ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻

تصویر
۱۴ پاسخ

متاسفانه فاطمه هم آخر شب بیدار شد؛ من از خستگی فشارم افتاده بود و انقدر حالم بد بود که حتی نمی‌تونستم بشینم🥶، شام هم نتونستم بیشتر از چند لقمه بخورم چون قندم خیلی اومده بود پایین... خیلی سرگیجه داشتم و رفتم خوابیدم😴
همسرم خواب بود و بچه ها توی پذیرایی بازی میکردن، نمی‌دونم چقدر گذشته بود که با صدای گریه‌شون بیدار شدم ولی خسته تر از اونی بودم که برم بگیرمشون، همسرم آوردشون داخل اتاق و اونا هم انقدر سر و صدا کردن که منم دیگه نتونستم بخوابم😶‍🌫
دیدم خیلی سرم گیج میره معده‌مم ترش کرده بود. رفتم و یه لیوان چای ریختم و با دو تا قند خوردم تا حالم بهتر شد☕️
و دیگه کلا درگیر بچه ها و بدقلقی هاشون بودم تا الان که ساعت حدود ۴ صبح هست😄 و من واقعا بدون باتری تا اینجا خودم رو رسوندم😵‍💫
صدای انفجار ها هم کم و بیش میاد و دیگه مثل قبل شوکه کننده نیست🙃
این روایت رو با جزئیات نوشتم چون قرار گذاشتم با خودم که اگه برای بقیه مادر ها نوشتم، کامل بنویسم، خوبی ها و بدی ها و حالات مختلف و بالا و پایین ها در کنار هم🧩 چون دارم از زندگی واقعی می نویسم تا بقیه‌ی مادر ها هم بدونن تنها نیستن و هر کسی یه سختی هایی داره توی زندگی‌ش
برای من به شخصه خواب خیلی مهمه و کمبود خواب همه چیزم رو به هم می‌ریزه و اصلا نمیتونم کمتر از ۸ ساعت در شبانه روز بخوابم و به زندگی عادی خودم ادامه بدم!!! و بزرگترین چالشی که با بچه هام داشتم و دارم، سر همین مسئله بود🦉
زندگی واقعی یعنی صحنه‌ی نبرد!⚡

عزیزم اینارو اینجا می‌نویسد ک چ جوابی بدیم من دقیقا متوجه نشدم

خوبه مامانم گهواره نداره اگه میدید تو با ۱۸ سال سن دوتا بچه راه میبری من با ۲۰ سال اتاقمو جمع میکنم خسته میشم منو کارتون خواب میکرد🤣🤣🤣🤣

خداقوت بهت💝
من خیلی از خوندن روزمره نویسیای واقعی لذت می برم حتما ادامه بده

ماشاالله بهت
من پریودم دو سه روزه کلا خونه زندگی رو رها کردم 😅

سلام عزیزم خیلی قلم زیبایی داری
اگه همینجوری ادامه بدی نویسنده ی بزرگی میشی💕💖

بی خوابی خیلی سخته 🤕

۱۸ سالته دوتا بچه داری یکی ام باردار؟

خدا قوت عزیزم

من شش سال ازت بزرگ ترم
ولی تو خیلی صبوری خدا قوت
ماشاالله بهت 🧿🧿
من با خواندن این مطالب واقعا انگیزه میگیرم
چون واقعا ی موقع فک میکنم فقط خودمم ک اینجوری شدم تازه من ی بچه دارم و شنا ماشاالله دوتا و با وضعیت بارداری
امیدوارم اطرافیان قدر شما رو بدونن
بزار این جور مطالب و من دوست دارم
دعا ها و نماز ها و کتاب همه و همه رو

باریکلا نمیدونم چرا بعد این تاپیکت خیلی معلومه خانم باوقار خدایی هستی گلم ماشاالله تبارک الله عزیزم خسته نباشی گلبم

واقعا خسته نباشی. شما مادر نمونه ای هستید و خوشبحال اون دوتا فرشته که شما مادرشونی و اینقد پا به پاشون میری. گلم چندماهه بارداری؟

عزیززززم الهی من دور تو بگردم خداقوت بهت
تحسینت میکنم خیلی زیاد

خداییش سختی داریم تا سختی😅مثلا بین سختیای شما با دوتا بچه الحمدالله خواب بود ولی بین سختیای من یکی خوابم نیست تو ۲۴ ساعت ۳ ساعت بخوابم کلامو میندازم هوا😅
خداقوت بهت❤️

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
امروز اینجوری بود که
وقتی چشم باز کردم اولین صحنه‌ای که دیدم گندکاری دخترم بود😮‍💨
رفته بود یه چیزی آورده بود شبیه لوح تقدیر... با جامدادی و تسبیح و گیره لباس🤥
میخواست خط خطی کنه که با نوای: چرا دست زدی؟ این چه کاری بود؟ تَق (آروم زدم پشتش😑) ازش گرفتم
بعدش رفتم دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم🫧
صبحونه خوردیم (شیر و نون خونگی🫓)
موهام رو شونه کردم
سپس در اولین اقدام پوشک بچه ها رو عوض کردم😂
بعدش روی حالت مزخرفی گذشت یه چند ساعت🙃 از سر بی‌حوصلگی کلی کتاب خوندم
ناهار خوردیم و
پا شدم خونه رو تمیز کردم جارو زدم و ظرفا رو شستم
یه مقدار حالم بهتر شد🌻
نمازمو خوندم
چای گذاشتم
بچه ها خوابیده بودن
عصرونه خوردم و
باز یه مقدار مطالعه کردم
یه کم توی گوشی چرخیدم تا بچه ها بیدار شدن👶🏻👶🏻
براشون شیر درست کردم و بعدشم سیب و عناب گذاشتم بپزه
به فاطمه نخودچی کشمش دادم که از دستش افتاد و همه‌اش ریخت😂 خودم نشستم کنارش گفتم اینجوری جمع کن
خلاصه یه کم به خونه و بچه ها رسیدم تا شام
بعدشم چند تا لباس و پوشک دائمی ها رو شستم🚿
محمدعلی رو بردیم حموم و
یه چای برای خودم ریختم که رسید به همسرم😅

