دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻

تصویر
۱۴ پاسخ

۳
چند صفحه قرآن خوندم اونم با چه وضعی، هی برو و بیا و شیشه شیر بیار و پوشک عوض کن و...😆 شونصد بار استپ زدم و دوباره اومدم ادامه‌ش رو خوندم تا بالاخره رسیدم به سوره‌ای که در نظر گرفته بودم، اونم خوندم و تموم شد الحمدلله، رزق خیلی خوبی بود برام
نماز مغرب و عشا رو هم خوندم، همراه نماز صبحی که قضا شده بود، لباس بچه ها رو عوض کردم و سر و صورتشون رو مرتب کردم و رفتیم بیرون، جایی یه کاری داشتم که واجب بود، ولی سر همین بیرون رفتن چنان جنگ اعصابی برام درست شد که خدا می‌دونه🤭 همسرم در جریان بیرون رفتنم بود، ولی یکی از همسایه هامون که از قضا فامیل هم هستیم فهمید ما داریم میریم بیرون به مادرشوهرم اطلاع داد، ایشونم ناراحت شد و... خود حدیث مفصل بخوانید😁 حالا قسمت جذاب ماجرا برای من این بود که: مادرشوهرم دیابت داره و با این حال اصلا رعایت نمیکنه، تقریبا هر روز یدونه بستنی میخوره، روزی چند بار همراه چایی‌ش شیرینی میخوره، انسولین هم میزنه، بعد هر موقع میخواد یه چیزی رو به بقیه زور کنه میگه من رو حرص ندین قندم می‌ره بالا🤪 این دفعه هم به همسرم گفته بود زهرا رفته بیرون من حرص میخورم قندم رفته بالا، چه وضعشه چرا زهرا شب از خونه می‌ره بیرون و...😁 همسرمم زنگ زد به من...(نگا تو رو خدا دردسر درست میکنن الکی پلکی🧐) همون اولش از حرفاش فهمیدم کسی چیزی گفته، آخرش گفت مامانم پیام داده گفته قندم رفته بالا از بس حرص خوردم، منم خیلی شیک و مجلسی خندیدم گفتم به مامانت بگو عوض اینکه هر روز بستنی بخوره هفته‌ای یکبار بستنی بخوره تا قندش نره بالا و نندازه گردن بقیه😎
👇🏻👇🏻👇🏻

نماز عصر رو خوندم، دوباره یه مقدار قرآن خوندم و یه کم استراحت کردم و رفتم سراغ بقیه‌ی کارا، عصرونه خوردیم و اپن و گاز رو دستمال کشیدم و ظرفا رو شستم، چون گرسنه‌م بود کیک درست کردم🤓 نصف لباس های مینی واش رو آب کشیدم و اومدم بیرون که دیدم فاطمه خوابش برد🥲 محمدعلی یه کم قبلش با کلی جیغ و گریه خوابیده بود ولی فاطمه مظلومانه خوابید، چند دقیقه‌ای با اصرار خودش تلویزیون نگاه کرد و خوابش برد🙃
منم نشستم با آرامش چایی خوردم😗 به کانالم رسیدگی کردم بعد از چند روززز🥸 و چند دقیقه‌ای هم کتاب خوندم، شام هم آماده کردم و خوردم، امروز تازه بعد از مدت ها یه قسمت از سریالی که دوست داشتم رو دیدم🤪
آخرای سریال بود که بچه ها هم بیدار شدن، براشون خوراکی بردم و سریع یه زیرانداز بزرگ زیرشون پهن کردم بس که شعاع کثیف کاری هاشون گسترده‌ست🤣 طبق معمول آخرش دعوا افتادن، برای محمدعلی شیشه شیرش رو بردم تا بیخیال خوراکی ها بشه😅
بقیه‌ی لباس کثیف ها رو هم ریختم توی لباسشویی، نصف دیگه‌ی لباس ها هم توی مینی واش مونده بود که آب کشیدم و پرونده‌‌ش برای امروز بسته شد خدا رو شکر😙
👇🏻👇🏻👇🏻

