دخترِ دخترخاله شوهرم اینجا بود پیش نویان ۵/۶ سالشه…یعنی دهنمو سرویس کرد ، پستونک نویانو از دهنش درمیاورد ، میگفتم از این اسباب بازی میترسه از عمد میوردش جلو نویان ، میخواستم برم تو اتاق پوشک نویانو عوض کنم میومد پشت سرم ، اسباب بازی هارو از دستش میگرفت، یهو بلندش میکرد
هرچیم میگم نکن یا نیا مگه گوش میکرد … شوهرمم تو اون اتاق خواب بود
بیدار شد دید کلافم از دستشون عصبی بودم خیلی
برگشته جدی میگه : کارهات از روتین خارج میشه دیگه نمیتونی کنترل کنی عادت کردی همیشه یجور باشه ( خب دختره اینجا بود جوابشو ندادم )
بعد دختره رفت .. باز شوهرم میگه پدرمو دراوردین چقدر سرو صدا میگمش حالا تو چته مگه صدا من میومد ده بار دارم به دخترع میگم نکن عمو تو اتاق خوابه نمیفمه
زنگ زدم برادرشوهرم بیا ببرش بیچاره اومد هرکاررری کرد دختره باهاش نرفت
الان با بدبختی بردنش تقصیر من چیه
از ۶ اینجا بود نویان هم خوابش میومد بچم الان خوابید قراره امشب تا صبح بیدار باشیم دیگه
هنوزم عصبیم یه دور دیگه باید به همسرم حرف بزنم شاید اروم شدم والااا
یعنی چی روووتین


فرزندپروری
شیرخشک
پوشک
کولیک
رفلاکس
بدخوابی

تصویر
۹ پاسخ

منم بالای خونه مادرشوهرم یکی میاد یه ربع دخترم میفرستم پایین با شوهرم بعد میاد به شوهرم میگم کسی‌نیار بالا وسایلای بچه خراب میکنه واقعا هم بچه‌هاشون بی ادب و شلوغن منم خونشون نمیرم قطع رابطه‌ام خداروشکر اونام نمیان

وای وای میفهممت الان مغزت داغ و باد کرده
خیلی سختههههه

باید با اخم بهش میگفتی لطفا ساکت شو. بعضی بچه ها خیلی پرو ک بی ادبن و از بچگی ذات خیره سریشون معلومه

وای منم دقیقا خونم بالای خونه مادرشوهرم ارامش ندارم از دست مهموناشون🤦🏻‍♀️

اخه دختر دختر خاله شوهرت چرا میاد اونجا
رو‌نده بابا

وای من نوه عمم میاد یکی دوساعت با کارن بازی کنه دیوونه میشم از دستش اینقد جیغ جیغ میکنه

