سوال های مرتبط

مامان کوهیار🫀🦣🧸 مامان کوهیار🫀🦣🧸 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت چهار🔮🦩🫀
دیگه ساعت ۵ صبح اومدن سرمم رو وصل کنن دیدن سرمم برمیگرده و همش میریزه گفتن توی انژیوکت خون لخته شده باید دوباره رگ بگیریم یه ماما اومد که (دانشجو) برام رگ بگیره اینقدر این دستم رو سوراخ سوراخ کرد آخرم نتونست رگم رو بگیره و یه خانم با تجربه تر اومد و سریع رگم رو گرفت و سرمم رو مجدد وصل کردن و هی میومدن معاینه میکردن از مسئول شیفت بگیر تا ماما های دانشجو دیگه ساعت ۹ صبح بود که دکتر به همراه دستیارش و ماما اومدن هر سه معاینه تحریکی کردن و دکتر گفت ۳ سانت بازی من دردام هر ۱۰ دقیقه بود که دکتر گفت خیلی دیره باید زودتر زایمان کنی یه دستگاه بود که سرم امپول فشار از داخل اون رد میشد و شدتش رو تنظیم میکرد عددش روی ۲ بود دستیار دکتر عددش رو آورد روی ۴ و از اتاق اومدن بیرون
مامای شیفت سریع اومد و دید که دستگاه عددش بیشتر شده یهو گفت این شدتش زیاده همون ۲ خوبه دوباره بعد از نیم ساعت دستیار دکتر اومد و دید بازم عددش روی ۲ هست ماما هم داخل اتاق در حال ان اس تی گرفتن بود باهم بحثشون شد و هر کس نظر خودش رو میگفت دیگه خلاصه با هم سازگار نبودن و هی میومدن عدد دستگاه رو بالا پایین میکردن🥲😐 تا دیگه یک ساعت بعد شیفت ماما تموم شد و یه مامای جدید اومد که با دستیار دکتر هم نظر بود من دیگه دردام هر ۵ دقیقه شده بود و شدتش هم بیشتر شده بود هر دو ساعت میومدن عدد دستگاه رو زیاد میکردن تا ساعت ۹ شب عددش شده بود ۱۴ و من دردام هر دو دقیقه یکبار شده بود و درد پریودی شدید ولی همچنان که معاینه میکردن همون ۳ سانت بودم که بازم مامای شیفت عوض شد
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان آریا مامان آریا ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت سوم

خلاصه گفت هنوز زوده و نمیتونم بستریت کنم ولی برو تو محیط بیمارستان راه برو
بازم رفتم پیاده روی تا ساعت ۱۲ و نیم دردام بیشتر شده بود اومدم معاینم کرد گفت هنوز سه سانت نشدی دیکه نشستم رو توپ اسکات میزدم راه میرفتم
باز هنوز بستریم نکرده بود باید ۴ سانت باشی انگار که بستری کنن
دیگه خسته شدم یکم دراز کشیدم رو تخت برام شیاف گل مغربی گذاشت nst وصل کرد بهم گفت بخواب یکم ولی من اصلا خوابم نمیبرد همچنان درد داشتم ولی قابل تحمل بود برام
دیگه ساعت دو شد صدای مامانم رو شنیدم که از یه شهر دیگه اومده بود تازه رسیده بود سریع بلند شدم رفتم دم در دیگه کلی نشستم پیش مامانم حالم کامل خوب بود و دردا میومدن و میرفتن کلی حرف زدیم تا ساعت ۲ و چهل دقیقه اینا
رفتم داخل
ماما معاینم کرد گفت خوب پیشرفت کردی
کیسه اب پاره کرد گفت بلند شو بدو
تازه اون موقع پرونده تشکیل داد و بستریم کرد
تازه دردای اصلی اومد سراغم از ساعت ۳ دیگه نمیتونستم کنترل کنم و اه و ناله میکردم
مامان آیهان🐣🐥 مامان آیهان🐣🐥 ۴ ماهگی
پارت۲
