۳ پاسخ

من چند ساله توی یه شهری ام که هیچ کس از خانوادم نیست،اینقدر تنهام که خدا میدونه
اما عادت کردم،
شده دلم میگیره حوصلم سر میره دلم میخواد برم توی جمع خانوادم بگم بخندم اما خب گاهی نمیشه دیگه،
خلاصه‌ تنهایی توی وجودم رخنه کرده‌ و یه‌ جورایی انس گرفتم باهاش

عزیزم😕بالاخره باید برمیگشتی دیگه،همیشه پیش مامانا خوش میگذره،خودتو سرگرم کن
آشپزی کتاب بچه😕هممون مثل همیم

زندگی همین منم الان شمالم چند مدت دیگ برگردم باید همین روال داشته باشم

سوال های مرتبط