سلام مامانا تورا خدا یکی راهنمایی کنه دارم دیوونه میشم فقط حرصمو یواشکی سر خودم خالی میکنم کل بدنمو تیکه پاره میکنم تا یه ذره اروم شم اقا قضیه اینه من یه دختر دارم الانم تو ماه پنجم باردارم سرکلاژم استراحت مطلق مجبورا اومدم پیش مامانم شوهرم اصلا درک نمیکنه دارم روانی میشم تا سر کاره ظهر میاد خیلی طلبکار بهم میگه غذا بده بخورم غذاشو خورد سوار میشه میره خونه میخوابه تاااااا هروقت دلش بخواد شب هم میاد شامشو میخوره هم بلند میشه میره یعنی ب دلم مونده بهم بگه حالت چطوره از چهارشنبه تا جمعه شب هم که تعطیله میزنه میره خونه مادرش یه شهر دیگه حتی درست درمون یه زنگ هم نمیزنه بعد وقتی وقت دکتر دارم یا دارو یا ویزی نیاز باشه اینقد نق نق و کفر میگه که از خودم و بارداریم و بچه تو شکمم متنفر میشم واقعا دیگه کم اوردم ادم صحبت هم نیست که بشه باهاش حرف زد کار نداره جلو هر کی هم باشه داد و هوار و کفر گوه نخور و غلط نکن میگه واقعا دیگه ترکیدم کاش واقعا یه جادویی یه جنبلی چیزی بلد بودم حداقل مثل تخم ادم رفتار کنه زورم میاد اصلانم شرایطمو درک نمیکنه یه لحظه فرصت گیر بیاره فورا میخواد رابطه برقرار کنه و سرکوفت استراحت مطلقمو میزنه چقد خدارو کفر گفتم گفتم تو ک میدونستی این اینطوریه چرا بهم بچه دادی اینقد ک تحت فشارم
شیرخشک پوشک مای بی بی

۱۱ پاسخ

عزیزم من نمیخوام سرزنشت کنم ولی تو اخلاق شوهرتو میدونی نباید حامله میشدی اینجور ادما فقط بلدن بچه درست کنن ولی مسولیت پذیر نیستن ، حالا که حامله ایی هم اینقد خودتو حرص وجوش نده ، ولش کن

عزیزم تو به دعا نویسی که یه خانم بهت داده بود زنگ زدی؟

اینقد تو دلم نفرینش میکنم نمیدونم چرا هیچیش نمیشه یعنی دلم میخواد بمیره یا فلج بشه بیفته سرجا تا همه بی محلی های ک کرده تلافی کنم

چرا اینجوری شدن مردا

مثلا دیروز من شیاف تموم کردم چون دیگه تایمش بود بره پیش مادرش و خلنوادش یه چندتا دارو خونه گشت بعدم گفت گیر نمیاد گذاشت رفت بیخیال اصلا عین خیالش نیست چقد من حرص میخورم از اول وقتی فهمیدم باردارم چقد ناراحت شدم همش سعی کردم سقطش کنم بچه دوست دارم ولی دیگه قصد نداشتم واسه این بی چشم رو بچه بیارولی نزاشتن مامانم اینا الان چقد از خودم بدم میاد

پسر عزیزم ممنون بخاطر همدردی هاتون واقعا نیاز داشتم گاهی فک میکنم مگه چی میشه ادم یه ذره مهربونتر باشه منم تو خونه خودمون ارومتر هست بیشتر ب حرف هست کافیه از در خونه بزنیم بیرون ابرو برامون نمیذاره اینقدر اخلاقش گنده حتی من ب شدت ب لیمو ترش ویار داشتم تموم کرده بودم رفتم دم لیمو همسایه تا نیست لیمو بعد اون زد بیرون بره نون بخره بهس گفتم میشه برای من لیمو بخری چنان جوابم داد که نه اگه دلت میخواد خودت برو بخر و فلان همین هین زن همسایه اومد بیرون شنیده بود هر روز لیمو برام میاورد اخرم به شوهرم حرف زد چطور میتونی با زن حامله اینطور برخورد کنی خودم از خجالت اب شدم هر وقت میبینمش چقد خجالت میکشم