یه ماما اومد گفت به شوهرت بگو بخیه و دوتا امپول و یه سرم بیاره زود وقتی اورد دکتر و جند ماما باهم حرف میزدند دکتر به یکیشون گفت نه مشکلی نیست وصل کن منم هی نگاهشون میکردم یه ماما اومد بهم یه سرم وصل کرد بعد چند دقیقه کلا دردام رفت به مامای شیفتم گفتم دردام رفت گفت مشکلی نیست بخواب فردا صبح باز دردات شروع میشه منم بیخیال شدم اون شب خیلی ورزش کردم هی اسکات میرفتم پیاده روی میکردم .صبح ساعت۶اومدن بهم یه قرص زیر زبونی دیگه دادن بعد نیم ساعت دستگاه گذاشتن رو شکمم و یه سرم بهم وصل کردن تو اون فاصله شیفت عوض شد یه مامای خیلی مهربون اومد و معاینه م کرد گفت خیلی عالی پیش رفتی خیلی بهم امید داد ساعت تقریبا۱۲اینا بود دردام زیاد شد به مامانم زنگ زدم گفتم بیا اینجا حالم بده خانم خسروی که یه خدمه خیلی مهربون بود گذاشت مامانم بیاد پیشم دردام هی بیشتر و بیشتر میشد مامای شیفت اومد معاینه م کرد ۶سانت بودم تو اون دقیقه هایی که درد میکشیدم فقط دعا میکردم بتونم بچه مو ببینم واقعا درد بدی بود مامانمم هی پشتمو ماساژ میداد و باهام حرف میزد هی دلداریم میداد دیگه ساعت ۴اومدن معاینه م کردن گفتن زور بزن چنتا زور زدم سریع کیسه ابو پاره کردن واقعا درد واقعی رو اون موقع کشیدم داشتم میمردم خیلی زود فول شدم
مامان آریا مامان آریا ۵ ماهگی
پارت هفتم و آخر تجربه زایمان طبیعی

برام بخیه زد و دوباره من استرس گرفتم که بازم بخیه
که ماما گفت ناراحت نباش بخیه ت سطحیه اصلا اذیتت نمیکنه من اون لحظه فکر کردم داره دلداریم میده گفتم اینم شانس منه چون این ماما معروفه به زایمان بدون بخیه ولی بعدا فهمیدم که راس میکه چون واقعا از همون روز اول مینشستم و اونجوری نبود که اذیتم کنن
مامانم اومد پیشم دیگه کلی بغلم کرد و گریه کردیم نی نی رو بهم داد شیرش دادم صدام گرفته بود انقد داد ژده بودم ولی نمیدونید چقد خوشحال و سبک بودم انگار نه انگار داشتم میمردم تا چند دقیقه قبل
خلاصه این تجربه من بود از زایمان دوم که در مجموع خیلی راضی بودم و نسبت به زایمان اولم واقعا خیلی بهتر بود
و اوج درد من از ساعت چهار و نیم بود تا ۶ که نی نی بدنیا اومد
و بعد زایمانم تقریبا اصلا اذیت نشدم با بخیه ها برعکس اولی
جوری که ۴ روز بعد زایمانم یه مهمونی بزرگ گرفتیم و همه تعجب میکردن که سرحال بودم
در کل زایمان چه سزارین چه طبیعی درد و دردسر داره هرکسی نسبت به شرایط خودش و روحیه ش باید انتخاب کنه و هیچکدوم بهتر یا بدتر نیست
مامان آریا مامان آریا ۵ ماهگی
پارت پنجم زایمان طبیعی

دیگه دردام شدیدترین حالت خودش بود
که التماس میکردم ماما یه کاری کنه دردم کم شه
که برام ارامبخش زد ولی تاثیری حس نکردم
گفتم اپیدورال بزن برام کفت دیگه اخراشه نیاز نیست
من هی میگفتم نه بخدا من زایمان قبلیم خیلی طول کشید اون هی میگفت نه تو دیگه داری زایمان میکنی
معاینم کرد گفتم چند سانتم هیچی نگفت
یه شیاف دیگه برام گذاشت گفت تو ازونایی که یهو بچه ت میاد
گفتم پس یعنی هنوز خبری نیست و گریم گرفت
واقعا اون لحظات خیییلی سخت بود هر بار درد میکرفت با تموم وجودم داد میزدم که اصلا دست خودم نبود و هر بار فکر میکردم که دیگه این دفعه میمیرم
حالا بعدا فهمیدم مامانم و شوهرم پست در زایشگاه صدام میشنیدن مامانم که انقد کریه کرده بود چشماش باز نمیشد
