۱۷ پاسخ

نمیدونم وابستگیه یا نه
ولی خانواده خودمو به شوهرم ترجیح میدم
یک سال هم خونه مامانم باشم اصلا خسته نمیشم ولی خدانکنه یه روز خونه مادرشوهرم باشم انگار دارم عذاب میکشم

نه زیاد چون خانوادم شوهرمودخترم هستن🙂

منم اینجورم دلم میخاد همش پیششون باشممم
وقتی میرم مسافرت اصلا بهم خوش نمیگذرع چون همش تو فکرشونم دوس دارم فقط برگردم
الان چند روز دیگه مامانم اینا میخان برم خونه مامان بزرگم ی شهر دیگه من الان دارم غصه میخورم و گریه میکنم حس میکنم دارن میرن ی کشور دیگه
حس تنهایی بهم دست میده

طرحواره وابستگی داری بهتره چندجلسه بری مشاوره چون اصلا خوب نیست اینطوری
من برعکستم به شوهرم زیادی وابسته بودم که از وقتی زایمان کردم و هی میرم چند روز میمونم پیش خانوادم یکم تعدیل شده
توام هی از این مسافرتا ک پیش میاد برو نه نگو کم کم درست میشی

نمی‌دونم اسمش وابستگی یا نه
ولی من کلا از زمان مجردیم اینجور بودم که وقتی میخواستم یه سفر برم یا جایی برم اگر مامانم نبود عذاب وجدان می‌گرفتم و ناراحت بودم
ازدواجم کردم اینجوری بود تا دیگه روی خودم کار کردم مامانمم خدایی خیلی دعوام میکرد
آخه چون تنها بود دلم نمی‌ومد تنها باشه

اینجوری ک زندگی خیلی سخته برات اخه

منم همینم مخصوصا شهر دیگه بخوام برم میشینم یکی دو‌روز گریه میکنم واسه دوری از مامانم

من هرروز صبح میرم پسرمو میذارم اونجا میرم سرکار بعد برای ناهار میرم اونجاتاشبم هستم و شبا میام خونه خودم😄 البته پنج شنبه و‌جمعه ها نمیرم یا کوتاه میرم

منم خیلیی وابستم به خانوادمم ولی مجبور شدیم از تهران بیایم رشت زندگی کنیم الان یکسالو نیمه که ازشون دور شدم اونا تهرانن ما رشتیم هرروز بامامانم صحبت میکنم دقیقا بعد پایان هر تلفن هم گریه میکنم لعنت به دوری

منم منکه جونم ب مامانم میدم انقدر دلتنگش میشم ک نگو ازمادر شوهرمم دورم مامانم میرن سرکار خیلی کم میبنمش 😢😭

من شدیدا به دخترم و شوهرم وابسته ام ،یعنی صبح تا شب که شوهرم سرکاره هزاربار زنگ میزنم بهش ، دخترمم حتی نیم ساعت نشده به کس دیگه بسپارم و جایی برم همیشه باید جلو چشمم باشه

نه
برعكس من خيلي ب همسرم وابسته ام
بزور اگه ي شب خونه مامانم اينا بمونم

یه سوال تو این جنگ کجا میرید مسافرت

نه اصلا

مامانم فوت کرده داداش کوچک۸ساله دارم ازش دورم روزی صدبار زنگ میزنه گریه میکنه میگه بیا من هر لحظه دارم عذاب میکشم دلم میسوزه جیگرم کبابه اصلا لذت نمی‌برم از هیچی ...یه زن عموی عفریته دارم از تهران عید اومده خونه ما [چون مامان بزرگم با بابام زندگی میکنه] هر لحظه داره داداشمو کتک میزنه و سواستفاده میکنه از نبودن مامانم منم ب بابام گفتم هروقت اونو بیرون کردی من میام واقعا دلم گرفته هیجا رو ندارم فقط خونه پدرشوهرم موندم

نه وابسته شوهرمم و دخترم

منم خیلی وابستم
اصلا وابستگی به شوهرم ندارم
شما چند روز یه بار میرید خونه مامانتون

سوال های مرتبط