۳ پاسخ

ی روز تو جنگل اقا شیر داش با موش بازی میکرد میگف چقد تو کوچیکی ببین من سلطان جنگلم اماتوچی موش گف منم ریزه میزه هسم ولی خیلی کارا انجام میدم یهو شیر افتاد تو تور بعد موش گف ببین الان نجاتت میدم شیر گف چ جوری بعد شروع کرد با دندوناش نخ تور پاره کرد شیر نجات داد بعد آفرین ب تو کوچولو

دوتا بچه موش بودن ک مادرشون مریض میشه میرن داخل جنگل ک خرگوش داستان ک دکتر بوده پیدا کنن تو راه ب اقا شیره میرسن اقا شیره موش کوچولو رو میگیره میخاد بخورتشون ک موش کوچولو ها میکن ما مادرمون مریضه بزار بریم تو سلطان جنگلی بزرگی یه روز برات جبران میکنیم شیر میخنده میگه شما با این کوچیکتون چه کمکی ب من میخاین بکنین ؟
ولشون میکنه میرن
همون حیت یود ک موش کوچولو ها داشتن میرفتن صدای فریاد شیر جنگل میشنون ک گیر تله انسان ها افتاده سریع میرن طناب تله رو با دندونای کوچیکشون میجوند و اقا شیر از اون تله ازاد میشه و فرار میکنن
بعد سلطان جنگل ب موش ها میگه من نباید کسی رو دست کم بگیرم شما با جثه کوچیکتون جون سلطان جنگلو نجات دادین

من دخترم کتاب داستانشو دارهه

سوال های مرتبط