مامانا یه چیزی بگم شاید الان بگین چقد خسیسم ولی واقعا اینطوری نیست من باردارم پیش مامانمم مثلا شوهرم خودش خیلی بد قلق و ایناست بعدشوهر من مغزیجات برام میاره یا خرما خیلی گرون برام میاره میوه چیزی بعد نوه ها میان یا کلا هر کی میاد مامان میگه خرماتو بده یا مثلا یه مقدار مغزیجات بده به این ب اون بخدا منم خودم مستاجرم یا تره بار چیزی میخره بقیه خواهر برادرا میان به زور بهشون میده میگه ببرین بعد فردا تا تو یخچال نیست چیزی درست کنیم باز انتظار داره به شوهرم بگم بخدا منم خجالت میکشم شوهرم خودش هم اکثر وعده ها نیست شما بگین چطوری بهش روم نمیشه اگه هم بگم مطمعنم ناراحت میشه از اونور هم مطمعنا فردا روزی شوهرم منت میزاره که من خرج میدم قبلا بارها گفته منم ب گوش مامانم میرسونم که بهم سرکوفت میزنه بازم ادامه میده چقد از این وضعیت دارم اذیت میشم از همه طرف فشار میاد بهم کاش این دوران زود بگذره پوشک پوشک شیر خشک شیر خشک

۱۲ پاسخ

عزیزم چرا نمیری خونه خودت؟

من به خاطر اینکه همین قضایا پیش نیاد و همسرمم بنده خدا آلاخون والاخون نشه من تا روز اخر خونه خودم بودم بعد زایمانم مامانم ده روز اومد خونمون و بعدش رفت

عزیزم برو خونه خودت ،تو خسیس نیستی،همسرت هم مقصر نیست واقعا سخت شده آدم میخواد چیزی بخره جونش به لبش میاد از بس گرانه،یا باید بپذیری بری خونه خودت یا اینکه مادرت همه چیزت را ببخشه به بقیه ،ببخشید مادرت درک نداره دلش نمیاد تو بخوری دلش با بقیه اس

خب چرا نمیرین خونه خودتون؟

مغزیجات اصلا نشون نده عزیزم مستقیم ببر داخل کیفت بزار
میوه هم بگو همسرم گفته تا آخرهفته نمیتونم بگیرم کسی اومد نیار براش من بخورم همینقدر رک

پیش خودت نگه دار مغزی جات رو گاهی بزار دهنت میوه هم از خونه بابات اینا بخور ما مغزیجات میخریم خودمون نمیخوریم بچه مون بخوره انقدر گرونه بی رودر بایستی و رک به مامانت بگو

چقد خوبه اینجا ادم درد دل میکنه سبک میشه شوهر من که نمیشه حرف عادی هم باش بزنی اشنا و اقوام و دوست هم اگه چیزی بگی پیششون فردا روز همونو توف میکنن تو صورت اینجا ادم سبک میشه

من باشم میرم خونه خودم و راحت زندگی مو میکنم
من یادمه تو بارداری به همسرمم مغزی جات رو محدود میدادم ، خودش هم میگفت اینا مخصوص تو و نی نیه

نه عزیزم تو خسیس نیستی ولی کاش بری خونه خودت بخدا من زایمان کردم هیچکس پیشم نبود تنهابودم

خب من سرکلاژییم و استراحت مطلق البته اخر برج ۲ خونم میاد نزدیک خونه مامانم دیگه میرم همونجا دیگه خونم میفته کوچه وسط خونه مامانم و خواهرم روزی یکی دوبار بهم سر بزنن اوکیه میدونم زحمتم گردنشه ولی کاش یکمم فکر جیبم و ابرومو پیش شوهرم میکرد متاسفانه شوهرم اخلاق و درک درست حسابی نداره وگرنه اگه یه ذره درک داشت کمکم میکرد و رو اعصابم نمیرفت حتما میرفتم خونه خودم اخه کارش هم خیلی راحته تایمش از ۸تا ۲هست تعطیلات هم تعطیل ولی متاسفانه شانس ندارم پیشش رفتار باهام جوریه ک انگار ازم متنفره

باید بری خونه خودت مامانت بیاد بهت سر بزنه مراقبت باشه.. اینجوری نمیشه

کاش از اول میرفتی خونه خودت مامانت می اومد پیشت چون اینجوری واقعا سخته فقط باید تحمل کنی چاره نیس

