خانما ی سوال شما بعد چ مدتی بعد بچه داری ب روال قبل برگشتید منظورم اینه ب بچه داری عادت کردید یکم راحت تر شدید ب روتین قبل برگشتید🤗
پسر من از نوزادی ی بچه فوق العاده اذیت کار بود از کولیک رفلاکس شب بیداریاش شدیدا بغلی بودن بگیر وابستگی شدیدی ام ب من داره اصلا اصلا خودش بازی نمیکنه همه جا باید من باشم 🫠
اما خداروشکر بعد از ۱۸ماهگی یکم روال تغییر کرد تازه دارم نفس میکشم انگار ک تازه زندگی داره روی خوش بهم نشون میده😅دراین حداااا
خداروشاکرم از همون اول خانوادم مخصوصا مادرم تو این بچه داری خیلی خیلی خیلی حمایتم کردن تو گهواره مادرایی میبینم ک دست تنها بدون حمایت بچه بزرگ میکنن اونموقع تازه میفهمم چ نعمتی دارم یعنی واقعا جای اونا بودم تنهایی دووم نمیاوردم
۳،۴ماهی هست ب لطف خدا ماشین سنگین گرفتیم شوهرم میره بار مسوولیت این زندگی بچه کلا رو دوش منه البته رو دوش من وخانوادم😅یکم انگار عصبی تر از قبل شدم چون همسرم قبلا ‌ک بود بازم کمی کمک حالم بود شبا قبل خواب یزدان نگه میداشت من کارای خونه میکردم
دلتنگی زیاد از دوری همسر ی طرف بیشتر شدن مسوولیتاهم ی طرف دیگه خلاصه ک بعضی وقتا واقعا کم میارم 🥲
چقد پرحرفی کردم😅😅😅

پوشک
شیرخشک
فرزندپروری

تصویر
۱۳ پاسخ

من از روز اول تقریبا تنها بودم، حالا روز اولم نگم ولی یکماهگی دخترم خودمو همسرم تنها اومدیم یه شهر دیگه، همسرمم بنده خدا همش سر کار بود، من تنها بچه داری و خانه داری کردم.
شاید یکم سخت گیرانه باشه ولی من احساس میکنم شاید دیگه هیچوقت بصورت ۱۰۰ درصد اون حس آزادی قبل رو تجربه نکنیم، چون مادر بودن یعنی از روز اول همش مسئولیت و استرس بچه
ولی خب بصورت عمومی وقتی بزرگ تر بشه بتونه کاراشو خودش انجام بده یکم کارت راحت تر میشه.

ببخشید یسوال متفرقه،میشه بگی ماشین سنگین تون چیه و درآمدش چطوره؟
آخه ماهم داریم میخریم
خط باری خاصی همسرت می‌ره یا نه همه جا میره؟

از تولد پسرم تا همین امروز ک ۲ سال و چند روزشه بکوب اذیت شدم.. فک نکنم هیچ وقت بتونم اون آدم قبل بشم... چون نه بچه م می‌ذاره نه دیگه روحم درست میشه... بارها میگم من قبلی روز زایمان مرد و یه من جدید که اصلا و ابدا دوستش ندارم و حال نمیکنم باهاش متولد شد تا فقط سرویس بده...

منم ازاون دست تنها که حتی میرم کارای مامانمو که مریضه انجام میدم میرم خونه مادرشوهرم همه کارا بامنه هیچکس کمکم نمیده بچهام عین بچه تو بشدت وابسته من تاحالادووم اوردم جای شکرداره تموم استخوان هام خستس 😭😭

از دو هفتگی بچم کاملا تنها بودم
مادرم شهر دوره و شوهرمم صبح تا شب سرکار
شبم میرسه بیهوش میشه
خیلی روزای سختی گذروندم خیلی وقتا گشنه میموندم
خیلی وقتا گریه میکردم عصبی میشدم
دوسه ماهیه یخورده بهتر شده
با تلویزیون و اسباب بازی گاهی سرگرم میشه وقت میکنم غذا درست کنم و به خودم برسم
خلاصه که هنوز زندگیم عادی نشده ولی بعد یکسالگیش انگار عادت کردم

