۶ پاسخ

اصلا نمیفهمیم چطور روزمون شب میشه
امروز سنمو ب آبجیم میگم، میگه تو کی این سنی شدی؟
روزا بیهوده میگذره فقط میدوووووییییییـــــــــــــــــــــــــــم

شرایط سختیه همه تو یه شرایطیم ولی سعی کنیم حس و حال خوب بهم بدیم بچه ها گناهی ندارن وقتی حال ما خوب باشه حال خانواده خوب میشه
باید از لحظه به لحظه مون استفاده کنیم

خوش بگذره خواهری خوب هستید گل پسرت خوب خودت خوبی

هممه همینن دیگه شادی و فراموش کردیم

به لحظه زندگی کن هواستو پرت کن شوهرت و بچت از رفتار تو شارج میشن از فردا کسی خبر نداره
خوش بگذره بهت

همه همینیم

سوال های مرتبط

مامان هلنا جانم🩷 مامان هلنا جانم🩷 ۲ سالگی
به نظرم موضوع مهمی نیومد. گفتم اوکی ایشالله حالش زودتر خوب بشه.
دم عید بود. دکتر گفت هنوز باید در استراحت نسبی باشم و داروی پروژسترون مصرف کنم. من دیگه از تنها تو خونه بودن دیوونه شده بودم. همسرم هم کارش طوری بود که شبا دیر وقت میومد. دوباره دلو زدم به دریا و گفتم این بار هر طور که شده میرم مدرسه قبلیم.
به مدیرمون گفتم که میخوام بیام. راضی کردن مدیر و همسرم و مادرم کمی طول کشید. چون راه دور بود و خطر داشت و همشون نگران من بودن. اما من دیگه نمیتونستم تنهایی رو تحمل کنم. از طرفی دلم براشون تنگ شده بود. کمی ناراحت این موضوع بودم که چرا اونا به دیدن من نمیان اما دیگه بیخیال شدم و رفتم.
این بار چیزی درست نکردم. دست و دلم نرفت. هر لحظه منتظر بودم چیزی بشه و کنسل کنن اما اتفاقی نیفتاد و رفتم.
وارد مدرسه که شدم قلبم اکلیلی شد و ذوق زده شدم. انگار به جایی برگشتم که عاشقش بودم و مدت ها از اون دور بودم.
صبح به رها زنگ زده بودم. اخه رها هم تبریز زندگی میکرد و برای تدریس راه دور میرفت. گفتم بیا باهم بریم اما قبول نکرده بود.
مدیر و معاونم اومده بودن جلوی در. یکی یکی بغلشون کردم. خصوصا مدیرمون که خیلی دلتنگش بودم. دلم می‌خواست اون لحظه زمان وایسه و بتونم بیشتر خوشحال باشم.
کودک لجبازی استقلال طلبی فرزند پروری مرز گذاری مرز
دورهمی شیر شیشه شیر انتی آنومالی
مامان آرتام🧸🤎 مامان آرتام🧸🤎 ۲ سالگی
یه چی یادم افتاد گفتم اینجا بگم تقریبا ۵ سال پیش با شوهرم آشنا شدم یجورایی واسطه شدن واسه ازدواجمون و قسمت هم شدیم بعدش با دختر داییم و شوهرش رفتیم که منو شوهرم همو ببینیم حرف بزنیم اینم بگم اولین بار بود که همو از نزدیک می‌دیدیم قبلش حرف زدنمون در حد چت بود بعدش دختر داییم اینا از ماشین پیاده شدن که ما مثلاً حرف بزنیم راحت باشیم شوهرم جلو نشسته بود من عقب لعنتی یهویی دستشو آورد عقب منم هول شدم دستشو گرفتم الان یادمون میوفته می‌خندیم میگه گیرم که من نمی‌خواستم تورو بگیرم اصلا نمیپسندیدیم همو من یه غلطی کردم دستمو آوردم تو چرا گرفتیش منم میگم یه موقع فک نکنیا از اون دخترای هولی بودم فقط یهو هول شدم دیگه هیچی دیگه گفتم بیکارم بیام یه چی تعریف کنم 😂😂😂



شیرخشک فرزندوپروری پستونک فرزندپروری‌ پوشک
شیرخشک فرزندوپروری پستونک فرزندپروری‌ پوشک پوشک بچه ویتامین غذا فرزند شیرخشک شیرخشک پستونک فرزندپروری‌ پوشک پوشک بچه ویتامین غذا فرزند شیرخشک شیرخشک پستونک فرزندپروری‌ پوشک پوشک بچه ویتامین غذا فرزند شیرخشک شیرخشک پستونک فرزندپروری‌ پوشک پوشک بچه ویتامین غذا فرزند