خلاصه من هر دقیقه نگاهم به ساعت بود و بسختی تحمل میکردم که ساعت ۵ و چهل اینا ست زایمان و قیچی و این جور چیزا رو آوردن
ولی من بازم باورم نمیشد بچه‌م به این زودی بدنیا بیاد
به پرستار که اومد گفتم توروخدا راستش بگو کی زایمان می‌کنم
مامان علی👼 مامان علی👼 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
کلن امیدم رو از دست دادم و گفتم ۱۰۰ درصد میبرنم اتاق عمل و از شدت گرما داشتم میمردم و فق یه لیوان آب میخاستم که بهم دادن اصلن گفتن نمیشه اگ بخوری میاری بالا و من از تشنگی و آنقدر که داد میزدم اخ کل گلوم خشک شده بود ساعت ۱۱ شبیه مرده متحرک بودم از درد و بردن رو تخت گفت بزار معاینه کنیم تا چیزی که دردو بیشتر می‌کرد معاینه بود یعنی از ۵ صبح تا وقتی زایمان کردم فکنم تو هر ساعت ۵ بار معاینه میکردن و از ساعت ۱۰ به بعد معاینه ها خیلی درد ناک بود من فق جیغ میزدم نمیذاشتم درست کارشون رو انجام بدن ساعت ۱۱ جوری منو معاینه کردن و ماما با انگشتات منو باز کرد و حس مدفوع داشتم و فق جیغ میزدم سه نفر منو گرفته بودن و ماما با انگشتانش بازم می‌کرد بعدش گف فولی ولی بچه سرشو فشار داد بالا پوزیشن سجده رو برو و زور بده که من زور داد بعدش گف بدو بریم رو تخت زایمان بردنم رد تخت زایمان از شدت خستگی جون نداشتم زور بزنم و بلد نبود فق جیغ میزدم دردم قابل تحمل نبود و گفتم دیگه میخام بمیرم و با چندتا زور علی کوچولوی من اومد تو بغلم و دردی که تو تخت زایمان کشیدم اصلا قابل تحمل نبود حس مدفوع بود ولی درد داشت که حس مردن داشتم ولی وقتی بچه رو آورن بیرون دیگه راحت شدم همه دردا رفتن و من یه نفس راحت کشیدم چون زور نداد بود بچم نفس کم آورد و بهش اکسیژن داد و گزاشتن رو سینم و اون حس قابل توصیف نیست انگار دنیا رو بهم دادم از شدت خوشحالی فق گریه میکردم. دیگه بچم و بردن لباساشو پوشیدن و ماما داشت بخیه میزد برام و درد بخیه وقتی نخ رو می‌کشد فق درد رو حس میکرد
مامان جوجه مامان جوجه ۷ ماهگی
(تجربه زایمان سزارین پارت2)
چهار ساعت از زمانی که مثلا قرص و خورده بودم گذشت و پرستاره اومد که معاینم کنه متنفرم از معاینه خیلی ترسیدم بزور معاینم کرد اخه هی خودم سفت میکردم اونم هی میگفت اینجوری نکن برای معاینه های بعدیت خیلی اذیت میشی خداروشکر خوش اخلاق بود و خنده رو مثل بعضی پرستارا با دعوا با مریض صحبت نمیکرد، یه نصف قرص دیگه از همون قبلی اورد و من دوباره همون کارو تکرار کردم ولی چون سر معاینش یکم اذیت شدم خیلی ترسیده بود استرس گرفتم و همین استرس کار دستم داد بعد نیم ساعت یهو یه دردی مثل درد پریودی از کمرم شروع شد و پیچید زیر دلم اما خیلی شدید نبود هیچی نگفتم حتی صدامم در نیومد قبلا برام تعریف کرده بودن دردش چجوریه برای همین فهمیدم که دردام داره کم کم شروع میشه، همون حین یه پرستار اومد و گفت برای زایمانت امپول بی دردی نمیخوای و فلان و اینا کلی راجبش توضیح داد چون فکر می کرد زایمانم طبیعیه منم به بهانه اینکه با همراهم صحبت کنم تا امپول و برام بگیرین با همراهم که خاله شوهرم بود تماس گرفتم و جوری که اونا نشنون گفتم توروخدا به دکترم خبر بده من دردام شروع شده