سوال های مرتبط

مامان شنتیاا مامان شنتیاا ۴ سالگی
سلام‌ یه چیزی خیلی نگرانم کرده راجب پسرم میخوام ببینم طبیعیه یا با دکتری مشاوری مشورت کنم. با اینکه از بچگی به حرفاش گوش دادم سریع
تا حدودی جواب گرفته چیزی خواسته تونستم تهیه کردم هیچ وقت چیزی و نذاشتم خیلی بگه اصرار کنه بعد انجام بدم ولی پسرم نمیدونم اخلاق بد یا خوب حرفاش و خیلی تکرار میکنه در حد قفلی زدن یعنی اگه ی چیزی بخواد بگم فردا تا اون روز برسه همش میگه صبح هم یادش نمیره تا اون کارو نکنی براش ول نمیکنه و این موضوع هم خودمو هم بقیه رو ی جاهایی کلافه کرده مثلا میگه بازی کن ب هرکی ک باشه انقدر میگه تا طرف بلند شه بازی کنه خیلی وسط حرفامون میپره اصلا نمیذاره حرف بزنیم یا حتی من با گوشی هم بخوام حرف بزنم یکاری میکنه یا حواسم پرت شه یا قطع کنم سریع البته ک بگم هرچی من منعطف و سریع براش یکاری میکنم شوهرم برعکس زیاد باهاش بازی نمیکنه ی بازی هم بخواد بکنه انقدر بچه باید اصرار کنه بهش تا باهاش بازی کنه یا هرچی ازش بخواد هی باید بگه بهش هم میگیم باشه ولی باز میگه مثلا دیروز رفتیم بیرون خرید گفتیم پسر خوبی باشی اذیت نکنی برات آدامس که دوس داری میگیریم هر ۳ دیقه ی بار میگفت آدامس میخری آدامس میخری انقدر گفت شوهرم عصبی شد گفت اصلا نمیخرم بعد ی وقتایی رفتار شوهرم باهاش ی جوری میشه من فکر میکنم بچه مشکل داره حس منفی میگیرم عصبی میشم دعوامون میشه ی مورد دیگه هم هست ب شدت تنهاس و فقط من و باباشیم ک باباش اصلا براش وقت نمیذاره باز ی موضوع دیگه هم هست مثلا میگه موز داریم میگم نه میره چک میکنه این مثال راجب هرچی باید بهش ثابت بشه خودم این موضوع دوس دارم که اعتماد نداره زیاد ولی خب نمیخوام ب ماهم اینجوری باشه میخوام حرفمو قبول کنه
مامان نازنین زهرا مامان نازنین زهرا ۳ سالگی
سلام مامانا تورا خدا یکی راهنمایی کنه دارم دیوونه میشم فقط حرصمو یواشکی سر خودم خالی میکنم کل بدنمو تیکه پاره میکنم تا یه ذره اروم شم اقا قضیه اینه من یه دختر دارم الانم تو ماه پنجم باردارم سرکلاژم استراحت مطلق مجبورا اومدم پیش مامانم شوهرم اصلا درک نمیکنه دارم روانی میشم تا سر کاره ظهر میاد خیلی طلبکار بهم میگه غذا بده بخورم غذاشو خورد سوار میشه میره خونه میخوابه تاااااا هروقت دلش بخواد شب هم میاد شامشو میخوره هم بلند میشه میره یعنی ب دلم مونده بهم بگه حالت چطوره از چهارشنبه تا جمعه شب هم که تعطیله میزنه میره خونه مادرش یه شهر دیگه حتی درست درمون یه زنگ هم نمیزنه بعد وقتی وقت دکتر دارم یا دارو یا ویزی نیاز باشه اینقد نق نق و کفر میگه که از خودم و بارداریم و بچه تو شکمم متنفر میشم واقعا دیگه کم اوردم ادم صحبت هم نیست که بشه باهاش حرف زد کار نداره جلو هر کی هم باشه داد و هوار و کفر گوه نخور و غلط نکن میگه واقعا دیگه ترکیدم کاش واقعا یه جادویی یه جنبلی چیزی بلد بودم حداقل مثل تخم ادم رفتار کنه زورم میاد اصلانم شرایطمو درک نمیکنه یه لحظه فرصت گیر بیاره فورا میخواد رابطه برقرار کنه و سرکوفت استراحت مطلقمو میزنه چقد خدارو کفر گفتم گفتم تو ک میدونستی این اینطوریه چرا بهم بچه دادی اینقد ک تحت فشارم
شیرخشک پوشک مای بی بی
مامان ❤️قلبم❤️ مامان ❤️قلبم❤️ ۳ سالگی
فرزندپروری پوشک شیرخشک نوزاد رفلاکس
خانما پسر جاریم تازه ازدواج کرده دوماهی تقریبا میشه ۵ ۶ سالی ازم کوچیکه مامانش خیلی ازش بزرگه
چند وقتی بود همش میدیدم استوری های عمگین میزاره و...
دیشب دیدم گفت زن عمو یه چیزی بگم گفتم بله بفرما گفت میدونم پیش بقیه نمیگی میگم گفتم اول به مادرت بگو پس گفت نه روم نیست
گفتم نمیدونم والا اگه صلاح میدونی بگو کمکت میکنم ازدستم بربیاد گفت خانومم نمیزاره اصلا بهش نزدیک بشم ازدواج شون سنتی بود
گفت تا میرم کنارش بشینم پامیشه به زور جوابم میده با همه خوبه با من نه حتی تنها هم هستیم تو اتاق موقع خواب نمیزاره دستم بهش بخوره میره دور میخابه نمیزاره دستم بهش بزنم و ....
دختره دختر خوبیه خجالتی هست سنشم کم نیست ۲۲ اینا هست
گفت بع نظرت درست میشه یا باید به مادرم یا مادرش بگم ؟
گفت هرچی خاسته براش فراهم کردم بهم میگه چی لازم دارم و اینا میخرم ولی نمیزاره دست بهش بزنم.جواب پیام و زنگ نمیده یا به زور میده
گفت خیلی تو عذابم.
من چیزی نگفتم بهش دیشب مهمون داشتم گفتم باشه سر فرصت بخونم جواب میدم الان خوندم نمیدونم واقعا چی بگم بهش
مامان هلسا مامان هلسا ۴ سالگی