دردام خیلییی شدت گرف تصمیم گرفتم برم رو تخت تا بهم دستگاه وصل بشه و تایم دردامو چک کنم..ساعت ۷ شده بود و دکتر به معاینه انجام داد و گفت ۵ سانت شدم و خیلی راضی بود از سرعت پیشرفت..خلاصه این اوج درد من بود چون دیگه شده بود ۱دیقه استراحت ۱دیقه درد..با خودم گفتم این هنوز وسط راهه چطوری تا ۱۰ سانت تحمل کنم...خلاصه دردام طوری شده بود که نمیتونستم داد نزدنم،نفس عمیق میکشیدم تخت رو گرفته بودم و داد میزدم بعد یه دیقه استراحت و دوباره...😁✌🏻اونجا بود ک دوبارع پرستار اومد اتاقم😍منم با کلی ذوق بهش سلام کردم گفتم ماما همراهم نیومدن شما که تا اخر شب هیتین دبگه..گف نه عزیزم ۷ونیم شیفتم تموم میشه و اونجا بود که من زار زار گریه میکردم و گفتم تو بری دیگه کسی حواسش‌نیست بهم..که واقعا هم نبود..دیدم اون هم داره گریه میکنه گفت اینطوری نگو دارم میرم حالم بد میشه..خلاصه اینم از بد شانسی بعدیم که پرستار مهربونم😭💔😁تو شروع اوج دردام خدافظی کرد و رفت

تصویر
۱ پاسخ

ای جانم عزیزم 😔😔♥

سوال های مرتبط

مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۲ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان محمد و فندقی مامان محمد و فندقی ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی دومم
پارت ۵

دیگه برام دستگاه رو وصل کرد که نوار بگیره و خودش رفت حین اینکه نوار میگرفت چند تا درد اومد که یکیش خیلی شدید بود تو دلم گفتم غلط کردم خیلی بد بود😩
نوارم که تموم شد اومد گفت نوارت خوب نیست بچه حرکت نداره باید بستریت کنم با آمپول فشار زایمان کنی گفتم نه نمیخوام سریع زنگ زدم به ماماهمراهم قضیه رو بهش گفتم بهم گفت فعلا برو تو شهر دور بزن یکی دوساعتی اگه دیدی دردات داره بیشتر میشه برگرد زایشگاه اگه نه برگرد خونه
ماما بهم گفت یه چیز شیرین بخور دوباره نوارت بگیرم همسرم رفت گرفت و اومد وقتی دردام بیشتر شده بود از حالم پیدا بود همسرم گفت چیه گفتم خیلی درد دارم دیگه همینجور که داشتم میخوردم از درد گریه ام گرفته بود ولی باز همون تکنیک تنفسی رو انجام میدادم ماما بهم گفت خیلی درد داری آره فکر کنم پیشرفت کردی موقعی که اومدی اینقد حالت بد نبود بیا معاینه ات کنم
رفتم رو تخت خوابیدم معاینه کرد و گفت اوه دختر تو ۵و۶سانتی (من ساعت ۲۰:۲۰رسیده بودم تو زایشگاه و تا نوار قلب هم گرفتم فکرکنم ۲:۵۰اینا شده بود و وقتی که دوباره معاینه کرد هم ۲۱:۱۵اینا بود )
مامان رُز مامان رُز ۴ ماهگی
#تجربه زایمان ۲

