#فرزند پروری
#فرزند پروری
#فرزند پروری
#پوشک

تصویر
۶ پاسخ

#پارت_۲۸🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


از شدت گرسنگی داشتم ضعف میکردم که بالاخره خودش اومد.

_ خودت ببر پایین!

واقعا انتظار داشت این چمدون به این سنگینی رو ببرم پایین؟
_ میدونی چقدر سنگینه؟

از سر تا پام نگاه انداخت.
_ خب که چی؟

دست به کمر شدم و شاکی به چمدون اشاره کردم.
_ کل هیکل من اندازه همین چمدونه، چجوری میتونم ببرمش؟ اصلا انقدر زور ندارم.

فک‌ش رو روی هم سایید و در حالی که موبایلش رو از جیبش بیرون اورد، زمزمه کرد:
_ ناز و نوز اومدن واسه من بی فایده‌س ...من خریدارش نیستم!

حرصی چمدون رو با ضرب و زور برداشتم و کشون کشون روی زمین تا سالن بردمش که نیمه راه، مادرش جلوم رو گرفت.
_ لیلا ...واستا مادر!

سر جام ایستادم و چمدون رو روی زمین رها کردم که نزدیکم شد و چیزی توی مشتم گذاشت.
_ دمنوشه، هر شب بده مهام بخوره ...یادت نره ها!
که چی بشه؟ کم زور میگفت؟

#پارت_۲۷🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


تند سر تکون دادم که مادر بزرگش براش لیوان آب رو پر کرد.
_ اره مادر ...دست پخت زنت بگی نگی مثل مادرته ...! اگر یه انتخاب درست توی زندگیت داشتی همین بوده!

مهام قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و با دقت بیشتر طعمش رو چشید.
_ یکم شوره!

چین به بینیم دادم.
خب دفعه اولم بود ...نباید جلوی بقیه میگفت که ...
نفسم رو عصبی بیرون دادم که اشاره کرد.
_ برو لباس هات رو جمع کن! میخوام قبل از طلوع برسیم!

چرا نذاشت غذام رو بخورم؟
کاش حداقل روم می شد میگفتم گشنمه ...

بی جون سمت اتاق رفتم و عصبی درب رو بهم زدم.
مردک پرو ...

با اکراه به لباس که مادرش برام گذاشته بود خیره شدم.
خودم میدونستم برای من کارایی نداره ولی مجبور بودم بردارم.

عطری که همیشه میزدم رو همراه شامپوی یاسم برداشتم و توی ساک خودم گذاشتم.
اما نمیدونستم برای این مرتیکه چی بردارم و هرچی دم دستم اومد رو توی چمدونش تا کردم‌.

#پارت_۲۶🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


نذاشت حرفی بزنم و از اتاق بیرون رفت و منو توی برزخی میون حقیقت و دروغ رها کرد.
الان باید باور میکردم؟
ناراحت میشدم یا خوشحالی میکردم؟

عجب زندگی پر دردسری بود.
من و شوهر قلابیم با دوست عزیزش قرار بود بریم ماه عسل ...

با تلخند اتاق رو ترک کردم و سر میز صبحانه برگشتم که مادربزرگ مهام چشم هاشو ریز کرد.
_ زنِ خوب اونیه که شوهرش رو قبل از رفتن سر کار، ما
چ کنه ...یه وقت اون بیرون دلش بقیه رو نکنه.

لپ هام سرخ شد و این رو میتونستم از دای صورتم بفهمم.
با همون حالت جواب دادم:
_ شما نگران نباش مامان‌جون ...به اندازه کافی دیروز کردم که تا یک سال هم بقیه رو ...!

خنده آرومی کرد و چاییش رو هم زد.
_ اره مادر ...از ریخت نوه من مشخص بود بهش خوش گذشته! معمولا نمیاد بشینه با ما صبحانه بخوره ...امروز کیفش کوک بود.

بیچاره ها نمی‌دونستن نوه و پسر عزیزشون واسه چی کیفش کوکه ...میخواست با دوست بره ماه عسل!

لبخندم مصنوعی کش اومد که مادرش سمتم خم شد.
_ شمال که رفتید، یادت باشه قرص بخوری ...ماه عسل خوبیت نداره از هم دور باشید! ...تو سفیدی و خوشگلی

#پارت_۲۵🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


مادرش پشت پلکی نازک کرد که مهام قهوه‌ش رو سر کشید و موبایلش رو برداشت و دوباره رو به مادرش کرد:
_ یکی رو بفرست ویلای دریا رو تمیز کنه؛ امشب میخوام لیلا رو ببرم!

