۱۱ پاسخ

من میگم هم بشناسن بعد ازدواج

ازدواج کاملا عاشقانه. سه سال از ملایر میومد شیراز و میرفت تا بلاخره تونست با من ازدواج کنه.(خانوادم نمیدادن) منم دوسش داشتم الان ۴ ساله عروسی کردیم ۶ ساله از آشناییمون میگذره هر روز بابت اون روزی که باهاش اشنا شدم و درقلبمو براش باز کردم از خدا نهایت شکر رو میکنم . ازدواج فقط با آشنایی اونم با مدت بالا. اینجوریه که انگار هم خون هم هستین انگار که طرفو سال های سال میشناسی از خون و گوشت و خانواده خودته یه همچین حسی پیدا میکنی وقتی با عشق واقعی زندگی کنی. برای همه عشق واقعی رو. ارزومندم.🌻💙💚

من سنتی بودم و افتضاح بود زندگیم

من جات بودم خطو کلا عوض میکردم که دیگه دسترسی بهم نداشته باشه
یه درصد فکر کن باز کارشو تکرار کنه و شوهرت یهو ببینه زندگیت خراب میشه خدای نکرده

ای وای چقد سخت ولی دیگه جوابشو نده هرچی بوده تموم شده الان هردوتون ازدواج کردین و زندگی خودتون رو دارین حیفه بخواد زندگیتون خراب شه

من با عشق ازدواج کردم همکلاسی بودیم تو دانشگاه😅

از کجا میشناختیش؟

ازدواج کاملا سنتی و کاملا اشتباه
از وقتی نوجوون بودم آرزوم بود ازدواج با عشق داشته باشم که موندگار باشه و همیشگی نه دلسردی و پشیمونی

که متاسفانه هیچکدوم از ارزوهامم براورده نشد ❤️‍🩹

من ازدواجم نیمه سنتی بود 🤣
راضیم از ازدواجم
تو دور و بریام دیدم کسایی ک دوست دختر دوست پسر بودن ازدواج کردن و حالا ب مشکل خوردن

من با عشق ازدواج کردم سنتی هر کی اومد ردش کردم و الان خداروشکر راضی ام از زندگیم
یه کارخونه بغل بهشت هاجر رو زدن توی ملایر ما دیدیم دیگ خبری نبود ملایر ما عید اونجا بودیم خونه مامانم

اینقدر پشیمونم که چرا ینفر که بهم پیام داده بود رو رد کردم کاش باهاش دوست میشدم اما دیگه از من و تو گذشته باید به همسرمون وفادار بمونیم و گذشته دیگه برنمی‌گرده

آی دقیقا بخدا منم اینقدر حسرت مجردارو میخورم که نگو ، ولی بخوام واقع بین باشم من حاضر بودم بمیرم اما دیگه تو خونه بابام نمونم لقمه هامو میشمرد خیلی سختی کشیدم تا عروسی کردم به ارامش رسیدم

سوال های مرتبط

مامان سهراب و نورا مامان سهراب و نورا ۲ سالگی
#دلنوشته
ب وقت یکسالو هشت ماهگی
از وقتی ب دنیا اومدید تا یکسالگیتون سخت ترین روزو‌شبا رو داشتم با این ک عزیز جونتون هم کمک دستم بود ولی خیلی سخت گذشت شبایی ک ارزوم بود تا صب حداقل س ساعت بخام ولی شما دم ب دقیقه بیدار میشدید و یا پستونک میخاستید یا شیر یا اب
چقد حرص خوردم سر چهاردستو پا رفتنتون دندونتون واکسنتون راه رفتنتون
روزام همش با استرس بود هرچی میگذشت احساس میکردم خیلی داره بهتر میشه تا اینکه بعد یکسالگی دیگه گفتم دست تنها از پس شما بر میام تا یکسال و س ماهگی راه نرفتید و من فقط غصه میخوردم وقتی شروع ب راه رفتن کردید از ته دلم ذوق کردم چون احساس میکردم یکم راحت تر شده کارام
الان ی دوماهیه ک افتادید رو دور لج و لجبازی و گریع و دعوا
احساس میکنم مادر بدی شدم چون مدام دارم داد میزنم دعواتون میکنم
واقعا اعصابی برام نمونده احساس میکنم فقط منم ک اینجوری ام
ولی شمام دیگه خیلی کارای رو مخی میکنید واقعا بچه های ادمای اطرافم هیچکدوم اینجوری نیستن
اعصابی برام نمونده وابسته پستونکید شدید
از پوشک گرفتنتون سخت ترین کار دنیاست چون دونفری بهم نگاه میکنید و ذره ای ب حرف من گوش نمیدید
من ی مادر خستم خدایا خودت بهم صبر و حوصله بده ک سر بچه هام داد نزنم ب خدا ذست خودم نیست