وای دختر منم خیلی اذیت شدم یعنی نه به خونه زندگیم میرسیدم نه به خودم نه بچه داریم از نظر خودم عالی بود کلا همه ی زندگیم رفت رو هوا منم تازه تازه دارم نفس میکشم روتینامو پیدا کردم

من دقیقا از ۱۸‌ماهگی پسرم حس کردم‌ دارم یکم نفس راحت میکشم ، اومدم کلی برنامه ریزی کردم برا خودم که فهمیدم باردارم😅😅

هنوز برنگشتم به روال قبل🫠 منم یکی از همون مامانای دست تنهام🥲

این کاپوچینو یا اسپرسو؟امادست ؟یا با دستگاه درست کردی

از روزای اول بچه داری هیچی نمیخام بگم چون میشینم مث سگ گریه میکنم ب حال خودم 😔
الان ی ذره عادت کردم ی ذره خیلی کم اما هنوز هم سخته واسم پسر منم زیاد از حد شیطون وابسته ب منه نق نقو من نباشم هیچ جا واینمیسه پیش هیچ کس آروم نمیشه 😤

من خیلی دیر عادت کردم خیلی دیر حتی رابطم با همسرم مادرم و خواهرام هم بودن اما من بچه رو به کسی نمیسپردم حرفای بقیه وای چقد حساسی مگه میخواد فردا واست چه کنه بیشتر اذییتم میکرد الانم که پروسه شیر رو میخوام شروع کنم فک کنم حالا حالاها اذییتیم

من هنوزم نتونستم برگردم ب۶ روتین قبلم. بچه ام اذیت نمیکنه ها ولی از اول خودم روش حساس بودم خیلی 🤦‍♀️

از همون روزی که از خونه مامانمم اومدم صبحش انقد استرس داشتم ک حالا تنها بای نوزاد چیکار کنم از این به بعد تنها ک از استرس گلاب ب روتون کلی بالا اوردم بعد با شوهرم‌دوتایی اومدیم خونه و اون غذا گذاشت من خونه ارو یکم‌تر تمیز کردم دیگه از فرداش خودم بودمو خودم چون شوهرم ک صبح مرف سرکار تا شب مامانمم پرستار بچه اس اصلا نمیتونس بیاد

پسر من تقریبا دو سه ماهی میشه خودش میشینه بازی میکنه خستش میشه من باید اسبش بشم 😅😅😅اما خیلی خیلی بچه داری راحت تر شده🥰

سوال های مرتبط

مامان عشق جان مامان عشق جان ۲ سالگی
خانوادم پیشم نیست
چند روزه دارم کارای اداری انجام میدم
همش بانک اداره دفتر قضایی
جیگرم خون شد با دوتا بچه کوچیک
همش هم با همسرمم ولی واقعا اذیت شدیم تصمیمم رو گرفتم نرم سرکار
البته ب هیچ کس هنوز اعلام نکردم
انگار با همه دعوا دارم از درون ولی از بیرون با همه آروم و شادم
و این بیشتر از هرچیزی اذیتم می‌کنه
من ب هیچ کس راجع به مشکل قلبی دخترم نگفتم
ی تنه دارم ب دوش میکشم
با خودم درد دل میکنم
با خودم گریه میکنم
و هرروز بیشتر از روز قبل دارم متلاشی میشم
تلاش هرروزم برا رشد دخترم ولی اینکه مشکل قلبیش نمی‌ذاره ی گرم وزن بگیره از درون ضعیفم کرده از بیرون پیر شدم
خدارو شکر میکنم برا زندگیم
برا همسرم
بر پسرم
برا وجود دخترم
اما گاهی با وجود تمام ایمانم ب خدا
اما گلایه میکنم از اینکه
حکمتشو با ایجاد مشکل تو وجود دخترم برا رقم زد
من صبور بودم اما صبرم کم شده
من قوی بودم از قدرتم کم شده
الان من شدم ی آدم ضعیف شکننده بی روحیه
در صورتیکه قبلاً همه منو ب ی چشم دیگه میدیدن
چ تو کارم چ تو خانوادم چ تو فامیل
اونا همون دید رو دارن اما من دیگه نمیتونم توقع اونا رو مثل قبل برآورده کنم

