۸ پاسخ

من قبلا شاغل بودم و فعال
اصلاتوخونه پیدام نمیشد
الان کلا خونه ام
رو بچه حساسم خیلی از همه چی زده شدم
دیگه اون آزادی رو ندارم محدود شدم

چند روز درگیر واکسن دخترم بودم دقیقا دوهفته ام درگیر مریضی خونوادگی از همسرم شروع شد بعد دخترم بعد من الان خونمون ترکیده دخترم اجازه نمیده برم جمع کنم یا باید رو پام بخوابه یا بذارم زمین در حد یه ربع میخوابه خلاصه دلمم گرفته حوصلم سررفته دلم مسافرت میخواد 😔

منم خسته ...من قبلا زیاد بیرون میرفتم و فعالیت اجتماعی داشتم الان ک نمیتونم هیجا برم خیلی ناراحتم ...حوصله هیچی هم ندارم

خیلی اسون‌نمیگذره اینکه همش تو خونه ام این بیشتر برام سخته تا بچه داری و خونه داری
ولی از اینکه اینقدر ژود میگذره ناراحتم خیلیی دلم برای نوزاد بودنش تنگ شده همین الانم

تازه دارم رو روال میفتم خونه زندگیمو دست بگیرم 'بارداری که ۵ماه اولش ویار بعدشم درد' واقعا بارداری سختی داشتم هیچ کاری نمیتونستم بکنم همش مامانم و خانواده شوهر خونمون بود بعدم که مهرسا اومد باز تنها نمیتونستم مادر و خواهر شوهرم دستشون درد نکنه ولی انگار عنان زندگی از دست ادم میره همه چی رو هواست هیجی سرجاش نیست 'هرکی هرکار دوست داره میاد میکنه و میره تو هم همینطور افتادی 'یهو میدیدی یه بسته بزرگ نسکافه که شوهرم گرفته بود روز دوم تموم شده'اجیل کلا در عرض چند روز 'همه چی شوهرمم بنده خدا هی میخرید چون میومدن خانواده شوهر خانواده خودم چه همونجا میخوردن چه میبردن دلشونم نسوخته بود من خودم برای شوهرم ناراحت میشدم ولی توانایی زندگی به دست گرفتنم نداشتم' نیاز داشتم بهشون' حالا که خودم سر زندگیمم خوشحالم خداشکر

خیلی سخت میگذره
تصورم از بچه داری اصلا این نبود😅
اگه مامانم نبود کم میوردم

اینقدر زود میگذره دلتنگ همین شب بیداریا و اذیتا میشی
من که دلم واسه یه ماهگیش تنگ شده

خیلی این روزا دلگیره ...

سوال های مرتبط