خلاصه که روز خسته کننده اما لذت بخشی بود🥰
اینم سیب و عناب پخته هست که آبش رو جدا کردم و ریختم توی شیشه، جای یک وعده شیرخشک برای محمدعلی
اونم چایی مذکور😁
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۲ ماهگی
بیاید بنویسیم از صبح چی کار کردیم
۵ و نیم صبح بیدار شدم روتین پوستی صبح رو انجام دادم یک لیوان بزرگ آب خوردم به رز تو خواب شیر دادم و رفتم صبحانه رز و همسرم و قهوه اش رو آماده کردم همسرم ۶ و نیم صبحانه اش و قهوه اش رو برداشت و رفت رز ۷ بیدار شد پوشک و لباس اش رو عوض کردم گذاشتمش پیش اسباب بازی هاش اطاق خواب رو مرتب کردم و هفت و نیم صبحانه خورد تو آشپزخونه با کف گیر ملاقه سرگرم شد در حدی که آشپزخونه رو بعد صبحانه مرتب کردم و خودم صبحانه خوردم ۸ تا ۸ و نیم باهاش بازی کردم ۸ و نیم خوابش گرفت چون دیشب اصلا خوب نخوابیدم بود خوابید و من نهار درست کردم تا ۹ و ربع ( زرشک پلو با مرغ البته مرغ رو شب قبل مزه دار کرده بودم) رز هم دیشب نهارش رو آماده کرده بودم رز که بیدار شد ۹ و ربع یکم شیر دادم آماده اش کردم ده رفتم پیاده روی چون بارون میومد و هوا عالی بود تا ۱۱ بعد با دوستم قرار داشتم قهوه خوردم و تا ۱۲ اومدم خونه رز خوابید منم یکم خونه مرتب کردم تا یک که رز بیدار شد و مشغول اون شدم تا سه که همسرم اومد رز رو سپردم بهش میز نهار و آماده کردم نهار خوردیم و با رز از یک ربع چهار تا یک ربع به ۵ خوابیدیم 😋 بعد بیدار شدن بهش غذا دادم همسرم باهاش بازی کرد و من از ۵ و نیم تا شش و نیم رفتم جلسه کاری آن لاین بعدش درگیر رز شدم تا ۸ که خوابید ۸ رفتم سراغ درست کردن نهار فردای خودمون و رز تا ۹ شب بعدم اومدم روتین پوستی ام رو کردم مکمل هام رو خوردم و الان پیش شما هستم و یه چندتا ایمیل کاری دارم و لالا ....
صبح طبق روزهای فرد میرم باشگاه ۶ تا ۷ و تیم زود باید بیام خونه رز رو از همسرم تحویل بگیرم که بره سرکار پس زیاد بیدار نمیمونم
امروز به این فکر کردم بقیه مامان ها چی کار میکنن روز اونا جه شکلیه؟؟؟؟
مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
یعنی اگه بگم من امروز چقدررررر فعالیت کردمممممم
همگی بلند میشین ایستاده تشویقم میکنین 😂😂😂
۵:۳۰ صبح مثل همیشه بیدار شدیم
امیرحسین ۶ صبح بیدار شد
صبحونه بچه ها رو آماده کردم و بهشون دادم
امیرحسین رو حمام کردم
ساعت ۸ پدر بچه ها بیدار شد 😁
صبحونه ش رو حاضر کردم و با امیرحسین رفتن مهد
از ساعت ۸:۳۰ تا ۱۲ سریع ناهار درست کردم
(خورشت + چلو + سالاد + چندتا دسر برای امیرحسین)
ناهار امیرطاها رو آماده کردم
امیرطاها رو حموم کردم و خوابوندم
ساعت ۱۲ امیرطاها رو سوار کالسکه کردم و رفتیم دنبال امیرحسین
حدودا ۲۳ دقیقه پیاده روی با کالسکه داشتیم
بعد امیرحسین رو سوار جلوی کالسکه کردم و ۳تایی برگشتیم
توی مسیر برگشت برای امیرحسین بستنی خریدم و غذای امیرطاها رو بهش دادم
بعد سه تایی رفتیم خرید سوپرمارکت و میوه کردیم
رسیدیم خونه سریع لباس عوض کردیم
و غذای امیرحسین رو بهش دادم
بعد ۳تایی رفتیم کتاب خوندیم و یکم بازی کردیم
امیرطاها نیم ساعت خوابید
ساعت ۵ باز بچه ها رو آماده کردم بردمشون بازی درمانی
یک ساعت تموم امیرطاها اونجا بغلم بود تا امیرحسین کارش تموم بشه
تا امیرحسین مشغول بود غذای امیرطاها رو دادم
اومدیم خونه ساعت ۷:۳۰ بود
سریع لباساشونو عوض کردم
شام امیرحسین رو دادم
خونه رو یه جارو اساسی کشیدم و
دیگه ساعت ۸:۳۰ بچه ها آماده خواب شدن و خوابیدن ...

شوهرم هم از ۸:۳۰ که رفته احتمالا ۱۰:۳۰ تا ۱۱ میاد خونه 🤦🏼‍♀️
یعنی هرچی فکرش میکنم احساس میکنم امروز ۴۸ ساعت بود برام

!