۱۰ پاسخ

من که امسال مهمونی ندادم چون پسرم خیلی اذیت میکنه بنظرمم بچم مهمتره تا بخوام هم خودمو اذیت کنم هم اونو که بخوام یه مهمونی بدم ایشالا بزرگ‌تر بشه دعوت میکنم

خسته نباشی بانو

خدا قوت عزیزم

من پریشب مهمونی گرفتم تولد مادرشوهرمم‌ بود واقعا خسته شدم اگه جاری وسطیم نبود ب فنا میرفتم البته کم هم نداشتم

خسته نباشی منم دیروزو امروز مهمونی داشتم ولی خواهرم پیشم بود نصف کارامو کرد خدا خیرش بده با بچه واقعا سختع وگرنه اشکم درمیومد

منم مهمون داشتم همسرمم تا ظهر سرکار بود با بچه دیوونه شدم همیشه تا ۱۱میخوابید امروز از ۷۱ب بیداربود یک ریز هممممم گریههههه
غذام خوب بود ولی اون طعم ک همیشه مهمونیا درست میکنم نشده بود اونقد گریه کرد سر برنج درست کردن ته دیگمم یه ذره سوخته بود دیوونه شدم بقران😭😭😭😭

منم امشب یکی از مهمونیامو دادم
خیلی سخته با بچه
هسته نباشید عزیزم

عزیزم ایشالا همیشه به شادی جمع بشید

خسته نباشی عزیزم ❤❤

خسته نباشی عزیزم

سوال های مرتبط

مامان الیسا مامان الیسا ۱ سالگی
یادمه وقتی بچهم به دنیا آوردن گفتم خودم به تنهایی میتونم بزرگش کنم بعد ده روز اومدم خونه خودم صبح وقتی همسرم رفت سر کار من موندم با یک بچه کوچیک تمام وجودم ترس گرفت بچه منم از اون بچه‌هایی بود که رفلکس کولیک داشت همش گریه ... با این که همسرم تا صبح با من بیدار بود ولی باز بدنم کم آورد یا دمه یک روز دخترم از بس گریه میکرد همسرم سر کار بود منم چند روز خوب نخوابیده بودم خسته بودم و پا به پا ش گریه میکردم لاغر ضعیف شده بودم ...یک روز از پنجره آشپز خونه پرواز پرندها دیدم دلم دلم خواست جا اونها باشم آزاد رها ...خودم خواستم از پنجره بندازم .. صدا گریه دخترم من به خودم آورد ... بعد اون همسرم من برد خونه مامانم دو ماه نیم اونجا موندم بعد اونم یک ماه نیم خواهرم اومد پیشم ..این ها گفتم که افسردگی بعد زایمان جدی بگیرین من خانوادم .و همسرم نجات دادن همه پشتم بودن همراهم بودن .. یک زن تازه زایمان می‌کنه مثله همون بچه که تازه به دنیا اومد خیلی نیاز به توجه داره افسردگی بارداری و بعد بارداری جدی بگیرین ...الان خداشکر میکنم که همچنین خانواده دارم و خدا این فرشته کوچولو بهم داد شکرت خدا