منم الکی گریه میکردم. از خونمون بدم میومد دوسداشتم فقط خونه مامانم باشم . مث بچهها که به مامانشون وابسته هستن بودم. نسبت به شوهرمم سردشدم.
بعد ۲۰ روز که رفتم خونمون همش گریه میکردم. دوروز بود که بهترشده بودم درد صفرا گرفتم به هفته بستری شدم دوباره روحیم خراب شد🥲
مال من خیلی شدید بود اوایل
از تنهایی فراری بودم،الکی بهونه میگرفتم خیلی گریه میکردم از شوهرم خوشم نمیومد از رابطه بیزار بودم
الان بهتر شدم ولی بازم دارم اینطوریه که از جمعه تا الان بکوب دارم واسه یه مسئله مزخرف گریه میکنم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.