از خدا هیچی نمی‌خوام جز سلامتی دخترم
اگر هیچی ندارید ولی بچتون سلامته روزی هزار بار خداروشکر کنید
من همه چی دارم
همسر خوب
خونه خوب
ماشین خوب
حقوق خوب
ولی شبی ک بدون اشک بخوابم دوساله هنوز برام پیش نیومده
برا سلامتی دخترم دعا کنید لطفا
مامان گیلاس🍒 مامان گیلاس🍒 ۲ سالگی
سلام راهنمایی کنید لطفا


🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞

خانما ما قبلا روزی دوبار گاهی هم روزی یک بار رابطه داشتیم
قبلا ک میگم منظورم قبل از بارداری و ب دنیا اومدن بچه هست
اما الآن ک بچه دار شدیم ۳....۴روزی یک بار اونم ب زور رابطه داریم
این موضوع خیلی اذیتم میکنه
و اینکه کاملا ازش مطمئنم ک اصلا اهل خیانت و اینجور چیزا نیست
چندبار بهش گفتم از این موضوع ناراحتم میگه تو مثل قبلا نیستی و ب من کم محلی میکنی اما واقعا اینطور نیست کاملا مثل قبلا هستم و هیچ تغییری نکرده اخلاق و رفتارم واقعا دیوانه وار عاشقشم ولی فک میکنه دیگه دوسش ندارم🫠🫠🫠
و اینکه از طفی هم من فکر میکنم علاقش نسبت ب من ب صفر رسیده کلا ولی درعوض ب بچمون خیلی توجه میکنه خیلی بیش از اندازه طوری ک شبا بچه رو بغل میگیره می‌خوابه یا جایی بخوایم بریم اول ب فکر بچه هست کاری بخوایم انجام بدیم اول میگه بچه خوشحالم ک بچه رو آنقدر دوست داره ولی از طرفی هم ناراحتم ک کل عشق و توجه‌ش برای بچس ب من محلی نمیده.......شما بگید چیکار کنم من آخه😪😪😪😪

