۸ پاسخ

وقتی اروم هستین باهاش حرف بزن
بگو میدونی وقای یکبار یه چیزی بهم میگی ومن ناراحت میشم . هزاربار اون حرفت توی ذهنم هی مرور میشه.بگو دست خودم نیست.من درگیرم همه روز بابچه.دیگه توان حرف شنیدن ندارم.

من دارم واقعییت میگم بخدا دیدم که میگم حیفه چند سال زندگیتو جمع جور کنی بایه بچه الکی الکی ازدست بدی حسرتشو بخوری بخدا ...

به نظرم این که میگی حرفاش باعث سردی شده درست نیست.شاید تا حدودی موثر باشه ولی علت اصلی نیست.شما اگه خودت احساس نیاز بکنی اون رابطه رو برقرار میکنی.ضمن این که توی زندگی زناشویی نباید هی به سراغ گذشته رفت.هی مرور کرد.این کار فایده ای نداره.باشوهرت مهربانانه برخورد کن ولی با جدیت بهش بگو این اخلاقتو باید درست کنی.نباید مدام دادبزنی

بقران اخلاق رفتارتون درست کن برس به شوهرت به زندگیت به خودت فراموش کن واقعا هرچی بوده اگه کار خلاف شر ع نکرده ها وگرنه بلانسبت یه جاده ای میاد توی زندگیت فوری یه بچم پس میدانی دیگه تمامه.ببخشی رک گفتم دیگه فشار م رفت بالا

صحبت کردن خیلی تاثیرداره بیشترمشکلات حل میکنه

چیکار کرده مگه که فراموش نمیکنی

باید به مرور زمان با زبان خوش یادش بدی بهش بگی ...حالم خراب شد واقعا افتادم یاد ....خدانگهدارت

به نطر من فراموش کن از نو زندگی کن گرم باش اخلاقتو خوب کن وگرنه خدای نکرده پیشمون میشه کسی دیگه جاتو نیکی‌ها.رک گفتم تا بدانی فردا حسرت نخوری خواهر

سوال های مرتبط

مامان آقا کایان💓 مامان آقا کایان💓 ۲ سالگی
سلام هم قبیله ای ها
اومدم درد و دل خیلی ناراحتم
قصه از این جا شروع میشه که من به درخواست همسرم برای عمل خواهر شوهرم اوندم شیراز که کمکی باشم،برادر شوهرم هم باهامونه خیلی پولداره و به پسرم خیلی محبت میکنه در حدی که وقتی پیشش هست اصلا نمیاد سمتم ،میخوام پوشکش عوض کنم با گریه و شیونه ،لباسش عوض کنم گریه و شیونه ،صورتش بشورم گریه و شیونه و میره سمت عموش اونم هی ناز میکشه و بوسش میکنه ، به بار هم شوهرم تو جمع گفت خوبه ها پات رو پات بزاری یکی دیگه بچه داری کنه هیچی نگفتم ،امشبم پسرم چسبیده بود به عموش، عمو هم وقتی خسته میشه تیکه می‌میپرونه، امشبم بد تیکه ای پروند که خیلی ناراحت شدم، شوهرم بعد عمل خواهرش برگشت شهرمون که بره سرکار منم اینقدر ناراحت شدم که گفتم همین فردا میای دنبال منو پسرم من تحمل ندارم میترسم حرفی بزنم حرمت ها خراب بشه چون پولداره خیلی تو زندگی کمکمون کرده برا همین نمیتونم مستقیم حرفی بزنم و تصمیم دارم که برگردم تا این رفتارهای دیگه نبینم ،از طرفی هم ابن برادر شوهر خیلی استرسی هست میترسم بچه ام هم استرسی بشه که بخاطر ترس های عموش کمی شده میبرمش پارک میترسه سر سره بازی کنه ، از بچه ها میترسه و گریه میکنه کلا زیاد میترسه. کلافه ام و واقعا دیگه نمیدونم چیکار کنم.