۶ پاسخ

دندون كه والا سختياي خودشو داره ولي مراقبت كني خوب بهتر ميشه واكسنم نهايت دو روزه ديگه روزايي كه واكسن ميزنه سعي كن تنها نباشي تا استرس نگيري انشاالله دندونم بستگي به بچه داره بعضيا گلاب به روت فقط بيرون روي ميگيرن بعضيا بي قراري يا تب خفيف انشاالله از اون دسته ها باشه كه اصلا متوجهش نباشه خيلي من خودم ديشب داشتم فكر ميكردم به اينكه اين روزا درسته بايد هي مراقبش باشم خدايي نكرده كاره خطرناكي نكنه يا زمين نخوره ولي واقعا استرسم از اون موقع هايي كه نوزاد بودو كوچكتر كمتر شده

من از ۶ماهگی موهای پسرمو تو حموم شوهزم کوتاه کرد الان ماشین زیر گوشش وز وژ میکنه پسرم میخنده بازس مسکنه البته من بغل میگیرمش

پسر منم هر موقع آرایشگاه می‌بریم هق هقه نیفته آنقدر گریه می‌کنه دلم میسوزه ولی نمیشه که شلخته باشه موهاشون باید ببریم دیگع

دیگ تموم شده غصه نخور عزیزم الان ب قشنگیاش نگا کن

همسرم واسه اولین بار پسرمو برده بود موهاشو اصلاح کنه میگفت اصلا گریه نکرد همونطوری نشسته بود فقط از سشوار میترسه همسرم نذاشته بود آخرش سشوار بکشن

من تا حالا نبردمش ارایشگاه میخوام ببرم ولی واینمیسته میدونم چون میترسه ، ارایشگر خانم پیدا کنیم بهتره فک کنم

سوال های مرتبط

مامان سوگند مامان سوگند ۱۵ ماهگی
سلام خانوما مواظب بچه هاتون باشید اگه طلایی دارند در بیارید نگید باخودمونه اتفاقی نمیوفته
شوهرم کارش فست فوده من تنهایی بچه هارو نمی‌برم بیرون آخرشبا میاد دنبالمون یکم بچه هارو می‌بریم پارک
دیشب اومد دنبالمون بچه ها رو یک بردیم پارک بعد فریزر مغازه اش خراب شده بود مارو برد مغازس کاسینو گذاشت سر خیابون بهمون گفت نیایم پایین یکم کارش طول کشید پسرم شروع کرد به غرزدن منم پیاده رو را دیدم کسی نیست گفتم از ماشین برو پایین به بابا بگو بیاد مارو بزاره خونه خودش برگرده چون خونمون نزدیکه مغازس چندتاکوچه فاصله داره تا درماشینو باز کرد یه دختر تقریبا۱۵ ساله میخورد باشه کنار پسرم ظاهر شد گفت خاله میشه گوشیتو بدی به گوشیم زنگ بزنم گمش کردم منم تو ذهنم سوال شد این ساعت ۳شب تو خیابون تنها چیکار داره با این سن کم گفتم نمیشه شوهرم تو مغازس سریع یه جوری شدو گفت من کسی رو نمی‌بینم گفتم چراهستش خودش سمت چپم وایساده بود همون لحظه هم پسرم پیاده شد یه لحظه فقط گفتم پیاده نشو بشین رفت سریع پایین فقط بهش گفتم بدو برو پیش بابا کاراخدا رو دوویید تو مغازه بعد دیدم سمت راستمم یه پسر جوان یکم فاصله دورتر بود اونجا نشسته رو پله وانمود میکردند باهم نیستند منم هم گوشی تو دستم بود هم دخترم تو دلم نشسته بود اولش گفتم کاریم نداره سنش پایینه بعد دختره یکم صبر کرد مغازه رو هی نگاه میکرد بعد دیدم نگاه به پسره کرد با سرش اشاره کرد بیا پسره آروم بلند شد داشت میومد سمتم سریع درو قفل کردم شیشه هارو دادم بالا تو یه لحظه خیلی ترسیده بودم بعد دیدم پسره به دختره نگاه کرد سرتکونون داد که یعنی چیکار کنم همون لحظه هم پسرم از در مغازه داشت میومد سمتم سریع درو باز کردم جیغ کشیدم که برو تو خداروشکر رفتش تو