نمبشه بری خونه خودت؟
اینجوری مجبوره مسئولیت قبول کنه

درکت میکنم عزیزم اینا دیگه این مدلی بزرگ شدن فکر نکنم ادم بشن شوهر منم دقیقا همینطوریه وقتایی که میریم روستا خونه مامانش اصلا مارو محل نمیده انگار ما کس وکارش نیستیم بعد میریم سمت خانواده من حرکاتی رو میره که من از خجالت اب میشم ولی خب سر به سرش نمیزارم چون با کوچیک ترین کلمه داغ میکنه
سعی کن زیاد کار به کارش نداشته باشی الحمدالله خونه مادرتی سعی کن اروم باشی
من سر بارداری دومم اصلا باهاش کار نداشتم خودم همه کارامو کردم مادرم هم فوت شده خودم خودمو جمع کردم بدون ذره ای کمک
توکل کن بخدا میگذره اینروزا تموم میشه
روسیاهی به خودش میمونه
جسارتا بچتون جنسیتش چیه

درکت میکنم عزیزم ولی متاسفانه اینجور آدما اصلاااا درست نمیشن شوهر منم اصلا آدمی نیست که بتونی باهاش حرف بزنی تا یک کلمه بگی دادو هوار راه میندازه اصلااااا این انسانها آدم نمیشن

دقیقا شوهر منم همینه انگار شوهر منو توصیف کردی ولی دیگه برام عادی شده کاراش رفتاراش

اینم بگم همیشه حق ب جانب اصلا اجازه حرف زدن نمیده تو هر حالتی چنان با اولین کلمه داد و بیداد حق بجانب فوران میکنه که اصلا نگو

سوال های مرتبط

مامان نازنین زهرا مامان نازنین زهرا ۳ سالگی
مامان شنتیاا مامان شنتیاا ۴ سالگی
سلام‌ یه چیزی خیلی نگرانم کرده راجب پسرم میخوام ببینم طبیعیه یا با دکتری مشاوری مشورت کنم. با اینکه از بچگی به حرفاش گوش دادم سریع
تا حدودی جواب گرفته چیزی خواسته تونستم تهیه کردم هیچ وقت چیزی و نذاشتم خیلی بگه اصرار کنه بعد انجام بدم ولی پسرم نمیدونم اخلاق بد یا خوب حرفاش و خیلی تکرار میکنه در حد قفلی زدن یعنی اگه ی چیزی بخواد بگم فردا تا اون روز برسه همش میگه صبح هم یادش نمیره تا اون کارو نکنی براش ول نمیکنه و این موضوع هم خودمو هم بقیه رو ی جاهایی کلافه کرده مثلا میگه بازی کن ب هرکی ک باشه انقدر میگه تا طرف بلند شه بازی کنه خیلی وسط حرفامون میپره اصلا نمیذاره حرف بزنیم یا حتی من با گوشی هم بخوام حرف بزنم یکاری میکنه یا حواسم پرت شه یا قطع کنم سریع البته ک بگم هرچی من منعطف و سریع براش یکاری میکنم شوهرم برعکس زیاد باهاش بازی نمیکنه ی بازی هم بخواد بکنه انقدر بچه باید اصرار کنه بهش تا باهاش بازی کنه یا هرچی ازش بخواد هی باید بگه بهش هم میگیم باشه ولی باز میگه مثلا دیروز رفتیم بیرون خرید گفتیم پسر خوبی باشی اذیت نکنی برات آدامس که دوس داری میگیریم هر ۳ دیقه ی بار میگفت آدامس میخری آدامس میخری انقدر گفت شوهرم عصبی شد گفت اصلا نمیخرم بعد ی وقتایی رفتار شوهرم باهاش ی جوری میشه من فکر میکنم بچه مشکل داره حس منفی میگیرم عصبی میشم دعوامون میشه ی مورد دیگه هم هست ب شدت تنهاس و فقط من و باباشیم ک باباش اصلا براش وقت نمیذاره باز ی موضوع دیگه هم هست مثلا میگه موز داریم میگم نه میره چک میکنه این مثال راجب هرچی باید بهش ثابت بشه خودم این موضوع دوس دارم که اعتماد نداره زیاد ولی خب نمیخوام ب ماهم اینجوری باشه میخوام حرفمو قبول کنه