۴
حالا دقیقا اون موقعی که همسرم زنگ زده بود من داشتم از توی کیف دنبال یه چیزی میگشتم بدم به فاطمه تا ساکت بشه بس که توی کالسکه جیغ میزد و اذیت میکرد، وسط صحبت هامم کفش فاطمه افتاده بود وسط خیابون و من متوجه نشدم، دوباره کلی راه رو برگشتم و کفش رو برداشتم و...😐 خلاصه تمام عوامل حرص یکجا جمع شده بودن😐 منم دیگه کلی سر همسرم و فاطمه غرغر کردم🙈 بعدش که رسیدیم خونه هم محمدعلی شروع کرد😆
خلاصه تا بچه ها رو بخوابونم دیگه نزدیک اذان صبح شده بود، گفتم بیدار بمونم تا نماز و بعدش بخوابم که مثل دیروز قضا نشه، توی همین فرصت هم ماجرای امروز رو نوشتم چون اینجا هم چند روز بود که درست حسابی ننوشته بودم، یعنی فرصت نشده بود🙃 باید از همه‌ی فرصت ها استفاده کرد خلاصه...
در نهایت وقتی توی مسیر خونه بودم تنها چیزی که من رو آروم کرد فکر کردن بود، فکر کردن به اینکه اگه من توی مسیر زندگی خودم محکم بمونم حرف و حدیث ها هیچ تاثیری نمیتونه روم بذاره، حتی اگه تا حدودی همسرم هم تاثیر بگیره، اگه من تردید و دودلی نداشته باشم و به خدا توکل کنم میتونم به اون چیزی که میخوام برسم، اون وقت دیگه حرف های دیگران هم مهم نیست، چون فقط خودشونو خسته می‌کنن نه من رو🤷‍♀ این اتفاقی که در مورد خانواده همسرم افتاد رو نمی‌خواستم تعریف کنم چون جالب نیست، ولی گفتم شاید افرادی این متن رو بخونن که درگیر این مسائل هستن و براشون درگیری فکری ایجاد کرده و خوندن این متن یه جورایی حس همدردی بهشون بده❤️

تو چند سالته دختر ! ماشاالله بهت
می‌دونی هر بار نوشته هاتو میخونم بهت غبطه میخورم
ماشاالله خیلی خودساخته و قوی هستی
خوشا بحال بچه هات که همچین مادری دارن 🌹

به به خسته نباشی

چه قلم خوبی داری😊
خسته نباشی مامان قوی 🤗

ویار نداشتین توی این بارداریتون؟
اگر داشتین چطور کنار اومدین باهاش؟ باوجود بچه؟ چون ادم خودش غذا نتونه بخوره یچه که میخواد، بوی غذا اذیتتون نمیکنه؟

خداقوت🤍🌱😍

واقعا افرین با این همه کار و زحمت .من اصن نمیتونم انقد فرز باشم

عزیزم پودر کیک میفروشین شما؟

بچه هات چه سنی هستن؟
من موندم مادرشوهر چی می‌گفت این وسط آخه به اون چه

مامان دونه انار جنسیت تودلیت دختره یا پسر؟🥰

وای اینهمه نوشتی
چه حوصله ای داری
من همینم براتون به زور نوشتم 😂

طولانی شد چقدر😶🫠 امروز طولانی بود دیگه کلا سخت گذشت منم تا جایی که میتونستم نوشتم😶‍🌫️

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
ماجرای دیروز رو امروز می‌نویسم چون دیروز روز سختی بود😄

