یادمه حدود 6سال پیش بود ی زلزله بدی اومد اون موقعه ما مسکن مهر زندگی میکردیم مجبور شدیم هشت طبقه رو با پله بیایم پایین 😑دور مجتمع کلا بیابون بود 😁نصف شبی همه ریختن بیرون با همسرم رفتیم ی گوشه نشستیم کم کم همسایه ها یی ک میشناختیم همو اومدن پیشمون و کم کم جو عوض شد اون همه استرس و ترس و وحشت تموم شد و جاش و خنده و شوخی پر کرد یادمه انقد اون شب خندیدم ک فکم درد گرفت واقعا بهم خوش گذشت تمام کسایی ک دور هم جمع شدیم بچه نداشتیم و بعضیام ک مجرد بودن یادمه پام خواب رفت بلند شدم یکم راه برم یکم اون ور تر ک رفتم دیدم خانواده هایی ک بچه دارن چقد حالشون بده جدای از ترس مدام ب هم میپریدن یادمه ی خانومه مدام داد میزد الان شیر بچه رو از کجا بیارم و شوهرشم بهش میگفت تو بی عرضه بودی ک نتونستی ی شیر و با خودت پایین بیاری 😔خانواده هاییم ک چند تا بچه داشتن قشنگ حس اضطرابو میگرفتی ازشون اون لحظه زیاد متوجه نبودم شایدم اونارو متهم میکردم ک چقد عصبی و پرخاشگرن ولی الان توی این اوضااع با ی بچه میفهمم ک چقدرررر سخته این مسولیت چقدر سخته تحمل این اضطراب 🥲باید تمام وجودتو بزاری از جسم و روح و روان بچه ات محافظت کنی انگار ک بعد از اومدن بچه ما تموم میشیم و دیگه هیچ اهمیتی برای خودمون نداریم 😭💪💪💪💪💪

تصویر
۱۲ پاسخ

اگر بچه نداشتم زره ای نگران نمیشدممم

منم فقط فقططططط نگران بچمم

منم این سه چهار روز خیلی حالم بود از شدت استرس روزی دوسه بار بالا میاوردم با هر صدای میلرزیدم ولی رو به رو هامین خودمو می‌گرفتم تمام مدت با استرس شیر میدادم الان هامینم عین خودم شده همش گریه می‌کنه نمیتونم ارومش کنم تو خواب با هر صدای یهو بلند میشه جیغ زدن صدای زنگ گوشی یا در انقد این بچه استرس میگیره با اینکه سعی میکردم جلو خودمو بگیرم ولی بازم شیرم استرسی بود بچم میخورد😔 دیگه از دیروز تا الان زدم بی‌خیالی آهنگ می‌زارم می‌رقصیم باهم بیشتر بازی میکنم میبرم بیرون هرچی بادا باد دیگه چیکار کنیم🙂

چه چیزایی رو ما پشت سر نزاشتیم هییی

والا زلزله از این جنگی ک توش هستیم باز بهتره

دقیقا همینه که گفتی

آفرین بهت چه خوب نوشتی،دقیقا اینام برای منم پیش اومده

خیلی سخته .اما من در همه حال سعی میکنم خونسردیم رو حفظ کنم و ب شوهرم نپرم و دنبال مقصر نباشم و با لبخند و رو خوش با بچه حرف بزنم و طوری رفتار کنم ک استرس خودمم بهش اضافه نشه .چون بخدا کافی از محیط و اتفاقی ک میفته استرس میگیرن طفلیا
در مقابل کسانی رو میبینم که سر هر چیزی مثل بید میلرزن و بسیار پرخاشگر میشن و دنبال مقصرن وووو
اما خیلی خوبه که خودمون بتونیم کنترل کنیم و اوضاع رو مدیریت

