیاد میگن جیغ نزن زور بزن بعد اخرش زور قوی پایین زدم ودختر خوشکلم به دنیا امد روی من گذاشت ولی رنگش ابی بود ترسیدم
مامان بردیا مامان بردیا ۷ ماهگی
پارت 3.دیگه دردای وحشتناک منو می‌گرفت کمرمو می‌گرفت فشار می‌آمد من فقط توخودم دردامو می‌کشیدم دوباره مامام معاینه کرد گفت آفرین شدی 5 سانت دیگه گفت پاشو باهات ورزش کنیم دیگه خدایی اول خداااا بعدم همین ماما همراه خیلی خوب بود دیگه ورزش شروع کرد باستگاه بخار رو کمرمو با دستمال خیس میکرد هی مزاشت رو کمرم گفت کمر تو هی اینور اون ور تکون بده وقتی درد داشتی منم دردام زیادشده بود هرچی می‌گفت انجام میدادم که بچمو به سلامتی تو بغلم بگیرم دیگه هی میگفت بشین پاشو وقتی درد داشتی منم انجام میدادم باز یه توپ آورد گفت بشین روش منم نشستم هی اینور اون ور میکردم دیگه خیلی انجام دادم بعد یهویی دکتری که مخواست بیاد برای زایمان اومد منو معاینه کرد گفت آفرین خوب شدی 7 سانت دیگه مامام هی ورزش انجام داد منم دردام زیاد میشد دیگه شد ساعت 7 که گفت برو بالا تخت دیگه همچنین فول شده بودم که گفت فقط زور بزن که واقعا رحمت عالی شده هی زور زدم فقط میگفتم خدایاااا کمکم کن اصلن نه جیغی زدم نه حرفی الکی فقط خدااا یاد میکردم که یهویی دکتر گفت آفرین رحمت شد10سانت ساعت7ونیم که یه دردایی منو گرفت گفت زوربزن هم توکل به خدااا دوسه تا زور زدم فقط دهنمو بسته میکردم محکم زور میزدم که گفت آفرین بچه داره میاد که که زوره آخری بچمو اومد دیدم مامام بادکتر گفتن ببین بند ناف دور گردن بچت بود یعنی وقتی دیدم با صدای بلند گریه کردم فقط خدااا رو صدا زدم گفتم اگه این بنده های خوبت بایاری خودت نبودن خدانکرده بچمو ازدست میدادم خیلی بد بندناف پیچیده بود فقط نگاه میکردم به مامام دکتر گریه میکردم بچمو نگاه میکردم میگفتم خدایاااا شکرت که بچمو سالم بهم دادی دیگه مامام گفت دعا کن
مامان نی نی کوشولو🩵 مامان نی نی کوشولو🩵 ۳ ماهگی
پارت ۸:
منم با اون صدای ضعیف و خسته که از گریه نا نداشت دربیاد صداش کردم بیاد ..اومدو معاینه کرد گفت فول شدی اینو گفت من یه نفس راحت کشیدم گفتم دیگه کم مونده تو میتونی سمانه😭بعدش گفت ولی سرش هنوز نیومده تو دردات زور بده و نفس بکش...منم همین کارو میکردم دم و بازدم و زور میدادم تو دردام همشم حس مدفوع داشتم اونم شدید ماما میگفت جوری زور بده که مدفوع کنی منم خجالت می‌کشیدم 😭😭 زور زدنم میومد ولی جلوشو میگرفتم باعث میشد نتونم درست زور بزنم میگفتم میاد بیرون ابروم میره ولی همچنان اصرار داشت که زور بزن مدفوع کنی😂😂 منم تو دلم گفتم حالا این انقد اصرار داره جهنم وضرر بزار شل کنم خلاصع منم حسابی براش زور زدمو آرررره😂😂😂😂🙈خاک توسرم فکرشو میکنم اب میشم پاشدم دیدم چه گندی زدم😂😂پرستاره میگفت اوه اوه چی کردی😂😂😂😂ولی از من به شما نصیحت مدفوع داشته باشی جلو زور زدنو میگیره یا باید خالی باشه معدت یا خالی کنی اون لحظه تا کمکت کنه زور بزنی ...
با چندتا زور شدید که چشام داشت از حدقه میزد بیرون و حالت سجده موندن سرشو دید وگفت پاشو بشین رو‌ویلچر بریم...