شب تا صبح درگیر خوابوندن بچه ها بودم، محمدعلی که خوابید چند دقیقه بعدش اذان شد، همزمان با خوابیدن محمدعلی بود که صدای انفجار ها و پدافند هم میومد...✋
یه مقدار اخبار رو چک کردم و نماز خوندم، کمی قرآن خوندم🫀و یه لقمه غذا خوردم و خوابیدم😴
ظهر بود که بیدار شدم، برای بچه ها شیر آماده کردم و پوشکشون رو عوض کردم👩‍🍼
مسواک زدم و چای گذاشتم تا صبحونه بخوریم🫖
بعد از صبحونه خونه رو مرتب کردم و یکی از دعاهای صحیفه سجادیه رو خوندم🍁
البته که به همین راحتی نبود، از یه جایی به بعد دو تا بچه ها رو توی بغل گرفته بودم🐨و گوشیمم دستم بود و دعا رو ادامه میدادم، گاهی با صدای بلند می‌خوندم که حوصله‌شون سر نره😁
یه کم مطالعه کردم، محمدعلی رو تونستم چند دقیقه بخوابونم ولی فاطمه نمیخوابید، با هم یه مقدار ورزش کردیم🙆🏻‍♀️
برای محمدعلی فرنی درست کردم🍚
بعدش نمازم رو خوندم و ناهار رو آماده کردم🥗
بعد از ناهار یه کم استراحت کردیم
محمدعلی چند دقیقه بعد از خوابیدنش با جیغ های فاطمه بیدار شده بود😮‍💨 یه کم بازی کردن تا خسته شدن و افتادن به نق نق... دیگه همینجوری نق میزدن تا بعد از اذان🌚
اذان که شد سریع غذاشونو دادم و چراغ ها رو زدم و بردمشون توی اتاق... فرصت نشد نمازم رو بخونم چون گریه کردن🤕 با کلی تلاش بالاخره خوابیدن! منم کارهام رو انجام دادم و نماز خوندم، تا شام حاضر بشه، این وسطا محمدعلی بیدار شد👶🏻
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
امروز اینجوری بود که
وقتی چشم باز کردم اولین صحنه‌ای که دیدم گندکاری دخترم بود😮‍💨
رفته بود یه چیزی آورده بود شبیه لوح تقدیر... با جامدادی و تسبیح و گیره لباس🤥
میخواست خط خطی کنه که با نوای: چرا دست زدی؟ این چه کاری بود؟ تَق (آروم زدم پشتش😑) ازش گرفتم
بعدش رفتم دست و صورتم رو شستم و مسواک زدم🫧
صبحونه خوردیم (شیر و نون خونگی🫓)
موهام رو شونه کردم
سپس در اولین اقدام پوشک بچه ها رو عوض کردم😂
بعدش روی حالت مزخرفی گذشت یه چند ساعت🙃 از سر بی‌حوصلگی کلی کتاب خوندم
ناهار خوردیم و
پا شدم خونه رو تمیز کردم جارو زدم و ظرفا رو شستم
یه مقدار حالم بهتر شد🌻
نمازمو خوندم
چای گذاشتم
بچه ها خوابیده بودن
عصرونه خوردم و
باز یه مقدار مطالعه کردم
یه کم توی گوشی چرخیدم تا بچه ها بیدار شدن👶🏻👶🏻
براشون شیر درست کردم و بعدشم سیب و عناب گذاشتم بپزه
به فاطمه نخودچی کشمش دادم که از دستش افتاد و همه‌اش ریخت😂 خودم نشستم کنارش گفتم اینجوری جمع کن
خلاصه یه کم به خونه و بچه ها رسیدم تا شام
بعدشم چند تا لباس و پوشک دائمی ها رو شستم🚿
محمدعلی رو بردیم حموم و
یه چای برای خودم ریختم که رسید به همسرم😅

خلاصه که روز خسته کننده اما لذت بخشی بود🥰
اینم سیب و عناب پخته هست که آبش رو جدا کردم و ریختم توی شیشه، جای یک وعده شیرخشک برای محمدعلی
اونم چایی مذکور😁
مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۱ ماهگی
امروز از اون روزایی بود که خیلی بد و کسل کننده شروع شد🥲
معمولا روز های جمعه همراه خودش یه حس کسلی هم میاره... حالا فکر کن از موقعی هم که بیدار میشی با اخلاق حَسَنه‌ی همسر و فرزندان(!) و ضد حال های پشت سر هم مواجه بشی🦦
بعد از اینکه حسابی اعصابمون خرد شد هم هر کدوم رفتن یه طرف، یکی رفت خوابید، یکی رفت به مادربزرگش سر بزنه، یکی مشغول کارهای خودش شد و...😶
من موندم و خونه😅
توی ذهنم انگار جلسه گرفته بودن، هر صدایی یه حرفی میزد و جمع بندی همه‌شون هم طوری بود که اگه به حرفشون گوش میکردم کل روز به دعوا و بدقلقی می‌گذشت، برا همینم به حرفشون گوش نکردم و دقیقا برعکس اون چیزایی که توی ذهنم بود رو انجام دادم تا اون صداها برن دنبال کارشون😁
یه لیوان بزرگ چایی خوردم، خونه رو جمع و جور کردم، موهامو شونه کردم، ظرفا رو شستم، لباسا رو انداختم توی لباسشویی و ناهار پختم، یه کم کارهای شخصی‌م رو انجام دادم، وسط کارهام بودم که دخترم با جیغ و گریه اومد، نمیدونستم چی شده ولی فورا کار ها رو رها کردم و بغلش کردم و باهاش حرف زدم، بالاخره با به سختی موفق شدم آرومش کنم، از یه خوراکی مورد علاقه‌ش هم استفاده کردم😶‍🌫

