آخه عزیزم دقیقا حرفای دله منو زدی منم خیلی خستم دلم برا روزایی که راحت بودم تو سکوت و آرامش با شوهرم خیییلی تنگ شده فکرشو نمیکردم دلم برای این چیزایی که قبلا برام پیش پا افتاده بود تنگ بشه😢😭
منم دلم تنگ میشه واسه قبل بچه داری😢
دیگه اون روزا بر نمیگرده..باید ب زندگی جدید عادت کرد
هیییی روزگار
دورانی داشتیم برای خودمون که از دست رفت😅
وای فک میکردم فقط منم که از این وضعیت کلافه ام ،منم همینطور 💔
اخی دقیقا مث من مجبورم شهرستان بمونم پسرم همش شیر میخاد نمیخابه
من که دلم لک زده واس خواب درست حسابی و به خودم برسم، اصن وقت نمیکنم تو آینه نگاه کنم😫کی شرایط عادی میشه
همه این چیزایی ک گفتی رو هممون میخایم .من خودم دقیقا همین حس هارو تجربه میکنم ولی فارغ از اینا پسرم ک میخنده انگار دنیارو بهم میدن🥰رفته رفته بهتر میشه همه چی شبا بیشتر و راحت تر میخابن انشالله🥲میتونن راه برن بدیم دست کسی ریلکس کنیم ،این راهو خودمون انتخاب کردیم بیاید ازش لذت ببریم اینارو در حالی مینویسم ک از بی خوابی دارم سکته میکنم😅
نگران نباش
درست میشه
کمکم به این روند عادت میکنی
منم اوایل خیلی حالم بابت این موضوع بد بود
ولی الان بهتر شدم
کم کم همه چی دستت میاد میتونی همه چیو کنترل کنی و به کارت برسی
عزیزم دوماهه بشه یکم ب حالت زندگی جدیدت عادت میکنی مامان شدن واقعا سخته هرچی بزرگ تر بشه بنظرم کم کم میتونی برگردی ب حالت قبلی
اره راستش بخوای دوس دارم برم تو حموم بشینم زیر دوش اما نمیشه هی در باز میکنم میشنوم گریه کرد یا ن نمیدونم چطور شامپو از سرم میشورم میپرم بیرون
برا دخترم کم وقت میزارم اما سعی میکنم کم نزارم گاهی هم کم میزارم
قبلا میوه کلی هله هوله میزاشتیم من همسرم با فیلم نگا میکردم اره حقیقتا الان نمیشه نمیتونم چون وقت ندارم
شب ها تا اون از بیرون نیاد نمیخوابم اما الان نمیتونم از خستگی منتظرش بمونم
بخصوص وقتی دخترم بزرگه به خواب راحت شب ها عادت کرده بودم اما الان باید هی دم به دقیقه پا موهایی ژولیده پولیده بیدار بشم شیر بدم اما من مادرم میتونم رو پای خودم وایسم یه زندگی مدیریت کنم
توام میتونی باهمه سختیاش یه روزی بزرگ میشه دلت واسه این همه لحظهات تنگ میشه
چقد منی تو
قبل برگشتن به خونه خودم بعد ۲۰ روز که موندم خونه اقام برام خیلی سخت بود هی حس بغض میکردم هی میگفتم از پس دوتا بچه بر میام کارام کی انجام میده کی بچه رو میگیره کی حموم کنم اگه دلدرد گرف چکار کنم باااینکه بچه دومم حس حمایت مامانم برام همه چی اسون کرده بود
روزش رسید که باید خودم با پای خودم یه زندگی مدیریت کنم رفتم روزهایی اول سخت بود بااینکه طبقه بالامادرشوهرمم اما راستش بخوای نمیدمش دس کسی ترجیح میدم پیشم بمونه
کم کم یاد گرفتم چطور برنامه ریزی کنم تا خوابید بجا خوابیدن پامیشدم زود به زود کارهایی ضروری انجام میدادم که وقتی بیدار شد خیالم از اون کارا راحته که تموم شده بعد بقیه کارا برا راند دوم خوابیدن اون
زندگیم شده عین یه مسابقه یا یه زمان سنج داره که باید قبل تموم کردن وقت کارام انجام بدم
منم خلی دلم واس اون روزا تنک شده
منممممممم
عزیزم از دوماهگی به بعد کم کم میفتی روی غلتک و میتونی خودت و با زندگی با بچه هماهنگ کنی
ولی آدم واقعا گاهی دلش بی دغدغه بودن میخواد🥲
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.