خودمو میزارم جات واقعا عصبی میشم من بودم نصفش میکردم 😐

یعنی مامانش سراغشو‌ نگرفته عجب آدمای بی فکری هستن

چ معنی داره نوه خالش بیاد پیش شما

سوال های مرتبط

مامان آوین🐣🌱 مامان آوین🐣🌱 ۱ سالگی
دیشب سروصدا اطرافمون خیلیییی بود بشدت میلرزیدیم که صبح فهمیدیم کجا تخریب شده.
بعد تو اون سرو صدا و لرزش دخترم که خواب بود هوشیار میشه یکم شوهرمم میره بیرون مثلا ببینه کجاس نزدیکه و ... (اخه تو شب چی دیده میشه؟) خلاصه دخترم هوشیار میشه با رفتن باباش باز تلاش میکنم بخوابونمش که باباش میاد میگه سریع لباس بپوشید بریم بیرون😐دیگه کلا خواب از چشمای آوین میپره خلاصه تا من کاپشن تن آوین کنم و خودم تنم کنم باز شوهرم میاد میگه تموم شد دیگه بیخیال😐بعد میگه خب بیا آماده شدی بریم خونه بابام اینا ده دیقه بشینیم 😐یه نگاه به ساعت کردم یه نگاه به خودش گفتم تو این چندروز من اصلا هیجانی با بچه رفتار نکردم که بترسه بااینکارت الان ترسیده از طرفیم بچه خواب بود کجا بریم بشینیم دیگه بعدش بیایم خونه نمیخوابه که خلاصه اومدیم خونه ازترسش با کاپشن یه ساعت خوابید ولی آوین مگه میخوابید🙄دیگه شوهرم بیدار کردم بره تو اتاق بخوابه اون رفت آوینم دنبالش رفت دیگه مجبورشدم رفتم.
مامان آیهان🌙 مامان آیهان🌙 ۲ سالگی
سلام قشنگا 🤭❤
خوبین درچع حالین؟
من کع منتظرم ایهان بخوابه بلندشم یه چی بخورم گشنمهه
نمیدونم چرا هربار که به شوهرم میگم وقتی ایهان گریه میکنه لطفاا به من نپر و حرف بار من نکنن اما هر دفعه بدتر میشه
دیشب آیهان دیر خوابید (سرماخورده)فقط یه ساعتی خوابش برد که یهو بیدار شد و گریه کرد منم گلوم درد میکرد بیدار بودم بلند شدم یکم چرخوندمش ولی آروم نمیشد یه بیسکوییت دادم دستش آروم شد اومدم برقو خاموش کردم یکم آروم بود باز دوباره زد زیر گریه یهو شوهرمم داد زد پاشو برقو روشن کن نزار گریه کنه برا خوابت مردی ایشالا که خواب مرگت باشه بعد آیهانو ازم گرفت حالا مادر شوهرمم خونمون بود 😑 منم نرفتم طرفش ولی باز گریه میکرد طاقت نیاوردم بردمش تو اتاق و باهاش بازی کردم تا باز شیر خورد و خوابید همونجا خوابیدیم خیلی ناراحت شدم هربار که آیهان گریه میکنه شوهرم یه جوری باهام حرف میزنه انگار تقصیر منه اگه بخادم میاد میزنه منو
حالا از دیشب باهاش سر سنگینم صبحم اومده بود بالا سرم و باهام حرف میزد جوابشو ندادم زودم پشیمون میشه ولی بدم میاد فک میکنه فقط خودشه که بچشو دوست داره و من دشمنشم ،از من مگه دلسوز تر برا اون بچه هست آخه مگه من دلم میخاد بچم گریه کنه 🥲
مامان هانا مامان هانا ۱ سالگی
ما امشب رفتیم خونه مادرشوهرم خواهرشوهر یک پسر دوساله داره خب بعد دختر منم الان همش تب داره و دارو میخوره یکم ناز نازی شده خب بعد پسر خواهرشوهرم ظرف دستش بود چرخید خورد به صورت دخترم دخترم نفسش رفت هرچی میگم مامان چیزی نشد ک اینا کلی گریه کرد به هق هق افتاد بعد دوباره بازی میکردن سراشون خورد بهم دختر من تعادلشو از دست داد به پشت سر افتاد رو سرامیکا خب بعد من ازش دور بودم گفتم وای همین و زود رفتم بچمو بغل کنم مادر شوهرم گفت از مامانش ترسید میگم وای نگین تورو خدا خب بچه هم پیشونیش ضرب دید هم پشت سرش دیگه گذشت مواظبش بودم چیزی نشه ،اومدیم خونمون شوهرم همش تو اینستا بود من مواظب دخترم بودم بعد بهش میگم یکم تو مواظبش باش من دراز بکشم بعد من اصلا حواسم به این نبود خب نمیدونم چیکار کرد سر بچه رو زده بود به چوبای مبل من نگا کردم دیدم بچم دهنش بازه و صدا نداره خب ترسیدم زود پریدم میگم کجا خورد و فوت کردم تو صورتش بعد شوهرم باهام دعوا کرد جلو مامانم این چه اخلاقیه تو داری بچه از تو میترسه ک گریه میکنه یکسره میوفته سرصدا میکنی الکی میگه ها😭اینقد ناراحت شدم میگم تو راست میگی تقصیره منه من چیکار دارم مگه چیکار کردم خدا نگذره ازشون من مادرم ازم چه توقعی دارن بعدم مگه من جیغ زدم حرفی زدم 😭
امشب خیلی دلم از شوهرم شکست حس میکنم دیگه هیچ حرمتی نمونده بینمون منم دیگه حوصلشو ندارم دلم میخواد بذارم برم این روزا اینقد اذیتم کرده سر همه چی ها همه چی از پول ندادنش دارو نخریدنش با منت میخره دیگه حوصله ای نمونده برام همه موهام سفید شده🥲