متعجب سرم رو سمت مهام چرخوندم.
_ کجا؟

تو گلو پوزخند زد:
_ ماه عسل!

واقعا؟
نمی دونستم دقیقا باید کدوم حرفش رو جدی بگیرم!
پشت سرش در حالی که سمت اتاق می رفت، قدم برداشتم.
_ جدی جدی میخوای منو ببری ماه عسل؟

درب اتاق رو پشت سرم بست و کتش رو پوشید.
_ چیه؟ خوشت نمیاد؟ همینجا نگه‌ت دارم شب الکی ؟

شونه بالا انداختم و لب پایینم رو گزیدم.
_ آخه ...من و تو ...دوتایی ...

پوزخندش پر رنگ شد و ساعتش رو دور مچش بست.
_ حالا کی گفته دوتایی میریم!؟

چقدر عجیب حرف می زد؟ پس ماه عسل چند تایی میرفتن؟
_ پس با کی قراره بریم؟

موهاش رو عقب فرستاد و نزدیک شد.
موهام رو پشت گوش هدایت کرد و آروم پچ زد:
_ همون که دیشب راجبش فوضولی میکردی!
!

#پارت_۲۴🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛


بی اختیار لب زدم:
_ تهش که چی؟ من که نمیتونم تا آخر عمر نقش همسرت رو بازی کنم و تو هم دنبال یکی دیگه باشی!

دستش از پشت میون موهام رفت.
_ نترس ...زود طلاقت میدم!

حرکت آروم انگشتش لای موهام نفسم رو کند کرد.
که کنار گوشم پچ زد:
_ موهات بلنده ...خوشم میاد! تا وقتی تو خونه من زندگی میکنی کوتاهشون نکن.

سوال های یهویی که برام پیش می اومد رو به همون اندازه یهویی از دهنم بیرون می‌پرید.
_ موهای اون دختر هم بلنده؟

نوازش دستش روی موهام کند شد و بی حس جواب داد:
_ نه! یاد بگیر راجب بقیه فوضولی نکنی!

واقعا کارم زشت بود.
اصلا به من چه که موهای کی چقده؟
چشم روی هم فشار دادم که نوازش دستش منو به نقطه عمیقی از خواب پرتاب کرد ...

***
_ تو چرا چیزی نمیخوری دختر؟ نکنه مربا دوست نداری؟

به میز صبحانه مفصل که مقابلم چیده شده بود نگاه انداختم.
_ نه ...نه ...دوست دارم! فقط میلم نمی‌کشه.

مهام در حالی که فنجون قهوه‌ش رو به دست گرفته بود، بالاخره سکوتش رو شکست و رو به مادرش گفت:
_ اذیتش نکنید، خودش میخوره!

#پارت_۲۳🍯🐼🌻 ‹ بَـلای جـونَـم😌💛 ›
┈┄╌╶╼╸•••‹🌔‌⃟✨›‌•••╺╾╴╌┄┈
💛💛💛💛💛
💛💛💛💛
💛💛💛
💛💛
💛

_ اون ...اون دختره کی بود باهاش حرف زدید؟

دست خودم نبود.
گاهی لحنم رسمی می شد.
اما انگار بهش بر خورد که با کنایه جواب داد:
_ دو خط بهت خندیدم پرو شدی ...هرکی که بود؛ فوضولیش به تو نیومده.

تو پرم زد.
انتظارش رو نداشتم اما خب انتظارات من از آدم اشتباهی بود.
_ باشه!

انقدر صدام ظریف بود که انگار دلش به حالم سوخت و با فاصله جواب داد:
_ دوسش دارم ..!

سرم رو بی اختیار سمتش چرخوندم.
_ پس چرا همون دختر رو عقد نکردید که حالا من مجبور نباشم اینجا نقش بازی کنم؟

این فاصله نزدیک معذبم کرد اما دلم نمیخواست عقب بکشم و یه جورایی به این گرما وابسته شده بودم.

_ انتخاب خانواده من نیست!

متعجب با توجه به سلیقه خانواده‌ش پرسیدم:
_ انتخابشون چیه مگه؟

اخم توی هم کشید.
_ امثال تو ...یه وجب قد و پاچه ...مو مشکی ...سفید و لاغر ...خجالتی ...کدبانو ...

سوال های مرتبط

مامان فندقم مامان فندقم ۴ سالگی
مامان فندقم مامان فندقم ۴ سالگی
مامان آروین مامان آروین ۴ سالگی
مامان دلبرم😇 مامان دلبرم😇 ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی
مامان محمد نفس مامان مامان محمد نفس مامان ۴ سالگی