۸ پاسخ

الهی آمین
خدا به من هم همت بده رژیم بگیرم

شیر نمیدی ؟ اخه ویتامین بدنتم کم میشه اینجوری

الهی خسته نباشییی قشنگمم ضعف نکنی من که الان خونم دسته گل شباتمیزمیکنم ناهارمو خوردم سوپ نی نی ام دادم باهم گرفتیم یکساعت و نیم خوابیدیم الان نی نی همچنان خوابه میخوام برم حموم که بعدش بریم بیرون😃

خدا قوت پهلون😅

عزیزم انشالله تنت سلامت باشه خسته نباشی مادر نمونه

منم پسرمو اوردم دندون پزشکی😮‍💨

خسته نباشی مامان قوی و تلاشگر🤌🏻😍😁

خدا قوت

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۴ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۴ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻
مامان پاشا🧸 مامان پاشا🧸 ۱۳ ماهگی
واقعا ما زن ها خیلی قوی هستیم
یه سری روزا نمیدونم این همه جون و توان رو از کجا میارم🥲مثلا دیروز همسرم مرغ و گوشت و ماهی خریده بود ، همرو شست منم بسته کردم
برای پاشا پای مرغ گذاشتم پخت و ریختم تو قالب فریز کردم، براش بلدرچین شستم و بسته کردم
کلی میوه و سبزیجات خریده بودیم که همرو شستم و مرتب کردم تو یخچال و خریدای سوپرمارکتی رو جا به جا کردم 🙄 بعدش یه تمام لباسایی که تو این ۲ماه شمال بودن استفاده کردیم و یه بار دیگه شستم و خورد خورد گذاشتم خشک بشه که سخت ترین قسمت همین لباسا بود 😫
ناهار و شام درست کردم ، ۳تا وعده پاشا رو آماده کردم ، حتی مواد ۱ماه سوپش رو هم آماده کردم و گذاشتم فریزر
کارای پاشا هم که این لا به لا میکردم بماند
این وسطا تمیزکاری خونه و جاروبرقی به عهده همسرم بود وگرنه قطعا میرفتم زیر سرم 😂
داشتم به این فکر میکردم مامانایی که ۲یا ۳تا بچه دارن چجوری میتونن هندل کنن واقعا سخته
خلاصه که واقعا خداقوت داریم
باشد که همسرانمان بیشتر قدر بدانند🤌🏽😅

#فرزندپروری
#سیسمونی
#رفلاکس
#کمکی
مامان فسقل بچه مامان فسقل بچه ۹ ماهگی
بعضی وقتا آخرشبا،وقتی درازمیکشم،از فرط خستگی کل بدنم درد میکنه و پاهام تب میکنه از بس بدنمو توی روز این ور اون ور برده

امروز یکی ازروزهای پر مشغله و پرکارم بود

مهمون داشتم،تندتند خونه رو جمع کردم،جارو کردم،میوه شربت چای،اماده کردم.صبحونه براشون اماده کردم،مشغول پخت وپز شدم.ظرف شستم،لباس بچه شستم،حیاط رو شستم،(تواین بین کارای بچه هم بود..خودتون که دیگه استادشین 😄.بشوریش،بخوابونیش،شیربدیش،صبحونه بدیش،لباسشو عوض کنی)بعداز صرف ناهار یه استراحت کوتاه کردم،عصرمهمونام رفتن.با دخترم رفتم فروشگاه،خریدکردیم.سریع اومدم کوله باری از ظرف نشسته،انتظارم رو میکشید،ظرفارو شستم،برای پسرم غذا گذاشتم،(چهاربار سفره پهن کردمو جمع کردم🫥.دونه دونه غذا خوردیم.هممون یه دفعه ای گشنمون نبود😂)خلاصه نصاب پرده میخواست بیاد اندازه بزنه،بدوبدو خونه رو جمع کردم🫤بعدش که رفت،با همسرم گوشت تیکه کردیم.بسته بندی کردم.دوباره بچه رو خوابوندم،سریع السیر رفتم مرغ شستم،بسته بندی کردم..لوبیا برای فردا خیس کردم،ظرفای شام هم موند برای فردا

از اون روزای کوه کن مامان فسقل بچه بود😃
شب که میشه،وقتی سرمو روی بالش میذارم،فقط از ته قلب برای وجود خدای خودم شکر میکنم❤️
شکر میکنم که بهم سلامتی داده تا خودم با دستای خودم کارامو انجام بدم..محتاج کسی نیستم..به انتظار کسی نمیشینم..نیازمند دست دراز یاری رسان کسی نیستم❤️
خداروشکر میکنم که خانواده ای دارم که باید برای مدیریت کردنشون ونیاز های روزانشون تلاش کنم❤️
ودرآخر خداروشکر میکنم که خدا شب رو برای استراحت قرار داده❤️
فرزندآوری،غذای کمکی،شیرخشک،پستونک