خانوما یه مشورت....
ما ی دوستی داشتیم خیلی باهم رفت و امد میکردیم تقریبا هرشب باهم بودیم بیرون کافه خونه هم دریا مسافرت دور رفتیم نزدیک رفتیم اصن هیچوقت باهم دو رویی نداشتیم همچی خوب بود تا زد من حامله شدم تو دوران حاملگیم رابطه برقرار بود چون من سختم بود اخراش بیشتر اونا میومدن پیشمون من زایمان که کردم خب اولاش خیلی درگیر بچه شدیم و ب شدت اذیت بودیم پنج شیش ماه این رفت و امده هی کم شد کم دیگ مثل قبل نبود خب تا الا ک اخرین بار حدود دو سه ماه قبل اونا اومدن خونمون قرار گذاشتیم دو روز بعدش بریم بیرونی یا خونه اونا من همون روز بش دوبار زنگ زدم جواب نداد ناراحت شدم تا گذشت بعد چند هفته مادربزرگ دوستم مرد باز زنگ زدم جوابم نداد ی دوست دیگم زنگ زد جواب اونم نداده بود ولی بعدش بهش پیام داده بود چیکار داره بعد بهش گفته یود فلانیم زنگ زده نتونسنم جواب بدم شوهرشم دیگ این مدت مغازه شوهرم نیومده
من خیلی دلم براشون تنگ برا اون روزا خوبمون چندبار عقیده کردم بش پیام بدم بپرسم اصن شاید چیزی شده چیزی شنیدم از ی طرف میگم باز خودمو کوچیک کنم چی
نظرتون چیه🥲🥲🥲

#پوشک#شیرخشک#بچه#رفلاکس

۹ پاسخ

والا ماهم یه دوستی داریم خیلی خیلی خوب بودیم تقریبا۱۳سال از وقتی منم بچه دار شدم خیلی کمرنگ شدیم چون اون بنده خدا باردار نمیشه حتی دیروز باهم بیرون گردی بودیم دختر خالم بارداره اینقد باهامون سرد برخورد کرد گفتم دیگه باغشون نمیرم زنگ هم بهشون نمیزنم

ماهم با یه خانواده دوست بودیم همسرم با همسرش البته بعد ما خانم ها هم آشنا شدیم باهم جفت شدیم همش هروز تصویری میحرفیدیم همش قرار اینا میزاشتیم باهم کافه رستوران اینا میرفتیم یهو شوهرامون باهم سرکار سرد شدن بعد اونا هم باهم سلام احوال پرسی دارن اما دیگ مثل قبل نه منم با خانمش دیگ زن نزد منم نزدم ولی دلامون باهم بود که یهو من تو مرکز خرید دیدمش بهم دیگ گفتیم آخه چیشد و فلان قرار گذاشتیم بازم بهم زنگ اینا بزنیم ولی خوب هراز گاهی پیام میدیم حرف می‌زنیم مثل قبل نه دیگ خیلی بده آدم صمیمی میشه ولی بعدشم اینجوری میشه آدم دلش میمونه

عزیزم وقتی جواب تماستو نداده پس بازم جواب نمیده بنظرم خودتو کوچیک نکن .بعضی دوستی ها تاریخ انقضادارن

عزیزم من ی دوستی داشتم از اول دبستان باهم دوست بودیم طوری ک بعد ازدواج هم رفت امد داشتیم شوهرامون خیلی اوکی بودن باهم خیلی راحت بودیم هرروز چند ساعت حرف میزدیم.اخلاق بدشون این بود ک اگ میرفتی خونشون یا مهمونشون میشدی انتظار داشتن دفعه بعد حتما اونا بیان و یا مهمونشون کنی.زد ما چند ماه پیش از ی سفر یک روزه می‌خواستیم برگردیم تو راه بودیم ۹ شب .هی گفت میایم خونتون میایم خونتون.من اول فکر کردم شوخی میکنه انتظار نداشتم تو اون خستگی یکی بیاد مهمون.بعد ک فهمیدم جدی میگه گفتم نه امروز نیاین ما خسته ایم بمونه بعدا.گفت باشه فردا صبحش هررررچقد زنگ زدم جواب نداد ک نداد بالای بیست بار زنگ زدم میخواستم برا شام دعوتشون کنم.گذشت یکی دو هفته بعد من پیام دادم ک اره فلانی اگ تو ناراحت شدی خب منم ناراحت شدم خیلی جاها اینجا اینجا اینجاها ناراحت شدم ولی ب روت نیاوردم اونم کلییییی چرت و پرت گفت بهم ک منم ناراحتم!!(مثلا چرا تو عروسیت ب من گیفت ندادی)!!!یا چرا اول چرا با فلانی رقصیدی باید با من میرقصیدی!!!!
این جریان شدت گرفت و ی روز زنگ زد بهم و هررررررچی از ذهنت بگذره هر لقبی ک بگی بهم چسبوند و گفت و یه عالمه کولی بازی دراورد و قطع کردیم و من فهمیدم دوست چقدرررر چیز مسخره ایه.ولش کن توام
حتی من تو بارداری نمیتونستم مهمون دعوتشون کنم اونم مارو دعوت نمی‌کرد

