۱۲ پاسخ

تو فک کن من همیشه تو وضعیت شمام
میراث من نق نقو و بغلم کنه از نوزادی😑

طفلکیا انگار میدونن وقتی ما حالمون بده همکاری میکنن...من دخترم همیشه تا صبح صدبار بیدار میشه هفته پیش دو روز مریض شدم دخترم شب که میخوابید تا شیش صبح یه بارم بیدار نمیشد😂
فهمیده بود من حال ندارم انگار

عزیزم روزی چند بار ژل باریچ بزن براش
استا هم بمال به لثه هاش موقع خواب خیلی تاثیر داره
به خیری و سبکی بگذره براش💚

وای پسر من هنکز یه دندونم در نیاورده خیلی استرسش رو دارم

همین ترکیب و من چند روز پیش داشتم
علاوه بر پریودی سرما هم خورده بودم

گلم دور سر پسر شما تو هشت ماهگی چنده

واقعا دندون سم ترین قسمت بچه داریه

واي خدا به خير كنه من چي كار كنم با دخترام،واسه همه دندوناشون اذيت ميكنن؟

دقیقا منم در حال سپری کردن این دورانم از امروز پسرم مریض هم شده آبریزش وسرفه هم اضافه شدهه😢

دقیقاا

دقیقا حال پسر منم همینه فقط نق میزنه گریه میکنه

غصه ام‌گرفته ۲۰تا دندون فعلا ۴تا دراومده

سوال های مرتبط

مامان shina مامان shina ۱ سالگی
سلاام به مامانا بعد مدت ها

خب خب بالاخره جوجه رنگی منم بعد ۵ ماه و نیم دندون سومش در اومد 😍

دندون اولی رو ۳ ماه ۳ روزگی در آورد
دندون دومی رو هم ۳ ماه و ۶ روزگی

با خودم‌ گفتم خب دیگه از الان به بعد هر ماه باید منتظر دندون باشی اما در کمال ناباوری دیگه دندون در نیاااااورد ☹️

امروز وقتی داشتم بهش صبحونه میدادم
یه دفعه دیدم داره دندون قروچه میکنه (دندوناشو به هم میسابید)😳😳
یه دفعه با تعجب گفتم مگه تو دندون بالا هم داری که داری به هم میسابی و اینجوری هم صدا میده؟🤔😳😐

خلاصه بعد اینکه صبحونشو دادم وقتی داشتم صورتشو میشستم با دستم چک کردم یه چیزایی حس کردم اما مطمعن نبودم
صبر کردم تا وقتی که داشتم باهاش بازی میکردم لثه بالا رو نگاه کردم و دیدم بعلههه
بالاخره دندون بعدی رو درآورده😍😍
اما هنوز خیلی کوچیک 🥹

از ۳ ماهگی هر وقت مشکلی بود مثلا بهانه میگرفت یا بدخواب میشد بزرگترا میگفتن به خاطر دندون
اما خبری نبود که نبود تا امروز که سورپرایز شدم
آخه وقتی لثه هاشو چک میکردم هییچ اثری از برجستگی و تاول و ورم و اینجور چیزا نبود( نمیدونم شایدم من متوجه نمیشدم🤷‍♀️)

امیدوارم که دندونای بعدی رو سبک در بیاره و کمتر اذیت بشه
واسه نی نیای شماهم سبک باشه و اذیت نشن
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۲ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