#فرزندپروری
ادامه👇🏻👇🏻👇🏻
مامان 🌹رز مامان 🌹رز ۱۲ ماهگی
یکی دوتاتون پرسیدید تایم بندیم برای رسیدن به کارام چطوریه؟ بعد فکر کردم واقعا تا حالا بهش دقیق نشدم ! پس امروز براتون نوشتم
۵ و ربع صبح رز بیدار شد شیر آماده کردم شیر خورد پوشک و لباس عوض کردم دوتایی صورت شستیم مو شونه کردیم مامان روتین پوستی کرد و بعد رفتیم سراغ جمع کردن لباس شسته ها بعد یه صبحانه برای بابا و مامان و یه صبحانه برای دختری بابا بیدار شد و رز خوابید 😶 ما صبحانه و قهوه خوردیم بابا تا دوتا تلفن زد مامان ماکارونی رو آماده کرد بدون روغن اضافه و نمک تا رز هم بخوره ! بعد هشمزخونه تمیز کردم رز بیدار شد لباس پوشوندم صبحانه اش رو برداشتم و راس ۸ زدیم بیرون برای پیاده روی تو ماشین صبحانه اش رو خورد بعد مدت ها 😋 بعد پیاده روی رفتم تره بار خرید کردم تو راه رز تو ماشین خوابش برد راس ده رسیدم خونه خریدها رو شستم خورد کروم خشک کردم جا به جا کردم برای نهار سالاد درست کردم آشپزخونه رو تمیز کردم همسر محترم هندوانه قاچ کرد و یک ربع یازده تا یازده هم استراحت و صرف هندوانه 🍉 ۱۱ رز رو سپردم بابا میان وعده بده و رفتم سرکار تا یک یک اومدم رز ده دقیقه بود خواب بود نهار خوردیم آشپزخونه رو جمع کردم الانم استراحت تا دو دو میرم مجدد سرکار تا سه سه رز رو تحویل میگیرم تا ۴ و نیم که باباش جلسه داره تو این فاصله نهار میدم بهش و خودم یه قهوه بخورم و یکم بازی باهاش کنم و بعد تحویل میدم میرم سرکار تا ۷ بعد هم میپوشم رز رو میبرم پارک سر کوچه یکم هوابخوره و بیارمش خونه و بعد روتین خواب و منم احتمالا بعد انجام کارهای خورده ریز خونه زود بخوابم 😄
دستور صبحانه رز رو میزارم چون بعد مدت ها طلسم غذا نخوردن اش رو شکست
شما از صبح چه کردید؟
#فرزند پروری شیر خشک شیر خشک نوزاد نوزاد رفلاکس فرزند پروری
مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۱ ماهگی
سلام از ظهر چهارشنبه 🌤️
امروز چون می‌خواستم برم باشگاه، دیشب برای شاهان نون‌پنیرگردو قلقلی درست کردم که صبح آماده باشه 😋
صبح ساعت ۹ بیدار شدم، خودمو جمع‌وجور کردم و آماده شدم که بزنم بیرون و برم باشگاه. 🏃‍♀️
شاهان هم طبق معمول هر روز، راس ساعت ۹:۳۰ بیدار شد و بابایی گرفتتش تا من برم ورزش کنم! 🤸‍♂️💪
ورزشم که تموم شد، یه خرید کوچیک هم برای لباس مادرشوهر داشتم که اونم انجام دادم و سریع برگشتم خونه. 🛍️
دیدم نصف صبحانه شاهان مونده، با هم نشستیم و بقیه صبحانه رو خوردیم. 🍳☕
بعد همسر رفت سر کار و من و شاهان موندیم و یه عالمه کار خونه! 😅
ظرفارو شستیم، خشک کردیم و سرجاشون گذاشتیم 🧼
بعدش جارو کشیدم و آشپزخونه رو طی کشیدم ✨
