۹ پاسخ

حالا من عزیزم دوقلو دس تنها کاررای خونه شام و ناهار شب اون بیدار میشه این بیدار میشه عاشقشونم جونم میدم براشون ولی بند بند وجودم خستس دیشبم سر ی قضاوت اشتباه از سمت شوهرم تا صب اشک ریختم حس میکنم هیچکس دوسم نداره و بفکرم نیست

چقدر قصه خستگیه همه‌مون یکیه
دقیقا منم همینم
وقت نمیکنم غذا بخورم
یوقتایی 3،4 روز میشه ک فرصت نمیکنم حموم برم
همش در حال پختن و شستن
اگر میدونستم روزگارم این مدلی میشه هیچوقت بچه دار نمیشدم

چقدر منی شما
بخدا از خستگی دارم میمیرم
کمک دست هم ندارم
شوهرم همش سرکاره
بچه هم دائم‌داره می‌چرخه باید مواظبش باشم
صبح ها ساعت ۶ بیدار میشه آرزوی یه خواب درست به دلم گذاشته
چند روزه موهامو شونه نزدم
یه لباس تمیز و نو نپوشیدم
خیلی خسته ام

وااای عزیزم دقیقا منم همین حسو دارم خیلی خسته ام پسرم خیلی شلوغه هیچ کجا نمیتونم برم ب خودم نمیتونم برسم حتی وقت آرایشگاه رفتن ندارم همش تو خونه ام دیگه خسته شدم دوس دارم چند روز تنها باشم تو حس و حال خودم باشم ولی چ میشه کرد باید صبوری کنیم تا بزرگ شن

وای دقیقا حال و‌روز منه تمام حرفاتو با بند‌یند‌وجودم حس کردم تازه اینم اضاف کن من شاغلم هستم🥲🥹

منم همینم ببین یه دقیقه این بچه نمیشینه خوابم نداره من دیگه بریدم من شرایط اوکی بشه صاف میفرستمش مهد کودک

چیزای شیرین بهش نده /تلوزیونم نزار نگاه کنه زیاد بازیای اروم کن باهاش

عزیزم این خستگی ها طبیعی هستش و همه ما یا روزایی حس میکنیم دیگه توان ادامه دادن نداریم سعی کن یه وقت هایی هر چند کوتاه باخودت خلوت کنی کاری که دوس داری رو انجام بدی و با دیدن خنده های پسرت انگیزه بگیر منم دخترم خیلی خستم میکنه شب تا صبح خیلی شیر میخوره و روزم همش باید دنبالش باشم ولی چه میشه کرد

عزیزم منم مث شمام بعضی وقتا میگم کاشششش بش ی هفته تنها باشم بخورم بخابم باز میکم نهه من بدون دیاکو نمیتونم😂ولی خسته جسمی ام کمبود خاببببب دارم دوس دارم یشب بخایم صب بیدارشم ببینم ساعت۱۰ 😢یسال خاب درست راحت ندارم

سوال های مرتبط

مامان 🌸مهوا🌸 مامان 🌸مهوا🌸 ۱۵ ماهگی
خودمم اصلا دوست نداشتم پسرم مدرسه استثنایی بره چون از لحاظ ظاهری هیچ مشکلی نداشت و خیلی خیلی مهربون و دلسوز
و بی نهایت آروم😭الهی مادرش بمیره براش کاش میمردم و بچه م تو این وضعیت نبود برای یه مادر خیلی سخته که از بدو تولد بچش اونو تو درد و رنج و سختی ببینه😭😭😭
ولی خب از طرفی هم راضی نبودم که دائم تو خونه پبش من باشه و دوست و رفیقی نداشته باشه واسه همین شوهرم رو راضی کردم که چند تا مدرسه رو ببینیم اگه بد بود نمیزاریمش
وقتی رفتم دیدم واقعا ناراحت شدم نه برای وضعیت بچه هایی که اونجا بودن ها بخاطر اینکه بچه ی من خیلی سالم بود و اصلا مناسب اون محیط نمیدیدمش
واسه همین تصمیم گرفتیم که کلاس های کار و گفتار درمانیش رو ادامه بده و خودم تو خونه باهاش کار کنم...
الان که چند سال از اون روزا میگذره هر روز بیشتر از قبل احساس پشیمونی و عذاب وجدان میکنم و فکر می‌کنم در حقش خیلی کوتاهی کردیم که به خاطر دل خودمون از مدرسه و اجتماع دور نگهش داشتیم
همیشه به همسرم میگم ما خیلی کوتاهی کردیم در حق این بچه اگه سپهرم ما رو ببخشه خدا نمیبخشه😭😭😭
ولی خب دل مادرانم او لحظه طاقت نیاورد که بچم اونجا بره چکار کنم لعنت به این حس مادرانه😮‍💨🥺
الان وضعیت سپهر خیلی بهتره خدا رو شکر هر سال چکاپ میبرم و توی بدنش هیچ کمبودی نداره و این بخاطر اون صبح تا شب پای گاز ایستادنا وغذاهای مقوی و داروهای خوبی که تونستیم براش تهیه کنیم میدونم
و این کمی خیالم رو راحت میکنه که حداقل از لحاظ سلامتی براش چیزی کم نذاشتم🥺♥️