خانوما ی مشورت ازتون میخام
من کلا خیلی اهل نوشتنم
از بچگی همیشه فکر میکردم ی نویسنده میشم😂انقدر همیشه در حال کتاب خوندن و نوشتن بودم همه آینده ی منو ی جور دیگ تصور می‌کردن..
من ی دفتر دارم ک از دوران دوستی با همسرم در حال نوشتن خاطره های خوب و بدیه ک داشتیم هستم..
از دوران ک با سختی میتونستیم همو ببینم باید هزارتا دروغ و بهونه جور میکردیم برای خانواده هامون یا از مهمونی هایی ک رو به روی همدیگه میشستیم و زیر چشمی همو نگاه میکردیم و با چشمامون با همدیگه حرف میزدیم
از روزای خاستگاری و استرس های قبلش
روزای عقدمون و خرید هامون
روزای های قبل عروسی و بدو بدو هامون
بعدشم ک بالا و پایین های زندگی مشترک
این وسطا برای بچه ای ک هنوز وجود نداشت هم می‌نوشتم
ینی خیلی از نوشته هامو جوری نوشتم ک انگار خانندش پسر یا دختری بود ک در آینده اون دفتر و داشت میخوند..
حالا از وقتی فهمیدم بچم پسره دست و دلم نمیره ب نوشتن دیگ..
ینی حتی تا روز قبل تعیین جنسیت هم نوشتم ولی از اون روز ب بعد چیزی نتونستم بنویسم
حس میکنم چون پسره در آینده براش قشنگی یا جذابیتی نداره این نوشنه ها
یا مثلا ب نظرش خنده دار و مسخره میاد..
نمیدونم چیکار کنم ادامه بدم ب نوشتن؟ یا واقعا همین‌جوری ک حس میکنم پسرا خیلی از این جور چیزا خوششون نمیاد و عکس العمل خاصی ندارن؟؟

بارداری بارداری فرزند­پروری فرزند­پروری بارداری بارداری فرزند­پروری فرزند­پروری فرزند­پروری
.

تصویر
۱۰ پاسخ

نی‌نی منم پسره💙
با اینکه از اول خودم حس می‌کردم پسره نوشتم و ادامه دادممم.
این دغدغه برای منم پیش اومد از شوهرم پرسیدم اگر مادرت یه همچین کاری می‌کرد واکنشت چی بود؟ گفت ذوق می‌کردم و جذابیت داشت برام!

درکل درسته احساسات پسرا ممکنه اندازه دخترا نباشه اما هرررر آدمی اتفاقی که مربوط به خودشه براش جذابیت داره!
جدا از اینکه روحیات باهم متفاوته ممکنه احساسات یه پسر حتی بیشتر از یه دختر باشه...

خلاصه می‌خوام هروقت هم‌سن خودم که مادر شدم شد و به درک لازم رسید بهش دفترش رو بدم و مطمئنم خوشحال می‌شه🥰

همه پسرا ک شبیه هم نیستند یه لحظه تصور کن میخواد بخونه بعد چون پسر بوده تو ننوشتی شاید احساس کنه ک دوسش نداشتی و توقع دختر داشتی تو ذوقش بخوره یا یه جور دیگه قضاوتت کنه

بنویس شوهر منم عاشق نوشتن و خوندنه همه پسرا ک مثل هم نیستن

اولا ک همه ، چ دختر چ پسر یه تایمی از زندگیشون میمیرن برای فضولی همه ماهم همینجوری بودیم😂😂
اونم حتما حس کنجکاویش قلقلکش میده ک گاهی ورق بزنه اون دفتر هارو
بعدشم بعدش یه دکتر کوچولو میاری ک اونم ذوقش از همه بیشتره برای خوندن نوشته هات
به نظرم بنویس

منم از روز اول یه دفتر گرفتم هر چند روز یبار یکم مینویسم براش که وقتی بزرگ شد بهش بدم میخوام یه جعبه یادگاری براش درست کنم اون موقع بهش بدم

شاید اون پسر ب رو نیاره ولی وقتی تنهاس اون دفتر رو باز کنه و اگه یه برگشو بخونه خوشش بیاد و ادامه اش بده

مگه همه انگشتای دستت مثل همن؟
نه همه پسرا مثل همن ن همه دخترا بنویس و امتحان کن ببین بچت خوشش میاد یا نه شایدم خوشش اومد من ک خیلی خوشم اومد