اونم گفت باشه بهش زنگ میزنم خلاصه که با دکترم تماس گرفت و اونم بهش گفته بود باید تا فردا صبح تحمل کنه استرسم بیشتر شد من فکر میکردم تا شب زایمان میکنم.(ادامه پارت بعدی)
مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 مامان ܩߊ‌ܣـ🌙ـܠࡅ࡙ن🩷 ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان سزارین پارت ۲:
خلاصه ورزش ها ادامه داشت و چندسری من میرفتم زایشگاه و دریغ از تغییر
نمیدونم دهانه رحمم یاری نمی‌کرد کلا یا اینکه ورزش هارو دیر شروع کردم اما هر سری که میرفتم زایشگاه میگفتن دهانه رحمم خیلی نرم شده و باز میشه ورزش کن پیاده روی کن که همه بی فایده بود ۴۰ هفته شدم و تاریخ زایمانم ۱۰ شهریور بود طبق انتی زایشگاه گفتن که فردای تاریخت بیا بستری شی البته بازم بستگی به دکتر شیفت داره ۱۱شهریور شد و من تا ۴ صبحش خوابم نمی‌برد از استرس چون ن از طبیعی خوشم میومد ن سزارین ولی خب باز میگفتم طبیعی بهتره همون روز ساعت ۶ صبح از درد بیدار شدم
( اینم بگم که من از یه هفته قبلش دردای کم پریودی داشتم با فاصله دو سه ساعت ) خلاصه بیدار شدم و فاصله دردام گاهی ۵ دقیقه گاهی ۱۰ دقیقه بود ولی دردام قابل تحمل بود
خونم پله میخوره پا شدم یه ییس دقیقه ای پله نوردی کردم و دوش آب داغ با اسکات رفتم و اردکی و یه نیم ساعتی هم تو خونه پیاده روی کردم که دردام بیشتر شه دردام همون بود فقط فاصله اش دیگه منظم ۵ دقیقه شد شوهرمم خواب بود با دردای من بیدار شد هر لحظه میگف بریم زایشگاه میگفتم ن هنوز زوده و ۱۲ من رفتم زایشگاه معاینه شدم ۲سانت بودم کیک رانی خوردم و ازم ان اس تی گرفتن که خوب نبود و بخاطر دردام و ان اس تی بستری شدم دکتر شیفت گفت که یبار دیگه ان اس تی بگیرن خوب نباشه میبرن اتاق عمل
سرم زدن بهم دوباره ان اس تی گرفتن که خداروشکر خوب بود دیگه بستری شده بودم دردام بیشتر شده بود...
مامان علی👼 مامان علی👼 ۷ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۳
بیشترین درد درد پاهام بود اصلا نمیتونستم تحمل کنم دردش برای این بود که بچم داشت میومد پایین و کل لگنم درد میکرد
دردام بیشتر بیشتر می‌شد از شدت درد نمیدونستم ساعت چطور داره میگذره تو اتاق زایمان ۳ نفر بودیم ماما همراهم ساعت ۸ صبح اومد و معاینه کرد گفت ۵ سانتی و سر بچه هم حس میشه و من دردی داشتم که اصلا تحمل نمیشه دردش اصلا نمیدونی چه دردیه و هی می‌گرفت ول می‌کرد وقتی ول می‌کرد نمی وستم چطور خابم میبرد و یدفعه دردا شروع شدن اونای که باهم بودن تا ساعت ۱۰ زایمان کردن و من از ساعت ۱۰ دیگه دردام جوری شروع شد که انگار روی آتیش نشستم کل بدنم داغ بود و درد رو اصلا نمیتونستم تحمل کنم و حس میکردم پاهام دارن جر میخورن از درد و ماما همراهم برا یه چهار پایه کوچیک گزاشت گفت برو بالا بیا پایین و رفت کارای زایمان اون دوتا خانم رو انجام داد و من از درد نمیتونستم پاهام ببرم بالا ساعت ۱۱ شد که لختم کردن گزاشتن تو جکوزی آب گرم آب گرم یکم دردم رو کمتر می‌کرد تو جکوزی ۷ سانت رفتم و بهم گفت حالت دستشویی کردن بشین تو آب ولی جوری حس فشار به لگنم داشتم که حس میکردم دارم میرم