پارت ۷



گفته بودم که بابای سخت گیری داشتم
مگه میتونستم بگم جریان چیه
به شوهرم گفتم من اصلا نمیتونم به بابام بگم و شرمنده
گفت اشکال نداره من با خانوادم هماهنگ میکنم الکی یه چیز دیگه میگیم

بعد کلی هم فکری به این نتیجه رسیدیم که بگیم مامانش منو بیرون آید شماره خونمونو گرفته که زنگ بزنه بیان خواستگاری
منم شماره خونمونو دادم مامانمم به بابام گفت که پریسا بیرون بوده و یه خانمی دیدتش و خوشش اومده میخوان زنگ بزنن
حالا تا قبل این ماجرا بابا من به شدت مخالف خواستگار بود هرکی میومد ندیده رد میکرد
برا این یهو اونم دهنش بسته شد و گفت باشه
یه شب مامانش زنگ زد و فیلم بازی کرد که اره من دخترتونو دیدم و خوشم اومده اگه اجازه بدین بیایم خواستگاری
بابامم گفت باشه بگو بیان
موعد رسید و شب خواستگاری شد
وای خیلی باحال بود من ازهمه چیز خبر داشتم مثلا میگفت داریم راه میوفتیم و اینا
با باباش و مامانش وآجیش اومدن من تو اتاق بودم بابام یهو اومد گفت بابا خییییییلی خوبه خییییییلی 🤣🤣🤣🤣منو بگو نمیدونستم چی بگم بخندم یا چی
دیگه گفت بیا بیرون رفتم و چایی ریختم و خانواده ها حرف زدن
بعدم بابام گفت میشه وایسین یه عکس ازتون بگیره دخترم همه فامیلاش چشم به راهن ببینن کی اومده خواستگاری 🤣🤣🤣🤣
دیگه دربه در وایساد یه عکسم ازش گرفتم

خانواده ها خیلی باهم جور شدن و همه چیز اوکی بود بابامم خوشش اومده بود
قرارشد دفعه بعدش مابریم خونه زندگی اونارو ببینیم
عکس همه رو میذارم براتون لایک کنین بالا بمون 🤣🤣🤣


بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری بارداری باردارداری بارداری بارداری بارداری زایمان زایمان زیمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان زایمان

تصویر
۸ پاسخ

اینم ازآقای دوماد🤣🤣🤣

تصویر

خود عروس خانومممم
چقدر کوچولوووچ بودممم ۱۷سالم بود

تصویر

شیرینی خواستگاریم

تصویر

چقدر تعقیر کردی

ادامههههههههه

خوش بخت ترین بشین عزیزدلممم

بقیش😁

خب بقیش و بزار 🤭

سوال های مرتبط