بالکن رو هم شستم و به گل‌های قشنگم آب دادم 🌿💧
وای که چه نسیم خنکی میومد آدم دلش باز می‌شد، جای همتون سبز بود واقعاً 🥰🌳
بعدش رسیدیم به بخش نه چندان علاقه شاهان جمع کردن اسباب‌بازی‌ها. 🧸⚽
و بعد شیر شاهان رو آماده کردم و رفت لالا 😴.
منم سریع یه دوش گرفتم و یه قهوه درست کردم برای خودمو همسر☕.
و بالاخره بعد از حدود ۵ ساعت فعالیت مداوم، تونستم بشینم یه نفس تازه کنم😌
حالا یکم استراحت کنم، برنامه بقیه روزم رو بنویسم و بعد بریم برای ادامه ماجراهای امروز… 📝
شما چطورین؟ از صبح چه‌کار کردین؟
همه چی خوبه؟ 😉💖
کولیک رفلاکس پوشک مولتی ویتامین آهن جیش غذا فرزندپروری مولتی‌ویتامین آروغ جیش غذا گهواره اسپارتینا بی‌بی‌چک شیر شیرخشک
مامان دلانا 👧🏻 مامان دلانا 👧🏻 ۱۳ ماهگی
صبح ساعت ۵ با درد پریود از خواب بیدار شدم،بعدش دیگه خوابم نبرد و دلانا طبق معمول ۷ و نیم بیدار شد
خیلی درد داشتم و همزمان بغلم بود و صبحونه ش رو اماده کردم(اوتمیل) و همسرمم مشغول اماده کردن صبحونه خودمون که من بعد از صبحونه دلانا مجبور به عوض کردن پوشکش شدم و صبحونه خودم سرد شد نخوردم
سریع رفتم سراغ نهار دلانا و خودمون و همزمان هم بغلم بود هم کارای حاشبه ای رو انجام میدادم اشپزخونه جمع و جور شه
سر نهار پدرم رو دراورد بالای ده بار از سر میز بلند شدم
خسته بودم واقعا ولی نفس عمیق کشیدم😮‍💨
لباساش رو عوض کردم و باهاش مشغول بازی شدم،بعدش خوابش میومد و نمیخوابید،کلافه شدم،مقاومت میکرد،جیغ و نق و گریه و لج!!
امپر چسبوندم
زنگ زدم همسرم گفتم کجایی؟گفت الان اومدم باغ پیش دوستام،دوست داشتم بگم خراب شه اون بتغ رو سر خودت و دوستات،بی درک،خسته م زود بیا اعصابم نمیکشه
ولی بازم نفس عمیق کشیدم و گفتم خسته م دیر نیا
بعد که قطع کردم از شدت عصبانیت دستام میلرزید و نفسم تند شد
دلانا خوابید و یه شیر قهوه خوردم
نشستم تموم کارایی که همسرم از صبح انحام داده بود رو مرور کردم
شستن حیاط و ماشین
لکه گیری ایزوبام پشت بام توی این سرما
شیشه بری و تعویض چنتا شیشه انباری که شکسته بود
خرید خونه و جاگیر کردنشون
راه انداختن چنتا مشتری
تعمیر میز مادرش
خلاصه عصبانیتم فروکش کرد و دیدم اگه برای من هر روز همینه برای لونم هر روز همونه
امروز تونستم اوقاتمون رو تلخ نکنم
امیدوارم همیشه بتونم
بعذ از ۴۰ دقیقه اومد،دلانا هم هنوز خوابه ..
منم دیگه خسته و عصبی نیستم،یبار دیگه مکث حالم رو بهتر کرد❤️
مامان محدثه مامان محدثه ۱ سالگی
