۱۴ پاسخ

من از طریق داستان شنگول و منگول این چیزا رو یادش دادم 😅😅😅😅😅😅

فضولچه رو نگاه کنا😂😍

دمش گرم، من به پسرم میگم اگه تو پارک کسی گفت بیا بریم بهت ماشین بدم میری؟ گفت آره، بعد غریبه ها رو بهش توضیح دادم زد زیر گریه که من نمیتونم از ماشین بگذرم حتما میرم میگیرم🤣

افرین به به

ایولا بهت مادر نمونه میشه توضیح بدی چجوری و با چه داستانی بهش یاد دادی

عملیات موفقیت امیز بوده😂💪

آفرین🤣🤣🤣

بله بنظرم موفق شدی

ای جوووونم ماشالله عزیزم شما خیلی قشنگ برای دخترت جا انداختی 🤣❤️❤️ خدا حفظش کنه

ماشالله بهش🤣👏👏

وااای عزیزم افرین😂چقدر خوشم اومد ماشالله باهوشه منم اگه بچه دار بشم قطعا همه این چیزارو یادش میدم

ای جونم عزیززززم ماشالله خوب روشی گفتی منم به بچه هام یاد بدم

ولی خیلی مکالمه طولانی بود عمو بازیافتی اگه دزد بود دخترتو میزد زیربغلش با خودش میبرد😅

درخاست بده گلیییی🤗❤️

سوال های مرتبط

مامان علی جان مامان علی جان ۹ ماهگی
مادربزرگ مادری همسرم اومده بود خونه مادرشوهرم ماهم رفتیم من تو اتاق بودم شنیدم که مادربزرگه به مادرشوهرم گفت بچه کپی مامانشه روز به روز بیشتر شبیهش میشه مادرشوهرمم گفت آره شانس پسرمه بچش شبی زنش شده☹️بعد از شام نشسته بودیم یهو‌ به شوهرم گفت اشکال نداره من مطمئنم بچه بعدی شبیه تو میشه دیگه چی کنیم این به مامانش برده🫠شوهرمم بهش گفت چه فرقی میکنه بچه مگه به کی میره یا مامانش یا باباش منم بهش گفتم اتفاقا شوهرم ذوق می‌کنه که بچه شبیه منه میگه تو خونه دوتا ازت دارم مادرشوهرم حسادت کرد ناجور خواست سکته کنه گفت آره بچه مثله تو نه مژه داره نه ابرو نه مو چشماشم ریزه ایشالله بعدی مثله تو نشه😐‌منو همسرم بهش گفتیم چشمو ابروش به داییش برده گفت نه چشم و ابرو داییش قشنگه به اون نبرده به مامانش رفته😑 خدا شفاش بده😅😂😂 این که انقدر حسوده نمیدونم چرا زن گرفت واسه پسرش میزاشتش ور دلش بمونه


شیردهی زایمان بارداری سزارین طبیعی کولیک نوزاد
مامان هستی مامان هستی ۵ ماهگی
مامان 👑شاه پسر مامان 👑شاه پسر ۱۲ ماهگی
پارت سوم زایمان:
رفتن گفتن خواهر شوهرم اومد یکم باهام حرف زد بهم آب داد گفت بیا پایین یکم ورزش کن بزار زایمان کنی گفتم نمیتونم برو بگو داداشت بیاد منو ببرین بیمارستان بوعلی ماما گفت ببرش زیر اب گرم خواهرشوهرم گفت بزار برم برات حوله بیارم از تو ساک اون رفت منم رفتم زیر آب گرم که دیدم خواهرم اومد گفتم چجوری اومدی داخل گفت با داد و بیداد اومدم بعدش ماما اومد گفت بخواب معاینه ات کنم معاینه کرد گفت ۴ سانتی به خواهرم گفت تو بمون پیشش کمکش کن ورزش کنه ساعت نزدیکه ۱۱ بود خواهرم اومد پیشم دیگه بهم آبمیوه و خرما اینا داد باهام ورزش کرد تا ساعت ۱۲ دکتر اومد معاینه کرد گفت ۷ سانتی برو روی تخت سجده بخواب تو دردات نفس عمیق بکش هر چقدر گفتم نمیتونم سجده برم خیلی درد دارم گفت گوش‌ندی خواهرت رو بیرون میکنی تو از صبح هرچی میگیم‌گوش نمیدی دیگه خواهرم کمک کرد و رفتم رو تخت ولی واقعا غیر قابل تحمل بود درداش ،یکم دیگه ماما اومد معاینه کرد گفت سر بچت معلومه سجده رو انجام بده و هر وقت حس مدفوع داشتی صدام بزن تا ساعت ی ربع به ۲ سجده و نفس های عمیق انجام دادم که ی دفعه انگار مدفوع داشتم به خواهرم گفتم برو بگو بیاد دارم حس میکنم داره میاد ماما اومد نگاه کرد گفت اره دیگه وقت زایمانته بیا پایین تا بریم اتاق زایمان به خواهرم گفت برو بیرون پیش بقیه به دنیا اومد خبر میدیم بهتون ✨️