۳۴ پاسخ

مامانم تا یکماه پیشم بود بعد رفت تهران خونه، من وقتی مامانم در بست رفت فقط تا شب هق هق میزدم بچه رو شیر میدادم گریه میکردم گریه میکردم پوشک می‌بستم گریه میکردم اشکام بند نمیومد
روزهای بعد همش میخواستم ساعت زود بگذره همسرم از سرکار برگرده خونه
تا ۷، ۸ ماه بعد زایمان اوضاع روحی خوبی نداشتم اصلا
افسردگی بود🥲🥲
یادم‌ میاد خیلی دلم‌میسوزه برای خودم

قرار بود ۹ دی ساعت۵ غروب برم بستری بشم،شبش رفتم خونه مامانم که از اونجا همسرم بیاد دنبالم فرداش بریم بیمارستان، همون شب خیلی پیاده روی کردم، ۵صبح همسرم شب بخیر گفت و خوابید که فرداش بیاد، همون موقع کیسه ابم پاره شد، با مامانمو خواهرم رفتیم بیمارستان، بستری شدم، گفتن شوهرت بیاد ، ابجیم اونجا یه جور و بحث کرد تا بستری شدم، هر چی زنگ زدم به همسرم بنده خدا خواب بود، دیگه ۷صلح زنگ زدم مادر شوهرم رفتن دنبال شوهرم، اومدن بیمارستان، بعد زایمان ،خواهرم پیشم بود بیمارستان، فرداش مرخص شدم، فرداش دخترم زردیش رفت بالا، با بخیه زایمان طبیعی رفتم بیمارستان، تا،۴ روز اونجا بودم، ۱ساعتم تنهام نذاشتن خانوادم، باز اومدم خونه با مامانم، دوباره زردیش رفت بالا، بردیم دکتر گفت دستگاه بذار، تا ده روزگیه دخترم دستگاه بود، منم فقط گریه میکردم ، اصلا از خوابیدم زائو بودن هیچی نفهمیدم، بعدشم همسرم بود، تا چند روزم مادرش غذا میپخت، و میفرستاد، روزی که دستگاه رو پس دادیم و دخترم رو دکتر بردیم، مامانم دیگه رفت بنده خدا، تا سوار اسنپ شدم و برگشتم فقط گریه کردم، بعدم تنها بودیم🤦😔

همسرم و مادرم

آبجی قشنگ من فقط خودش بود و شوهرش و زایمان دوقلو.
دوری و تنهایی خیلی سخته

مامانم و اجیم
اجیم بیمارستان هم پیشم خیلی زحمت کشید برام ولی خودم خو نبودم هنوزم خوب نیستم😭😭

خدا خیر بده مامان بابامو شیش ماه خونشون بودم از وسط های بارداریم ک استراحت مطلق بودم تا چهل روز بعد از زایمان

مامانم 14روز پیشم بود خواهرمم بهم سر می‌زد 😍

میدونین چی بعد از زایمان مامانو بیشتر اذیت میکنه افسردگیه خیلی آزار دهندس من مامانم بود خواهرامم بودن مادر شوهرم بود الاهی خدا برا همشون خیر بخاد همش ب مامانم میگم خواهرم خیلی ب جونم رسید برا زایمانم مامانمم ک شب اول تا صبح خابیدم بچه رو دادم بهش بیدار میشدم میدیدم داره آب قند میده شیر نداشتم صبح دیگه شیر خشک خریدیم دادیم بچه خورد بلدم نبودیم درس کنیم 😂 ولی زایمان اولم تا دو سه سالگی بچم سیاهه برام چون افسردگی داشتم

من رفتم خونه مامانم اینا یک ماه اونجا بودم
بعدشم اومدم خونه هرروز بهم سر میزد ولی خیلی عصبی شده بودم شوهرم اصلا کمکم نمیکرد🥲

تا ۱۰ روز مامانم بود خواهرمم مدام سر میزد بهم، بعد از ۱۰ روز هم مامانم روزی یکی دو بار میومد و میرفت
مادر شوهرم هم غذا اینا درست میکرد تا مدت ها برامون می‌فرستاد از آشپزی راحت بودم

من روزه سوم دیگه مجبور شدم رفتم دخترمو بخاطره زردی بستری کردم و دیگه همه منو یادشون رفت یادمه حتی نایلون بخیه روم بود ولی مجبوری ۴ روز بدون ذره ای خواب و استراحت پرستاری کردم از دخترم نه یه کاچی خوردم نه چیزه مقوی بعدم رفتم خونه دوروز بعد بابام تصادف کرد دیگه کلا تمام حواس پیشش بود و من پاشدم

مامانم ۱۰ روز پیشم بود خیلی اذیتم کرد فقط اشکمو درمیاورد اصلا خوب بهم نمیرسید. خونمو وسایلامو همه رو به گند کشید.
روز دهم یهویی گذاشت رفت من و بچه تو خونه تنها...
شوهرم‌اومد دید تنهاییم خیلی ناراحت شد گفت لااقل مامانت میزاشت من بیام بعد بره.
هیچی همون شب مادرشوهرم گفت بیایید خونه ما. رفتم ۱۰ روز اونجا بودم عین‌گل رسید بهم همه چیزای مقوی میداد بهم...
مامانمم رفته بود مسافرت عشق و حال...
چقدر اذیتم کرد مامانم دلم خون از دستش...😔

مامانم بود تا ۱۵ روزگی بعد اون‌تنها شدم 🥹

مامانم بابام خواهرم دوست صمیمیم تا دو ماه همه با هم بودیم چون افسردگی گرفته بودم همش گریه میکردم تنهام نمیذاشتن

مامانم

مادرم تمام هستیم عمرم

مامانم بود ولی خب زود رفت

تنها بودم 💔

دفعه اول مامان طفلکیم بود تا یک هفته
دفعه دوم زن داداشم دو روز بود بعد دیگه هیچ کس

هیچ کسی ۳ روز اول همسرم بعدش دیگ خودم بلند شدم

مادرم ۲۶روز اومد پیشم ماه رمضون روزه می‌گرفت بنده خدا ولی مثل گل ازم نگه داری میکرد

مامانم بود و هست هنوزم. ولی مادرشوهرمم چندروز اول بود. تو بچه داری کمک نمیکرد ولی غذا میپخت ظرف میشیت نمیزاشت ما کار خونه کنیم

خواهرم الهی حدا براش خیر بخاددد خیلی به دردم میخوره

مامانم

همسرم

مادر،خواهر💖

من مامان ندارم🥲خواهرام اومدن پیشم قربونشون برم

مامانم

مامانم❤️‍🩹

مامانم بود دو روز بعد مادرش ینی مامانبزرگم فوت شد خواهرم پیشم بود

مامانم بود
ولی روزای خوبی نبود سخت کذشت

هیچ کس همسرم فقط بیمارستان پرستارگرفتم

مامانم بود
ولی بعدش تنها شدم خیلی افسرده شدم

مامانم 💔

سوال های مرتبط