تا چند وقت پیش واقعا خواب دخترم معضل خیلی بزرگی برام بود به لطف یکی از مامان های گهواره تا حد زیادی مشکلم حل شد خدا خیرش بده. دخترم تا دو ماه پیش روی تخت کنار مادر می خوابید و کنارش هم بالش میزاشتم که غلت نزنه توی خواب، هر دو ساعت هم بیدار میشد واسه شیر خوردن یا کلا غر میزد. بعد یه روز خوندم توی گهواره یکی از مامانا نوشته بود از وقتی روی زمین می‌خوابه بچه اش راحت تر شده خوابش. منم گفتم بزار امتحان کنم. یه روز خودم و همسرم با بچه رفتیم روی زمین توی پذیرایی خوابیدیم. اون شب واقعا راحت خوابیدم هم خودم هم بچه. کلا دوبار بیشتر اون شب برای شیر بیدار نشد. خیلی راحت خوابید همه اش توی خواب لول میزد هرجا دلش میخواست می‌رفت منم کاری نداشتم بهش روی شکم می خوابید و خلاصه راحت خوابید. واقعا تجربه مفیدی بود برام و خیلی بهم کمک کرد. یا اینکه هنوزم هر از گاهی یکم اذیت می‌کنه دخترم توی خوابیدن اما حداقل وقتی می‌خوابه دیگه مثل قبل برای شیر زیاد بلند نمیشه و توی خواب هم از ناله و غر خبری نیست ☺️
مامان دردونه مامان دردونه ۲ سالگی
اگه پست های قبلی منو خونده باشین راجع به خواب مستقل و جدا کردن خواب و شیر از همدیگه قبلا نوشته بودم و پیشرفت خوبی هم ااشتیم. اما چند تا اتفاق از جمله مسافرت ها و از همه بدتر بستری شدن بیمارستانش باعث شد کلا سیستم مون بهم بریزه و بعد بیمارستان خیلی سخت نگرفتم سر این قضیه. چون شیر خوردن زیادش، چسبندگیش و همینطور با شیر خوابیدنش (که حتی کاهی ۴۰ دقیقه یک ساعت به سینه وصل بود و نمیخوابید) انگار همه برای هضم اون اتفاقات و استرس هایی بود که بهش وارد شده بود. میدونین که مکیدن سینه برای بچه ها فقط برای غذا نیست یه عامل مهم آرامش و تنظیم سیستم عصبی شونه. بهشون امنیت میده.
خستگی خودم باعث شده بود که رد بدم و بگم بی خیال خواب مستقل چیه هرکاری همه تا الان کردند منم به وقتش میکنم.
ولی چند روز پیش یه پستی دیدم از تجربه مامانی که داره بچه دو ساله اش رو از شیر میگیره و روز سوم بود و نوشته بود خوابیدنش خیلی سخته و برای خواب گریه میکنه. اصلا دلم نخواست که پسرم برای از شیر گرفتن اینطوری اذیت بشه‌ و طبق گفته روانشناسان کودک خواب و شیر باید از هم جدا باشن که وقتی بچه رو از شیر میگیری فقط شیر قطع بشه، آرامش بچه مختل نشه.
این چارت رو درست کردم. هر بار بدون شیر میخوابه سبز، هر بار با شیر میخوابه قرمز. یه مدت میخوام خودمو پیگیری کنم ببینم اوضاعم چطوره و بعدش برنامه ام رو جدی تر کنم که دیگه هیچ وقت یا شیر نخوابه.
بیدار شدن》شیر》بازی》خواب : این درسته.
بیشترم برای انگیزه داشتن خودمه. چون حس کردم دارم تنبلی میکنم.
[هنوز شیر شب رو قطع نکردم.]
اگه برای شما اینطوری نیست با صبر و مداومت تدریجی فاصله بندازین. اول یه دقیقه بعد دو دقیقه...۵ دقیقه ... ۱۰ دقیقه... کم کم فاصله ایجاد کنین.