۹ پاسخ

مادرشوهرم اومد دیدن پسرم گف وااای چقدسیاهه انگشت های پاهاش چقد بزرگه
چرا ابرو نداره دماغش چقد پهنهههه
من یک هفته بعداینکه این حرفارو به بچه ی ده روزم زدن ورفتن صبخ تاشب گریع میکردم
باورم نمیشه یه آدم بتونه به نوی خودش این حرفاروبزنه اونم به نوزاد ده روزه 🥲🥲

یادم نمیاد حرف بدی بهم زده باشن
ولی اتفاقی‌ برا بابام افتاد که مامانم دیگه نتونست پیشم باشه و فقط 6 روز بود زایمان سزارین کرده بودم و مامانم رفت و تا 5 روز نیومد(بیماری واگیردار خواهر و بابام)
خیلییییییی حالم بد شد از نظر روحی در حدی که میخواستم باهاشون قطع ارتباط کنم🤣 الان فکر میکنم چقد سخت گرفتم
در کل تنها چیزی که از زایمانم دوست نداشتم همین بهم ریختگی بعد رفتن مامانم بود که باعث شد تا چند وقت حالم بد باشه ولی الان زمان برگرده عقب خیلیییی اسون تر میگیرم همه چیزو

يكي از فاميل هاي شوهرم گفت زردي بچه پايين نياد عقب افتاده ميشه من فقط ٩روز بود زايمان كرده بودم 🙂

هنوز یکی دیگه تو شکمته🥲

بچم سه روز نتونست شیربخوره زردی هم داشت گذاشته بودمش زیر دستگاه خیلی لاغر شد یهو میگفتن همین؟ همینو زاییدی؟ اونموقع حالم بد بود مامانمو شوهرم جوابشونو میداد بعد اونم فقط به شیردادنم گیر دادن و وزنش و ریزه بودنش تا الان هرچقدرم جواب میدی از رو نمیرن

شیرت کمه...از بس چیزی نمیخوری شیرت کمه بخور دیگه آنقدر گفت تا چاق شدم آخرم شیرخشکیه بچم اعتماد به نفسم کم شد تو شیر دادن

بابای خودم سر یه مشکلاتی ارامشو ازم گرفته بود 😪

حرف نه ولی مادرشوهرم بعد بیمارستان تا ۱۳ روزگی دخترم نیومد دیدنمون و هی بهونه آورد

خیلی حرفا شایدم چیزی زیاد مهمی نبود ولی اونموقع خیلی ناراحت میشدم

سوال های مرتبط