۸ پاسخ

من خستگیم باخواب رفع میشه فقط

ایجان خسته نباشی عزیزم خدا قوت😍من از خونم اصلااااا خوشم نمیاد خیلی دست و پام تنگه دلمم نمی‌خواد بریزم بهم تمیز کنم دوستدارم فقط از اینجا هرچی زودتر بریم بشم مثله قبل هرروز تمیز کاری کنم مثله قدیم همش پای گاز و خونه داری باشم الان فقط از خونه فراریم بدم میاد ازش هر روز خونه مامانمم☹️

سلام من از صبح کمردرد پریودم بچم اسهاله پاش سوخته پناه اوردم خونه مامانم

چجوری میرسین

چه اسباب بازی های بامزه ای

اوهه
طفلی بچم ...
خوبه اینهمه میسابونی
نسابونی چی پیدا میکنی توی پی پی

من ک مریض افتادم ی گوشه هوف

عدس پلو

سوال های مرتبط

مامان فسقل بچه مامان فسقل بچه ۸ ماهگی
بعضی وقتا آخرشبا،وقتی درازمیکشم،از فرط خستگی کل بدنم درد میکنه و پاهام تب میکنه از بس بدنمو توی روز این ور اون ور برده

امروز یکی ازروزهای پر مشغله و پرکارم بود

مهمون داشتم،تندتند خونه رو جمع کردم،جارو کردم،میوه شربت چای،اماده کردم.صبحونه براشون اماده کردم،مشغول پخت وپز شدم.ظرف شستم،لباس بچه شستم،حیاط رو شستم،(تواین بین کارای بچه هم بود..خودتون که دیگه استادشین 😄.بشوریش،بخوابونیش،شیربدیش،صبحونه بدیش،لباسشو عوض کنی)بعداز صرف ناهار یه استراحت کوتاه کردم،عصرمهمونام رفتن.با دخترم رفتم فروشگاه،خریدکردیم.سریع اومدم کوله باری از ظرف نشسته،انتظارم رو میکشید،ظرفارو شستم،برای پسرم غذا گذاشتم،(چهاربار سفره پهن کردمو جمع کردم🫥.دونه دونه غذا خوردیم.هممون یه دفعه ای گشنمون نبود😂)خلاصه نصاب پرده میخواست بیاد اندازه بزنه،بدوبدو خونه رو جمع کردم🫤بعدش که رفت،با همسرم گوشت تیکه کردیم.بسته بندی کردم.دوباره بچه رو خوابوندم،سریع السیر رفتم مرغ شستم،بسته بندی کردم..لوبیا برای فردا خیس کردم،ظرفای شام هم موند برای فردا

از اون روزای کوه کن مامان فسقل بچه بود😃
شب که میشه،وقتی سرمو روی بالش میذارم،فقط از ته قلب برای وجود خدای خودم شکر میکنم❤️
شکر میکنم که بهم سلامتی داده تا خودم با دستای خودم کارامو انجام بدم..محتاج کسی نیستم..به انتظار کسی نمیشینم..نیازمند دست دراز یاری رسان کسی نیستم❤️
خداروشکر میکنم که خانواده ای دارم که باید برای مدیریت کردنشون ونیاز های روزانشون تلاش کنم❤️
ودرآخر خداروشکر میکنم که خدا شب رو برای استراحت قرار داده❤️
فرزندآوری،غذای کمکی،شیرخشک،پستونک
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۴ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