از صبح پاشدم خیلیییی گلو درد داشتم و بدن درد سلینم ابریزش بینی داشت وقت دکترشو گرفتم بعد ک رفتم فهمیدم دکترش کنسل کرده نمیاد تا شنبه
به شوهرم از صبح گفتم منو ببر دکتر دیدم غروب ک اومده واسم امپول اینا گرفته گفت بزنم خوب میشی خلاصه زد و زیاد اثری ندیدم دو ساعت پیش بدن درد شدید گرفتم به رویه خودم نیاوردم گفتم حتما پریود دارم میشم
خلاصه با این وضعم دو مدل شام گذاشتم ی سری کارای خونه تکونیمو کردم به سلین شیر دادم و رسیدم تا اخر شب در حال سرویس دهی
دیدم شوهرم هی فین فین میکنه گفت من حالم بده دارم میمیرم بریم درمانگاه هم من هم تو ویزیت شیم سرم بزنیم
خلاصه سرتونو درد نیارم رفتیم ‌یش دکتر اول شوهرمو معاینه کرد دو ساعت داشت میگفت اینجام درد میکنه اونجام درد میکنه نیم ساعت فقط نالید
بعد نوبت من رسید دکتر گفت مشکلت چیه منم فقط گفتم گلوم درد میکنه چشمم میسوزه بدن درد دارم دکتر گلومو دید گفت خانمت اوضاعش صد برابر وخیم تره هیچی نمیگه کله گلوشو عفونت گرفته😂😂😂😂
خلاصه رسیدم به اینجا ک میبینید
بمیرم واسه مظلو‌میتمون ک جیکمون در نمیاد
این لایکم دادم دوستام مطمئن شن حالم خوبه نگران نباشن🤣🤣🤣🤣🤣

تصویر
۳ پاسخ

انشاالله زود خوب بشی عزیزم منم تا همین الان سرپا بودم ولی به روی خودمم نمیارم امان از این مردهاااا🤣پس بچها رو کجا گذاشتی عزیزم

مرسی از لایکت 😂😂
انشالله همین سرم خوبت کنه دیگه

بلا به دور عزیزم 🌿
اخ ازین شوهرا وقتی مریض میشن مثل بچه ها میمونن..من حاظرم خودم مریض شم ولی همسرم نه از بس که کلافه ام میکنه😮‍💨

سوال های مرتبط

مامان هیراد❤🥺 مامان هیراد❤🥺 ۱۰ ماهگی
مامان آیین کوچولوم مامان آیین کوچولوم ۵ ماهگی
بالاخره میخوام تجربه زایمانمو باهاتون به اشتراک بزارم
آنقدر بی نتی حوصله ارو سر میبره که رو آوردم به گهواره 🥲😅

پارت اول 👼🏻🍭


پنجشنبه بود خونه مامانم بودم (عکسم برای همون روزه) بعد ازظهر با مامانم میخواستیم بریم بیرون آخرین کارای قبل زایمانم انجام بدم یکم خرید داشتم خلاصه ما رفتیم تو خیابون بودم دردام شروع شد خیلی شدید نبود ولی با همه ی دردایی که داشتم فرق داشت آمدیم خونه من هی گفتم خوب میشه نشد شب بودبعد از شام ترشحاتم شدید شد به مامانم گفتم گفت برو بیمارستان معاینه شو منم گفتم نه حالا خوبم اگه بد تر شدم میرم هی مامانم گفت من گفتم نه خلاصه آمدیم خونه رفتم دوش گرفتم چای نبات خوردم یکم همسرم کمرمو ماساژ دادم دردم کم شد خوابیدم ساعت ۶ صبح با درد خیلی شدید بیدار شدم داشتم از کمر درد و دلدرد میمردم پنج دیقه یکبار احساس ادرار داشتم هی تو خونه راه میرفتم چای نبات میخوردم آنقدر خودمو سرگرم کردم که ساعت شد ۱۲
ولی برای رفتن به بیمارستان مقاومت داشتم چون همسرم خرید نکرده بود قرار بود بریم خرید هم برای خونه هم همسرم دیگ غذا اینا خوردیم و رفتیم خرید با درد شدید آنقدر حالم بد بود که تو فروشگاه کلا نشسته بودم نمیتونستم تکون بخورم ولی بازم قصد رفتن به بیمارستان نداشتم خالا بگو چرا! چون فرداش وقت داشتم برم پیش دکترم معاینه کنه اگه دهانه رحمم باز بود برم بیمارستان
خلاصه درد و درد و من هی مقاومت آنقدر دردام زیاد بود مدام هم با همسرم دعوا میکردم از بی حوصلگی ..

ادامه اشو تو پارت بعد میزارم 🫶🏻
مرسی که خوندید
شماهم دوست داشتید تجربه هاتون و بگید ما بخونیم 🩵