دقیقا😔

چقدرررر قشنگ نوشتی
منم الان همش میگم کاش خودم بودم

خیلی سخته منم همش نگران بچمم دارم روانی میشم🙂🥲

ما محکومیم به قوی بودن 😊💪💪

سوال های مرتبط

مامان علی و اسما🐥🌱 مامان علی و اسما🐥🌱 ۱۲ ماهگی
۲۰ مهرماه فهمیدم ک باردارم
بدون هیچ برنامه ریزیی.گریه کردم و مثه بید میلرزیدم
تک فرزندی و دوست نداشتم ولی دلمم نمیخواست انقدر زود بچه دار شیم
پسرم ۱۵ ماهش بود و داشتم کم کم ب استقلال میرسیدم واسه خودم
گفتم حالا ک از شیر گرفتمش و شیر خشک میخوره بزارمش خونه مادرشوهرم
برم برای خودم وقت بزارم یکم.
خیلی سخت بود ک دوباره ی بچه ی دیگ تو دلم و دوباره همه چیز و باید از اول طی میکردم
راستش هفته های اول هیچ حسی بهش نداشتم و بود و نبودش برام مهم نبود
تاااا سونوی ۱۲ هفتگی.اونجا ک دیدمش رفت تو دلم
ولی بازم میگفتم مگه میشه ی بچه ای رو مثه علی دوست داشته باشم🥲
خلاصه با تمام سختی ها و همه چیزش گذشت تا الان ک ۸ ماهمه و یکماه دیگ انشاءالله ب دنیا میاد
عاشقشم .دوس دارم زودتر ببینمش.مثه داداشش برام عزیزه با اینکه هنوز ندیدمش
ببینمش ک دیگ یچیز دیگس برام
خلاصه اینکه ازتون خواهش میکنم اگر بدون برنامه باردار شدین از همون اول دوسش داشته باشین .این بچه ها خیلی عزیزن و هدیه ی خدان و هیچوقت ب سقط و اینا فکر نکنید
درسته سخته و کسی نمیتونه پنهان کنه سختیشو ولی بقول معروف باهم بزرگ میشن😅😍😘
مامان یزدان مامان یزدان ۲ سالگی
خانما ی سوال شما بعد چ مدتی بعد بچه داری ب روال قبل برگشتید منظورم اینه ب بچه داری عادت کردید یکم راحت تر شدید ب روتین قبل برگشتید🤗
پسر من از نوزادی ی بچه فوق العاده اذیت کار بود از کولیک رفلاکس شب بیداریاش شدیدا بغلی بودن بگیر وابستگی شدیدی ام ب من داره اصلا اصلا خودش بازی نمیکنه همه جا باید من باشم 🫠
اما خداروشکر بعد از ۱۸ماهگی یکم روال تغییر کرد تازه دارم نفس میکشم انگار ک تازه زندگی داره روی خوش بهم نشون میده😅دراین حداااا
خداروشاکرم از همون اول خانوادم مخصوصا مادرم تو این بچه داری خیلی خیلی خیلی حمایتم کردن تو گهواره مادرایی میبینم ک دست تنها بدون حمایت بچه بزرگ میکنن اونموقع تازه میفهمم چ نعمتی دارم یعنی واقعا جای اونا بودم تنهایی دووم نمیاوردم
۳،۴ماهی هست ب لطف خدا ماشین سنگین گرفتیم شوهرم میره بار مسوولیت این زندگی بچه کلا رو دوش منه البته رو دوش من وخانوادم😅یکم انگار عصبی تر از قبل شدم چون همسرم قبلا ‌ک بود بازم کمی کمک حالم بود شبا قبل خواب یزدان نگه میداشت من کارای خونه میکردم
دلتنگی زیاد از دوری همسر ی طرف بیشتر شدن مسوولیتاهم ی طرف دیگه خلاصه ک بعضی وقتا واقعا کم میارم 🥲
چقد پرحرفی کردم😅😅😅

پوشک
شیرخشک
فرزندپروری
مامان پناه مامان پناه ۲ سالگی
دختر کوچولوی زیبای من وقتش بود دیگه با شیر خداحافظی کنی ک‌هم غذاهای خوشمزه مامانی رو بهتر بخوری 😋😜و هم خوابای عمیق تری داشته باشی 🥰
خداروشکر ک پناه توی پشت سر گذاشتن این مرحله‌همکاری کرد باهام نمیگم خیلی راحت بود ولی من توی ذهنم خیلی سخت تر تصور میکردم ترک شیر رو😌
تجربه خودم مینویسم شاید ب کارتون بیاد….😇


از ۶ماهگی ک‌باید شیر شب قطع میشد من نتونستم این کار بکنم چون هر جوری ک سعی میکردم‌ شیر ندم بهش نشد ک نشد (اینم بگم ک معمولا از وقتی میخوابید تا ساعت ۴و ۵صبح یکسره خواب بود و از این ساعت‌ب بعد بیشتر شیر میخواست)
از یکی دو ماه قبل تصمیم گرفتم شیر روزش رو قطع کنم و فقط موقع خوابیدن بهش بدم (چون فقط با شیر میخوابید )
گذشت تا هفته پیش ک تصمیم‌گرفتم کلا شیرش رو قطع کنم ❌❌
چسب زخم زدم‌ب سینه هام وقتی اومد بخوره و دید گقتم چی شده ؟؟؟گفت دودو شده و بلند شد‌ از بعد اون وقتی میگفت ممه بهش نشون میدادم میگفتم ببین دودو شده دیگه اینطوری شد ک پناه منم از شیر گرفته شد و الان یک‌هفته پاکی داره 😂🥰
خالی از لطف نیست ک بگم گریه و بهونه گیری هم میکرد ولی باهاش‌ کنار اومدم ک از سرشبیوفته