به نظر من یه روز اتفاقی خودت برو خونه ش بشین باش حرف بزن باش درد دل کن یه چند وقت خودت هی سمتش برو تا رابطه تون مثل قبل برگرده رفیق خوب ارزششو داره

فوت مادر بزرگش می‌تونست دلیل خوبی باشه که واسه تسلیت برین خونشون

اگه هم چیزی شده یا شنیده باید انقد برات ارزش قائل میبود که بیاد باهات صحبت کنه نه اینکه واسه تصمیم بگیره و قطع ارتباط کنه
شما هم دیگه بیخیال شو انقدر هم قاطی شدن خوب نیست هرچیزی یه حدی داره شاید اصلا یه دلیلش همین باشه که زیادی باهم بودین از قدیم گفتن دوری و‌دوستی..

ببین دوست خوب و قابل اعتماد ک رفت و آمد کنی و حرف دلتو بهش بگی خیلییی کم پیدا میشه
زنگ بزن یروزایی خیلی بهش نیاز پیدا میکنی

شوهرم میگه شاید افسردگی چیزی گرفته
و اینم بگم نمیخام ب این فک کنم‌بخاطر بچس چون اصن چنین اخلاقی ندارن خودش ۱۲سال ازدواج کرده بچه نداره🥲🥲

سوال های مرتبط

مامان حدیث و تودلی🫄 مامان حدیث و تودلی🫄 ۲ سالگی
بیایید از روزی بگم که دخترکم دنیااومدشبم ی دردخیلی کم داشتم خوب شدم بعدصبح ساعت شیش کیسه آبم پاره شد رفتیم بیمارستان مردموزنده شدم انقدردردکشیدم اخرگفتن دنیانمیادگفتم توروخدا سزارین کنید داشتن لباسامودرمیاوردن ک بریم اتاق عمل همون موقع اذان شده بود یکی گفت موقع اذانه ی باردیگه تلاشتوبکن دیگه اخردنیااومدوقتی دخترموگذاشتن روسینم همه دردام یادم رفت بخیه هامم ماشاالله اینقدر زیاد بود خیلی طول کشید بعدضربان قلبم بالابودپایین نمیومدشبش بودیم صحبش دیدم صورت دخترم زرده مثل زردچوبه گذاشتنش تودستگاه انقدرسختی کشیدم هربارموقع آزمایش ازاون دستای کوچولوش من آنقدر گریه میکردم پنج روز بستری بودیم زدیش کم نشددستگاه توخونه آوردیم نزدیک دوماه زردی داشت.راستی نگفتم موقع ک زن داداشم بچه رو برده ک شوهرم ببینه بهش گفته بابام پیام داده ک اسم بچه روچی بذارین من زیادجدی نگرفتم دیگه اومدیم خونه پدر شوهرم ومادر. مادر شوهرم اومدن شب شیش موقع رفتن پدر شوهرم گفته ملکه بچه رو دیدیم اسمم گذاشتیم دیگه رفتن مادربزرگ همسرم قبلش ب من گفت اسمشوچی میذاریدمنم گفتم رستابعدی جوری باطعنه گفت خانووووم ک اسمش گذاشتم من بعدرفتنشون آنقدر گریه کردم شوهرمم نمی‌خواست حرف باباشوزمین بندازه