۱۱ پاسخ

من میدم‌مثلا روغن بریزع
یا برای نیمرو پیاله میدم تخم مرغ توش میشکونه زیرش چیزی پهن میکنم بعد میریزم تو تابه یا حبوبات میدم چند تا تو بشقاب میگم پاک کن
یا با هم خمیر برای پیتزا یا پیراشکب درست میکنیم
بچه ها‌تو این سن پدر و‌مادر الگوشونه دلشون میخواد کارای اونارو انجام بدن

ماهمیشهههه همینیم🙂😀

من چندتا قابلمه میدم بهش با یه کفگیر آب هم میریزم توش میگم توهم پیش من آشپزی کن

پسر من پارسال این کارا رو میکرد کل اشپزخونه دستش بود همه ی کمدا بیرون بود منم میزاشتم‌بازی کنه،اما الان که دخترم بزرگ شده اگر بخواد بیاد نمیزارم توان جمع کردن ندارم دیگه،خداروشکر گذشتیم از این مرحله

دختر منم جدیدا اینجور شد گیر بیخود مید

بهش بده كمك كنه من ميدم وسيله به غذا اطافه ميكنم هم ميزنه با چاقو خرد ميكنه بزار اعتماد بنفسش ميره بالا مسووليت پذير ميشه ناراحت نشو

دختر منم همینه یک دقیقه این بشر به صلح و صفا نیست همش در حال جز و وز دادن منه فقط موقعی که تلوزیون روشنه کارتون مورد علاقه شو میبینه ساکته

ست آشپرخونه بخر براش

قابلمه ماهیتاب ملاقه بده بهش اونم سرگرم بشه وسیله بازیشو مثل خونه سازی یاچیزای کوچیک دیگه بریز توش بگو توام غذا درست کن

دقیقا دوقلوهای منم سه سال و دوماهشونه ،همینطورن میگن ما بپزیم ،ما هم بزنیم تخم مرغ رو میگن ما بشکنیم یا با پوست میریزن یا میندازنش زمین دیگه از بس جیغ کشیدم صدام گرفته 🥴🥴یه مدت بعد از سرشون میفته یه چیز دیگه یاد میگیرن

دختر منم اينجوريه بعضي روزا حوصله دارم اجازه ميدم كمكم كنه بعضي روزا هم كم ميارم دلم ميخواد جييييغ بزنم اما خب نميشه🤭

سوال های مرتبط

مامان آرتیا مامان آرتیا ۳ سالگی
سلام مامانا
من حالم خوب نیس تازگیا خیلی عصبی شدم گاهی سر پسرم داد میزنم کم میارم نمیتونم خودمو ببخشم منکه خیلی صبور بودم ب همه چی اعصابم میکشید ب همه چی حوصله داشتم
الان هیچی ب اسم اعصاب تو من نیستش 😖
سعی خودمو میکنم با پسرم راه بیام آخرشم نمیتونم
دوره سنی که همه چیو میگه خودم انجام بدم
درو باز میکنم میبنده دوباره خودش باز می‌کنه 😖😑
آشپزی میکنم میگه من باید هم بزنم غذا و 🫠
و و و خیلی چیزای دیگ
راه حلی چیزی دارین؟؟
مشاوره بهم معرفی کنین ،🥲
از هرچی بچه ای دیگ خوشم نمیاد
سر آرتیا خیلی اذیت شدم از روزی که بدنیا اومده از نوزادهای دیگ سخت تر بود الآنم ک بزرگتر شده لجباز شده نمی‌دونم تنها آرتیا اینطوریه یا همه بچه ها
یکیم اینکه دخالت اطرافیانم هم بی تاثیر نیس 😑🫡
یکی میگه چرا لاغره
یکی میگه چرا شلوغه
یکی میگه چقد حرف می‌زنه🥺
بدبختی هم اینکه تو یه ساختمون با قوم الظالمین یجا زندگی میکنم 🫣
خیلی همه چی به فشار آورده و سخت میگذره بهم
توروخدا راه حل بزارین جلو پام
مامان محیا مامان محیا ۱ سالگی
میشه قضاوت نکنین؟
جای من نیستین بخدا

من دل ندارم نورا رو از پوشک باز کنم
خودش وابسته پوشکه . وقتی بازش میکنم ، گریه میکنه ک پوشکش کنم
اما وقتی بازه ، اگ سرگرم بازی نشه
همکاریش خوبه
یعتی هم پی پی رو تو دسشویی میکنه
هم جیشش رو میفهمه و قبل از این ک بریزه ، خبر میده

اما خودم

اصلا خیلی سختمه دوتا رو باهم هندل کنم
وسط غذا درست کردنم
محیا داره کار خطرناک میکنه از میز میره بالا همزمان نورا میگه جیش دارم
دارم محیا رو بعد کلی تلاش میخوابونم و همون موقع نورا میگه جیش
حالا تو دسشویی میخواد دستاشو بشوره پاهاشو بشوره
محیا هم میخواد بشوره

هی هی با هر دوتا درگیرم

سر سفره تلاش میکنم ب دوتا بچه بدغذا ، غذا بخورونم
نورا میگه جیش
تا بریم و بیایم کلا از فاز و‌حس و حال خوردن رد شدن . میرن سراغ بازی

پوشک خیلی خوبه برا مادر


نگین بچه رو بده ب مامانت و ازین چیزا
امکانش نیست

حس میکنم ی مدت باید پوکساید بخورم و دل بزنم ب دریا
بیخیال ارامش شون و غذا و خوابشون بشم
تا بتونم نورا رو از پوشک باز کنم 🤭