ببین عزیز جان اون پسر قراره زیر دست تو تربیت بشه پس براش بنویس و ادامه بده هر قدر هم ژنتیکش به طایفه شوهرت بره تربیتش تو دست تویه ❤️

اتفاقا بستگی داره اون پسر رو چ جوری بار بیارین
خیلی از پسرا هستن ک از این چیزا خوششون میاد احساساتی هستن
ب نظر منم بازم بنویسین چون بالاخره وقتی بهش نشون بدین حتما دلش میخواد بخونه👌

پسره خودته بنویس حتما خوشش میاد😍😂

سوال های مرتبط

مامان نینی💙👼 مامان نینی💙👼 هفته سی‌وهفتم بارداری
شروع هفته ۲۵
پسر قشنگم روزا خیلی سریع تر از چیزی ک فکرشو میکردم داره میگذره
انگاری همین دیروز بود ک دوتا خط قرمز افتاد رو بیبی چک و‌دنیا خراب شد رو‌سرم..آخه میدونی مامان ما برای اومدنت امادگی نداشتیم پسرم
دلم میخاست تو روزها و شرایط خیلی بهتری تو ب این دنیا میومدی
ولی خدا خاست و تو شدی امید زندگیمون وسط تلخ ترین ر‌وزهای تاريخ..
بزرگ ک‌بشی از اون روزا برات زیاد‌میگم‌ پسرم‌
از اینکه تو دقیقا وسط چ روزهایی تو دل من جوونه زدی..
دقیق بخام بهت بگم من ن شرایط روحی خوبی دارم ن شرایط جسمی و ن مالی..اما وجود تو باعث شده من خیلی قوی تر از چیزی ک بودم بشم پسرم..
من تمام تلاشمو‌میکنم تا تو این دنیایی ک پر از سیاهی و بدیه،روزای قشنگ و‌رنگ و‌رنگارنگی برای تو بسازم‌..
من همه ی تلاشمو‌میکنم تا مامان خوبی برای تو باشم پسرم..
.
بارداری بارداری بارداری فرزند­پروری فرزند­پروری فرزند­پروری زایمان بیمارستان سزارین فرزند­پروری زایمان طبیعی بیمارستان سزارین فرزند­پروری
مامان شوکول 🩷 مامان شوکول 🩷 ۱۲ ماهگی
خانوما میخوام بدونم کسی هست ک اونقدر استرس بعد از زایمان داشته باشه و حس کنه قوت و توان روحی و جسمی برای بچه داری نداره و فقط تموم حسش ترس و و حشت شدید و حس ناتوانی و سیاهی باشه...؟
از بهم ریختگی هورمونی باشع، یا کم اشتهایی و حال بد ویاری ک داشتم ک باعث شده اینروزا ضعیف بشم و یا هرچیز دیگه، این قضیه داره دیوونم میکنه و اصلا نمیتونم حس خوب و قشنگی ب خودم و کوچولوم داشته باشم و حس بدبختی شدید میکنم و حس میکنم ک هیچوقت نمیتونم وظایف مادریمو حتی حداقلشو داشته باشم و حتی از استرس نمیتونم ب بچم عشق و علاقه خوب و اندازه ای داشته باشم...
میدونم قطعا خیلیا درک نمیکنن و امیدوارم اونایی ک خدا بهشون این لطف رو کرده ک احساسات منو تجربه نکنن واقعا نظری ندن چون تحمل اونم ندارم🙃
این پستو زدم ک بعدا اگه تموم این احساسات لعنتیم قشنگ شد و اونطوری ک ازش وحشت دارم دارم نشد، کلی خداروشکر کنم و هم اینکه اگر یسری مث منه بیچاره این احساساتو دارن تجربه میکنن و حتی از ابرازشم خجالت میکشن بدونن ک تنها نیستن...
اینم بگم تازه من کسیم ک قبل از بارداری کلی فکرشو کردم ک مثلا مطمئن شم قرار نیست پشیمون شم و با چشم باز اقدام کنم، چون با وجود مادر دسته گلی ک دارم، از قدیم فوبیای مادرِ بد شدن رو داشتم و حس میکردم تربیت بچه ازم نمیاد و هزارتا ترس از آینده‌ش و اینکه میدونم تحمل کوچیکترین فشاری رو ندارم.. و با اینحال الان آخرش میبینم دوباره اون فکرا و نگرانیای بدتر ازون سراغم اومده ک حتی وقتی میبینم مامانای اینجا انقد ذوق دیدن تودلیشون رو دارن، بیشتر از خودم بدم میاد...
فکنم تهشم باید بگم بمونه ب یادگار 😞