بعد رفتن بالن گذاشتن انگار مردم واقعا دردش افتضاح بود و واقعا از خود زایمان ده برابر درد بدتری داشت وقتی بالن رو گذاشتن فقط داشتم ناله میکردم دیگه بریده بودم وقتی بالن گذاشتن به زور شده بودم ۳ سانت تا ساعت ۱۲ شب درد کشیدم دیگه جیغ میزدم داد میزدم اصلا نمیتونستم بخوابم فقط التماس میکردم ببرنم سزارین میگفتم به خدا نمیتونم میمیرم واقعا هم نمیتونستم از ساعت ۱۱ صبح داشتم درد میکشیدم خلاصه ساعت ۲ شب اومد کیسه آبم رو پاره کرد بازم فقط درد میکشیدم و همچنان ۳ سانت بودم دیگه اینقدر گریه کردم که صدام در نمیومد یه کم بهم مسکن زدن و یه گاز بی دردی دادن ۲ ساعت تونستم بخوابم که گاه گاه درد سراغم میومد دوباره ساعت ۵ صبح سرم زدن و آمپول فشار و دردام شروع شد تا ساعت ۶ درد داشتم ولی حداقل وسطاش ول میکرد میتونستم تحمل کنم از ساعت ۶ به بعد یه سره شده بود دردام گریه میکردم داد میزدم میگفتم بابا با رضایت خودم میخوام برم بیمارستان دیگه ولی نمیذاشتن مامانم طاقت نمی‌آورد بمونه پیشم اینقدر حالم بد بود دکترا دستگاه آن اس تی رو وصل کرده بودن بهم نمی‌تونستم میکردم پا میشدم از درد به خودم میپیچیدم با این همه درد تازه رسیده بودم به ۴ سانت یه چیزی که خیلی حرصمم می‌داد من داشتم جون میدادم پرستار ها میگفتن نه دستگاه دردتو خیلی کم نشون میده الکی چرا اینقدر بزرگش میکنی درد تو الان در حد یه پریودی در صورتی که من داشتم جون میدادم واقعا جون میدادم خلاصه ۴ سانت شدم التماس کردم یه چیزی بدن دردم کم بشه که ماما گفت باشه بهت گاز بی دردی میدم گفت هر وقت درد داشتی گاز رو بکش من کلا درد داشتم شروع کردم به کشیدن گاز پشت سر هم الا ول نمیکردم پشت هم گاز رد میکشیدم اصلا دردام رو حس نمیکردم خیلی کم ولی
مامان کایرا✨️ مامان کایرا✨️ ۸ ماهگی

زایمان طبیعی پارت دو✅️
آماده شدم رفتم زایشگاه و دکتر خودمم اونجا بود و معاینه کرد همون دو سانت بودم اما چون دردهام شروع شده بود بهم گفت بستریت میکنم اما زایمانت برای فردا میفته و ساعت ۵ و ربع بستری شدم ، برام سنتو(آمپول فشار) زدن و با اون دردهای من بیشتر شد و شدت گرفت تقریبا تا ساعت ۹ و نیم درد رو تحمل میکردم و آروم ناله میکردم و تو این مدت همش توی دستشویی بودم اصلا نمیتونستم دراز بکشم و بشینم و فقط ادرار داشتم و بعد که یکم صدام بالاتر رفت ماما اومد و معاینه کرد گفت ۴. ۵ سانتی و زنگ زدن به ماما همراهم ، که ساعت ۱۰ اومد و اونجا دوباره معاینه کرد ۶ ، ۷ سانت بودم و تو این مدت همش روی تخت بودم یا سرویس و نمیتونستم ورزش کنم ماماهمراهم هم فقط نقاط فشاری رو کار کرد و بهم میگفت چطور نفس بکشم ، و همون موقع ها من حس زور بهم دست می‌داد که بعد اومدن و کیسه آبم رو پاره کردن فکر کنم اونجا ۸ سانت بودم ، بیشتر دردهام زیر ۵ سانت بود و تحملش خیلی برام سخت بود اما بعد از اون درد میگرفت و ول میکرد که اونجا با تنفس رد میکردم تند تند نفس میکشیدم و موقع انقباض هم زور میزدم
مامان کوچولو🩷 مامان کوچولو🩷 ۴ ماهگی
پارت سوم زایمان طبیعی

از همون اول همون دانشجو خودش آمپول فشار رو برام زد تا آخر هم خودش ناف بچمو برید انقد خوب بود ک نمیتونم چیزی بگم فامیلش هم شمسکی بود خداخیرش بده هرجا هست ...
خانم شمسکی اومد و دید یکم درد دارم باهام شروع کرد ب ورزش کردن مثل یه ماماهمراه رو توپ ورزشم داد کمرمو ماساژ میداد نقاط فشاری رو ماساژ میداد کمکم کرد اسکات زدم بعد دوباره اومدن معاینم کردن ک گفتن دو فینگری و من هنوز دردام کم بود ولی از ۲ سانت ب بعد من جهشی پیشرفت میکردم دردام یهو زیاد میشد و بعد یه معاینه شدم ۴ و دوباره بعد یه موج درد سنگین دیگه شدم ۷ سانت تا قبل ۵ سانت ک دردام کم بود میگفتم اصلا آمپول اسپاینال واسه عوارض بعدش نمیخوام ولی ۵ سانت ب بعد التماسشون میکردم که بیان بزنن ولی اونا نمیزدن خلاصه که دردام از ساعت ۵ خیلی خیلی زیاد شده بود و من تند تند گاز بی دردی رو نفس میکشیدم و این باعث می‌شد ک بیشتر از حال برم و کم قوت بشم
همینجوری دردام منظم شده بود که یهو بهم احساس زور و فشار زیادی اومد داد میزدم ک زور میاد بهم این دانشجويي هم ک بالاسرم بود سریع دکتر بخش رو صدا زد اومدن بالاسرم معاینه کرد و گفت ۸ سانتی هنوز کار داری بعد از دو دیقه دوباره بهم فشار اومد و در کمال تعجب من فول شدم حتی اونقدر ی بچه سرش دیده می‌شد ک فرصت نشد منو ببرن رو تخت زایمان و رو همون تخت کناری زایمان کردم حین زایمان همش ماما بهم میگفت موهاشو میبینم یکم زور بده من انگاری همه دردامو یادم رفت فقط میخواستم تلاش کنم که بیاد بیرون بچه
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، بارداری دوم🌷قسمت هشتم
ساعت شد ده و نیم یه دکتر اومد با چند تا دانشجو گفت اگر موقع معاینشه معاینه کنم توضیح بدم برای دانشجو ها که گفتم اوکیه دردام زیادتر شده
موقعی بود که دیگه خوابیده بودم رو تخت چون از ورزش خسته شده بودم و یکم درد بیحالم کرده بود معاینه کرد گفت پنج و نیمه (فقط خودش معاینه کرد بعد به دانشجو ها توضیح داد و رفتن)