#فرزندپروری
#نوزاد
#زایمان
#طبیعی
#سزارین
#پوشک
#شیرخشک
#زایمان
مامان 🩵مهیار🩵 مامان 🩵مهیار🩵 ۲ سالگی
سلام میخواستم یکم درد و دل کنم و مشورتی ازتون بگیرم
ما شهر دور از خانواده هامون زندگی می‌کنیم فقط تنها مامانم اینجاست و چند کوچه بالاتر از ما خونشه الان سه هفته ست ک مامانم خونه ی منه بهونشم اینه ک همسایه نیست منم شبا تنهایی میترسم خواهشأ نیاین بگین مادرته و اینجور چیزا
کل بارداری استراحت مطلق بودم خداشاهده یک لیوان آب دستم نداد پسرم نارس ب دنیا اومد سه شب دستگاه از صبح ک میرفتم پیش پسرم بیمارستان تا شب مامانم باهامون میومد توی ماشین می‌نشست نمی‌گفت ک دخترم زایمان کرده بزار براش غذایی چیزی درست کنم باوجود اینکه هیچچچ تجربه ی از بچه داری نداشتم این بچه ی نارس و بزرگ کردم بخدا هیج جای بچه داری ب دردم نخورد، یه خواهر دارم با دوتا داداش هر وقت میره بازار ب بچه های اونا یا ب خواهرم و زن داداشم لباس و اینجور چیزا میگیره ک هر وقت رفت پیششون ببره ولی دریغ از یه جفت جوراب برای پسرم
مامانم میگرن داره تا سرش درد میگیره بابام بهم زنگ میزنه ک برو مامان تو بیار خونت اینارو گفتم ن بخاطر اینکه با خواهرم اینا حسودی داشته باشم فقط منظورم اینه چرا باید همه کارها یکطرفه باشه بخدا دلم ب شوهرم خیلی میسوزه توی خونه ی خودش راحت نیست حتی نمیتونه پاشو دراز کنه با خانواده م اصلا راحت نیست دیروز مامانم بهم میگه ک همسایه مون عیدم نمیاد منم شاید همینجا باشم اینورم شوهرم میگه بریم مسافرت، شهرما خداروشکر آرومه ب نظرتون چیکار کنم بخدا خیلی اذیتم
شیرخشک#پوشک#ببلاک#
مامان جوجه کوچولو مامان جوجه کوچولو ۲ سالگی
مامان ابوالفضل کارین مامان ابوالفضل کارین هفته بیستم بارداری
یادمه حدود 6سال پیش بود ی زلزله بدی اومد اون موقعه ما مسکن مهر زندگی میکردیم مجبور شدیم هشت طبقه رو با پله بیایم پایین 😑دور مجتمع کلا بیابون بود 😁نصف شبی همه ریختن بیرون با همسرم رفتیم ی گوشه نشستیم کم کم همسایه ها یی ک میشناختیم همو اومدن پیشمون و کم کم جو عوض شد اون همه استرس و ترس و وحشت تموم شد و جاش و خنده و شوخی پر کرد یادمه انقد اون شب خندیدم ک فکم درد گرفت واقعا بهم خوش گذشت تمام کسایی ک دور هم جمع شدیم بچه نداشتیم و بعضیام ک مجرد بودن یادمه پام خواب رفت بلند شدم یکم راه برم یکم اون ور تر ک رفتم دیدم خانواده هایی ک بچه دارن چقد حالشون بده جدای از ترس مدام ب هم میپریدن یادمه ی خانومه مدام داد میزد الان شیر بچه رو از کجا بیارم و شوهرشم بهش میگفت تو بی عرضه بودی ک نتونستی ی شیر و با خودت پایین بیاری 😔خانواده هاییم ک چند تا بچه داشتن قشنگ حس اضطرابو میگرفتی ازشون اون لحظه زیاد متوجه نبودم شایدم اونارو متهم میکردم ک چقد عصبی و پرخاشگرن ولی الان توی این اوضااع با ی بچه میفهمم ک چقدرررر سخته این مسولیت چقدر سخته تحمل این اضطراب 🥲باید تمام وجودتو بزاری از جسم و روح و روان بچه ات محافظت کنی انگار ک بعد از اومدن بچه ما تموم میشیم و دیگه هیچ اهمیتی برای خودمون نداریم 😭💪💪💪💪💪
مامان باعرضه 😎🤱🐣🤍🧿 مامان باعرضه 😎🤱🐣🤍🧿 ۲ سالگی
امروز تو پارک ی بچه با مامان بزرگش اومده بود

با لباس استین کوتاه نخی
و شلوارک
تو هوای ب این سردی که حداقل ی استین بلند لازم بود

حالا جدای ازینکه طفلی سردش بود و تو اون سرما مامان بزرگش خیلی محکم تابش میداد و بچه ریزه میزه داشت از تاب لیز میخورد که من گفتم مامان جان یواش تر این خیلی کوچولوعه میوفته

و جدای از بحث لباسای بچه

موضوع مهم تر این بود بچه یکسال و چهارماه رو مادربزرگ ب حال خودش گذاشته بود بازی کنه درحالیکه بچه یجوری راه میرفت انگار تازه راه افتاده و چن بار میخاوست از پلهسرسره سقوط کنه چون من دلم میشوخت همزمان با پسرم میبردمش بالا

حالا مادذبزرگه بنده خدا اورده بودش بچه لذت ببره ولی من با خودم میگفتم اخه این چه مدل مراقبته درسته قدیمیما همین بودن ولی خب الان قدیم نیس

خلاصه بچه هاتون میدین هرکسی ببره پارک حداقل چنتا توصیه بکنین

وخواهشااااا هوا رو بسنجین بعد لباس تن بچه طفلی کنین

اون بچه که سرما رو راحت خورد ولی خب مقصر این وسط کی بود بنظرتون؟