بعضی وقتا آخرشبا،وقتی درازمیکشم،از فرط خستگی کل بدنم درد میکنه و پاهام تب میکنه از بس بدنمو توی روز این ور اون ور برده

امروز یکی ازروزهای پر مشغله و پرکارم بود

مهمون داشتم،تندتند خونه رو جمع کردم،جارو کردم،میوه شربت چای،اماده کردم.صبحونه براشون اماده کردم،مشغول پخت وپز شدم.ظرف شستم،لباس بچه شستم،حیاط رو شستم،(تواین بین کارای بچه هم بود..خودتون که دیگه استادشین 😄.بشوریش،بخوابونیش،شیربدیش،صبحونه بدیش،لباسشو عوض کنی)بعداز صرف ناهار یه استراحت کوتاه کردم،عصرمهمونام رفتن.با دخترم رفتم فروشگاه،خریدکردیم.سریع اومدم کوله باری از ظرف نشسته،انتظارم رو میکشید،ظرفارو شستم،برای پسرم غذا گذاشتم،(چهاربار سفره پهن کردمو جمع کردم🫥.دونه دونه غذا خوردیم.هممون یه دفعه ای گشنمون نبود😂)خلاصه نصاب پرده میخواست بیاد اندازه بزنه،بدوبدو خونه رو جمع کردم🫤بعدش که رفت،با همسرم گوشت تیکه کردیم.بسته بندی کردم.دوباره بچه رو خوابوندم،سریع السیر رفتم مرغ شستم،بسته بندی کردم..لوبیا برای فردا خیس کردم،ظرفای شام هم موند برای فردا

از اون روزای کوه کن مامان فسقل بچه بود😃
شب که میشه،وقتی سرمو روی بالش میذارم،فقط از ته قلب برای وجود خدای خودم شکر میکنم❤️
شکر میکنم که بهم سلامتی داده تا خودم با دستای خودم کارامو انجام بدم..محتاج کسی نیستم..به انتظار کسی نمیشینم..نیازمند دست دراز یاری رسان کسی نیستم❤️
خداروشکر میکنم که خانواده ای دارم که باید برای مدیریت کردنشون ونیاز های روزانشون تلاش کنم❤️
ودرآخر خداروشکر میکنم که خدا شب رو برای استراحت قرار داده❤️
فرزندآوری،غذای کمکی،شیرخشک،پستونک

تصویر
۱۳ پاسخ

این سپاس آخرش از خدا خیلی قشنگ بود

دقیقا آفرین خداروشکر بخاطر وجود تک تک کار ها و زحمت هایی ک برای خانواده اللهصوص فرزند میکشیم

خداقوت عزیزم
ایشالا همیشه به خیری و خوشی مشغول باشی مامان فسقل بچه
واقعا خداروشکر

این شکرگزاری اخرت عجیب چسبیداااااا

واای من خوندم خسته شدم چه بریه به شکا که انجام دادی 😂🤣

🌹🌹🌹

خسته نباشی عزیزم

شکر گذاری آخر متنت واقعا بدلم نشست🥹
گاهی وسط خستگیا اینقد کم میارم که یادم میره آرزوی این روزا رو داشتم 🥲

خداقوت مامانی گل ..آخه اون نی نی خوشگله گذاشت اینهمه کارکنی پسرمن که نمیزاره همش می‌ره این ور.اون ور منم که بدوبدودنبالش....ولی تشکرت ازخدا خیلی قشنگ بود

خدایا شکرت

خسته نباشی مامان قوی 💪

خسته نباشی عزیزم 🩷

منم دقیقا از هشت صبح که بیدار میشم تا خود شب سرپام الان تازه لباس پهن کردم یه سریا و جمع کردم ظرف ها رو شستم دراز کشیدم
واقعا خدا قوت به خانوم های شاغل

سوال های مرتبط

مامان پاشا🧸 مامان پاشا🧸 ۱۲ ماهگی
واقعا ما زن ها خیلی قوی هستیم
یه سری روزا نمیدونم این همه جون و توان رو از کجا میارم🥲مثلا دیروز همسرم مرغ و گوشت و ماهی خریده بود ، همرو شست منم بسته کردم
برای پاشا پای مرغ گذاشتم پخت و ریختم تو قالب فریز کردم، براش بلدرچین شستم و بسته کردم
کلی میوه و سبزیجات خریده بودیم که همرو شستم و مرتب کردم تو یخچال و خریدای سوپرمارکتی رو جا به جا کردم 🙄 بعدش یه تمام لباسایی که تو این ۲ماه شمال بودن استفاده کردیم و یه بار دیگه شستم و خورد خورد گذاشتم خشک بشه که سخت ترین قسمت همین لباسا بود 😫
ناهار و شام درست کردم ، ۳تا وعده پاشا رو آماده کردم ، حتی مواد ۱ماه سوپش رو هم آماده کردم و گذاشتم فریزر
کارای پاشا هم که این لا به لا میکردم بماند
این وسطا تمیزکاری خونه و جاروبرقی به عهده همسرم بود وگرنه قطعا میرفتم زیر سرم 😂
داشتم به این فکر میکردم مامانایی که ۲یا ۳تا بچه دارن چجوری میتونن هندل کنن واقعا سخته
خلاصه که واقعا خداقوت داریم
باشد که همسرانمان بیشتر قدر بدانند🤌🏽😅

#فرزندپروری
#سیسمونی
#رفلاکس
#کمکی
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۴ ماهگی
امروز اینجوری بود که
وقتی چشم باز کردم اولین صحنه‌ای که دیدم گندکاری دخترم بود😮‍💨
رفته بود یه چیزی آورده بود شبیه لوح تقدیر... با جامدادی و تسبیح و گیره لباس🤥
میخواست خط خطی کنه که با نوای: چرا دست زدی؟ این چه کاری بود؟ تَق (آروم زدم پشتش😑) ازش گرفتم
بعدش رفتم دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم🫧
صبحونه خوردیم (شیر و نون خونگی🫓)
موهام رو شونه کردم
سپس در اولین اقدام پوشک بچه ها رو عوض کردم😂
بعدش روی حالت مزخرفی گذشت یه چند ساعت🙃 از سر بی‌حوصلگی کلی کتاب خوندم
ناهار خوردیم و
پا شدم خونه رو تمیز کردم جارو زدم و ظرفا رو شستم
یه مقدار حالم بهتر شد🌻
نمازمو خوندم
چای گذاشتم
بچه ها خوابیده بودن
عصرونه خوردم و
باز یه مقدار مطالعه کردم
یه کم توی گوشی چرخیدم تا بچه ها بیدار شدن👶🏻👶🏻
براشون شیر درست کردم و بعدشم سیب و عناب گذاشتم بپزه
به فاطمه نخودچی کشمش دادم که از دستش افتاد و همه‌اش ریخت😂 خودم نشستم کنارش گفتم اینجوری جمع کن
خلاصه یه کم به خونه و بچه ها رسیدم تا شام
بعدشم چند تا لباس و پوشک دائمی ها رو شستم🚿
محمدعلی رو بردیم حموم و
یه چای برای خودم ریختم که رسید به همسرم😅

خلاصه که روز خسته کننده اما لذت بخشی بود🥰
اینم سیب و عناب پخته هست که آبش رو جدا کردم و ریختم توی شیشه، جای یک وعده شیرخشک برای محمدعلی
اونم چایی مذکور😁
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۴ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