دردام شدید شده بود و داشتم بی تاب میشدم
یه جورایی یکم ناامید شدم از اینکه با این همه درد خیلی پیشرفت نکردم . باز به خودم گفتم تموم میشه نهایت تا یازده یازده و نیم زایمان میکنی زود تموم میشه تحمل کن تو که تجربه داری و خلاصه قوت قلب میدادم به خودم .
توی این حین برای حواس پرتی به دوستام و شوهرم پیام میدادم میگفتم اگر من دوباره گفتم بچه میخوام بیاید بزنید تو دهنم 😂 همشون هم میگفتن تو؟ تو سال بعد میای میگی هوس بچه کردم😂😂
اخبار رو چک میکردم
با خودم فکر میکردم اگر بیمارستان و بزنن من وسط اینهمه درد و با این لباس بیمارستان که همه جام پیداست چجوری بدوئم فرار کنم 🥲😂 خلاصه رد داده بودم رسما😂
یک ربع به یازده بود تقریبا به ماما گفتم من اپیدورال میخوام نمیتونم تحمل کنم دیگه . گفت الان دیگه ارزش نداره نزدیک زایمانی.

بعدش از ماما خواستم برم دستشویی آب گرم بگیرم رو کمرم چون واقعا حس میکردم دیگه با تنفس هم نمیتونم دردامو کنترل کنم
حتما برید دستشویی مثانه رو خالی کنید
شنیدم به روند زایمان کمک می‌کنه
من حتی حس میکردم مثانم که یکم پر میشه دردام هم بیشتر میشه انگار که به رحمم فشار میاره.
مامان لناخانوم مامان لناخانوم ۵ ماهگی
#پارت (۲) زایمان طبیعی
رفتم بیمارستان گفتن اول باید معاینه بشی و ان اس تی بدی رفتم برای معاینه گفتن دوسانتی تعجب کردم چون دکتر خودم گفته بود سه سانت دیگه گذشت و شدت دردام بیشتر شده بود هر سه دقیقه هر چهار دقیقه رسیده بود ولی دستگاه نشون نمی‌داد دیگه چون باید بستری میشدم به دردام توجهی نکردن ولی من واقعا یه درد یه دقیقه ای باشدت بیشتر از پریودی داشتم طوری که شروع میشد همش ذکر میگفتم اسم خدارو می‌گفتم تا تموم شه
دیگه تا کارهای بستری رو انجام بدم ساعت شد شیش که رفتم بستری شدم دستگاه بهم وصل شد چون من میگفتم درد دارم میگفتن نه عزیزم درد زایمان نیس چون توی دستگاه نشون نمی ده شدت خیلی کمه و اینا دیگه ماما همراهم زنگ زد گفت هنوز درد داری گفتم آره گفت پس چرا گفتن دستگاه نشون نمی ده دیگه بعد اینکه باهاش حرف زدم ساعت هفت صبح اومدن سرم فشار و وصل کردن که مامای همراهم اومد دیگه ساعت هفت و بیست دقیقه بود که خیلی درد داشتم فشارم رفته بود ۱۴روی ۸
هی من گفتم درد دارم اونا گفتن نه عزیزم هنوز خییلی مونده چون قطره های سرم خیلی آروم آروم میومد ولی من با هر درد میخواستم گریه کنم چون احساس میکردم درکم نمیکنن یا خیلی نامردن🥲
دیگه یه ده دقیقه گذشت که به ماما همراهم گفتم التماس کردم اینو قطع کن نمیتونم گفت تازه شروع شده باید تحمل کنی ولی باشه وکم کرد و رفت اومد گفت بیا معاینه کنم معاینه کرد شده بودم باز سه سانت گفت خوبه سر توی لگن عالی
دیگه ساعتای هشت گفت بیا پایین راه برو که سرم رو یکمی سرعتش رو برد بالا و احساس کردم دردام خییلی زیاد شد
مامان آنیل مامان آنیل ۴ ماهگی
پارت ٢ :
دردامو تحمل ميكردم از ساعت ٧ شب شروع شد تا ١٢ شب ك تايم گرفتم هر ٢ دقيقه يكبار ميگرفت و ول ميكرد ديگه ساكمو جمع كردمو رفتيم بيمارستان دكتر بهم گفت بخواب معاينه كنم ببينم چن سانتي با اولين معاينه كيسه ابمو پاره كرد هيچيم نگفت رفت😐 ب ي پرستار گفت بستريش كنين ب همراشم بگين براش نوار بياره تشكيل پرونده بده و فلان بعد من به سختي بلند شدم نشستم تخت خيس خيس بود ترسيدم خيلي بد معاينه كرد ب دكتره گفتم چند سانت بود گفت ٣/٤ سانت دقيقا از وقتي ك كيسه اب پاره شد دردام شديدتر شد ولي تايمش حس ميكردم همون ي ديقه يبار يا دو ديقه يبار بود خداروشكر ماماهمراهم اون شب خودش بيمارستان شيفت بود همونجا بود سريع اومد كنارم نترسم لباس بيمارستان پوشيدمو بهم ورزش ميداد انجام بدم اول نيم ساعت سجده رفتيم بعد پياده روي كرديم بعد چن ديقه نيچست رفتم تو دردام ديگه ديدم نميتونم تحمل كنم خيلي خيلي دردام شديد شده بود حس ميكردم دارم ميميرم و زنده ميشم حالت تهوع بهم دست داد و استفراغ كردم ب ماماهمراهم گفتم نميتونم ديگه دردام خيلي شديد شدن گفت بخواب رو تخت معاينت كنم معاينه كرد گفت ٦ سانتي يكم زور بزن زدم گفت تا ٧ سانتم ميرسي دولاره رفتم ب سختي كنار تخت نيچست برم ولي نميتونستم داشتم ميمردم ماما ديد حالم خيلي بده گفت برات گاز انتونكس ميارم الان تو هر درد فقط دوبار ميشه توش نفس كشيد تا گذاشت جلو دهنم حس كردم خفه شدم گفتم نميخوام نزن
مامان آوین مامان آوین ۹ ماهگی
تجربه من از زایمان
من قبل اینکه زایمان کنم خیلی دوس داشتم طبیعی زایمان کنم سونو ۳۲ هفته رفتم گفت بچه سفالیکه دیگه سونو نرفتم مامای خصوصی گرفتم بهم ورزش داد و گفت پیاده روی کنم و اینکه دیگه لازم نیست برم پیش دکتر خودش منو معاینه کرد یه بار گفت لگنت خوبه بار دوم گفت بد نیس که کاش میرفتم دکتر هم معاینه می‌کرد سونو هم کاش ۳۷ هفته میرفتم من ورزش ها رو بعضی روزا انجام می‌دادم دیگه وقتی همه کارام رو انجام دادم روز بعد با ورزش و پله نوردی کیسه آبم باز شد رفتم زایشگاه اونجا معاینه کردن گفتن ۱ سانت بازه که مامای خودم آخرین بار گفته بود ۳ سانت بازه زنگ زدم بهش گفتم اونم با پرستارا صحبت کرد قرار شد ۴سانت که باز شد بیاد خلاصه منو بردن لیبر یه ماما اومد منو معاینه کرد هنوز درد نداشتم گفت اگه تا ساعت۱۲ دردات شروع نشن آمپول فشار میزنن دیگه ورزش بهم داد انجام دادم ساعت ۱۰ یا ۱۱ بود آمپول فشار زدن ساعت ۱۲ بود معاینه کردن ۴ سانت باز شده بودم زنگ زدن ماما اومد منم چون آمپول فشار زده بودن دردام شروع شده بود خیلی شدید بودن جوری که نم میتونستم بشینم نه ورزش کنم خلاصه ماما اومد معاینه کرد که من تازه اونجا فهمیدم معاینه چیه😑با هر سختی بود معاینه شدم چند بار ورزش هم خیلی سخت بود انجام دادنش که اونجا پشیمون شدم از انتخاب طبیعی کاش رفته بودم سزارین خیلی بهم گفته بودن نرو طبیعی پشیمون میشی گوش نکردم خلاصه بعد کلی درد کشیدن و معاینه شدن فول شدم که آخر معاینه کردن من چون بچه بجای سرش صورتش تو کانال بود دکتر کشیک اومد منو اورژانسی سزارین کرد اینطور من هم درد طبیعی کشیدم هم سزارین شدم ولی اگه برمیگشتم عقب اصلا زیر بار زایمان طبیعی نمی‌رفتم خیلی سخته
مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 مامان جانا خانوم🐥🤰🏻 ۵ ماهگی
شرح زایمان ۳
شوهرم کارای پذیرش ک انجام داد با کیف بیمارستان اومد بالا و بهش گفتم بره خونه‌ ساندویچ الویه برام‌بیاره
۲۰ دقیقه ورزش میکردم یه ساعت روی تخت استراحت میکردم
انقباضم هم هر ۵دقیقه ۳۰ ثانیه انقباض داشتم
تا ساعت ۷صبح همین طور درد هارو با دم‌و بازدم تحمل میکردم
ساعت ۷ صبح ماما معاینه م کرد گفت دو سانت شدم
تصور خودم این بود با ورزش هایی که انجام میدم بیشتر شده باشه
ماما به دکترم زنگ زد و دکتر گفت بهم امپول فشار تزریق کنن سرم و بهم وصل کردن
ازشون پرسیدم امپول اپیدورال از چند سانت میشه استفاده کرد گفت ۶سانت رسیدی میتونی اپیدورال بزنی
شیفت ماما ها عوض شده بود
ساعت ۸و‌نیم صبح از ماما شیفت جدید خواستم معاینه کنه چون دردم‌بیشتر شده بود
معاینه کرد اما خیلی دردناک تر از معاینه های قبل بود
ماما گفت همون دو سانتی
ناراحت شدم با این همه درد شدید چرا پیشرفتی نکردم
همون لحظه دکتر اومد خیلی خوش برخورد بود
معاینه م‌کرد از ماما که کنارش بود پرسید تو چند سانت فهمیدی ماما گفت دو سانت
دکتر گفت ۴سانته دهانه رحم هم خوبه نرمه
با این حرف دکتر انگار دنیا رو بهم‌دادن خوشحال شدم
انگیزه م‌بیشتر شد
دردا بیشتر و بیشتر میشد یکی یکی با تنفس و ناله رد میکردم
تا ساعت ۹و نیم که دیدم دردا خیلی خیلی شدیده
به همون ماما گفتم ببین دردام بیشتر شده
تحملش سخت شد
...
مامان مهگل🌛🌸 مامان مهگل🌛🌸 ۱۳ ماهگی
ساعت شد حدودا ۲ونیم یه ربع به سه که کم کم یه دردای خفیفی شروع شد ولی تقریبا تو یک ساعت خیلی فاصله انقباض و دردام‌ کم شده بود
یعنی از ساعت ۳ونیم به بعد، دردام‌ هر سه چهار دقیقه بود و تقریبا ۳۰ ثانیه درد داشتم هی داشت شدید تر میشد و به خودم می‌پیچیدم
یک ساعتی درو تحمل کردم اومد معاینه کرد گفتم خیلی درد دارم گفت خیلی خوب پیشرفت کردی الان سه چهار سانتی.همونجا دکترم زنگ زد گفت چرا اپیدورال نمیگیری؟؟ گفتم آخه میگن عوارض داره گفتم خودم دردامو تحمل کنم
گفت نه عزیزم چه عوارضی؟من دکترم. به حرف من بکن آمپول بزن هم دیگه درد نداری هم زمان زایمانت کوتاه تر میشه.اینطوری بخوای پیش بری، هفت هشت ساعت دیگه باید درد بکشی!
منم دیگه تحملم داشت تموم میشد گفتم بزنین چون خیلی درد دارم
دیگه فکر کنم ۵ سانت شده بودم که آمپول و زدن
انصافا از بعد آمپول خیلی آروم شدم و دیگه چیزی حس نکردم
قرار بود ماما همراهم بگیرم که خیلی یهویی این اتفاق افتاد.هماهنگ کردیم همونجا یه ماما همراه فرستادن واسم
از بعد آمپول ماما همراه اومد کنارم و یه سری حرکات بهم داد گفت انجام بده تا سر بچه کامل بیاد تو لگن
خوبیش این بود هیچ دردی حس نمی‌کردم و فقط ورزش میکردم
...