۳
چند صفحه قرآن خوندم اونم با چه وضعی، هی برو و بیا و شیشه شیر بیار و پوشک عوض کن و...😆 شونصد بار استپ زدم و دوباره اومدم ادامهش رو خوندم تا بالاخره رسیدم به سورهای که در نظر گرفته بودم، اونم خوندم و تموم شد الحمدلله، رزق خیلی خوبی بود برام
نماز مغرب و عشا رو هم خوندم، همراه نماز صبحی که قضا شده بود، لباس بچه ها رو عوض کردم و سر و صورتشون رو مرتب کردم و رفتیم بیرون، جایی یه کاری داشتم که واجب بود، ولی سر همین بیرون رفتن چنان جنگ اعصابی برام درست شد که خدا میدونه🤭 همسرم در جریان بیرون رفتنم بود، ولی یکی از همسایه هامون که از قضا فامیل هم هستیم فهمید ما داریم میریم بیرون به مادرشوهرم اطلاع داد، ایشونم ناراحت شد و... خود حدیث مفصل بخوانید😁 حالا قسمت جذاب ماجرا برای من این بود که: مادرشوهرم دیابت داره و با این حال اصلا رعایت نمیکنه، تقریبا هر روز یدونه بستنی میخوره، روزی چند بار همراه چاییش شیرینی میخوره، انسولین هم میزنه، بعد هر موقع میخواد یه چیزی رو به بقیه زور کنه میگه من رو حرص ندین قندم میره بالا🤪 این دفعه هم به همسرم گفته بود زهرا رفته بیرون من حرص میخورم قندم رفته بالا، چه وضعشه چرا زهرا شب از خونه میره بیرون و...😁 همسرمم زنگ زد به من...(نگا تو رو خدا دردسر درست میکنن الکی پلکی🧐) همون اولش از حرفاش فهمیدم کسی چیزی گفته، آخرش گفت مامانم پیام داده گفته قندم رفته بالا از بس حرص خوردم، منم خیلی شیک و مجلسی خندیدم گفتم به مامانت بگو عوض اینکه هر روز بستنی بخوره هفتهای یکبار بستنی بخوره تا قندش نره بالا و نندازه گردن بقیه😎
👇🏻👇🏻👇🏻
نماز عصر رو خوندم، دوباره یه مقدار قرآن خوندم و یه کم استراحت کردم و رفتم سراغ بقیهی کارا، عصرونه خوردیم و اپن و گاز رو دستمال کشیدم و ظرفا رو شستم، چون گرسنهم بود کیک درست کردم🤓 نصف لباس های مینی واش رو آب کشیدم و اومدم بیرون که دیدم فاطمه خوابش برد🥲 محمدعلی یه کم قبلش با کلی جیغ و گریه خوابیده بود ولی فاطمه مظلومانه خوابید، چند دقیقهای با اصرار خودش تلویزیون نگاه کرد و خوابش برد🙃
منم نشستم با آرامش چایی خوردم😗 به کانالم رسیدگی کردم بعد از چند روززز🥸 و چند دقیقهای هم کتاب خوندم، شام هم آماده کردم و خوردم، امروز تازه بعد از مدت ها یه قسمت از سریالی که دوست داشتم رو دیدم🤪
آخرای سریال بود که بچه ها هم بیدار شدن، براشون خوراکی بردم و سریع یه زیرانداز بزرگ زیرشون پهن کردم بس که شعاع کثیف کاری هاشون گستردهست🤣 طبق معمول آخرش دعوا افتادن، برای محمدعلی شیشه شیرش رو بردم تا بیخیال خوراکی ها بشه😅
بقیهی لباس کثیف ها رو هم ریختم توی لباسشویی، نصف دیگهی لباس ها هم توی مینی واش مونده بود که آب کشیدم و پروندهش برای امروز بسته شد خدا رو شکر😙
👇🏻👇🏻👇🏻
۴
حالا دقیقا اون موقعی که همسرم زنگ زده بود من داشتم از توی کیف دنبال یه چیزی میگشتم بدم به فاطمه تا ساکت بشه بس که توی کالسکه جیغ میزد و اذیت میکرد، وسط صحبت هامم کفش فاطمه افتاده بود وسط خیابون و من متوجه نشدم، دوباره کلی راه رو برگشتم و کفش رو برداشتم و...😐 خلاصه تمام عوامل حرص یکجا جمع شده بودن😐 منم دیگه کلی سر همسرم و فاطمه غرغر کردم🙈 بعدش که رسیدیم خونه هم محمدعلی شروع کرد😆
خلاصه تا بچه ها رو بخوابونم دیگه نزدیک اذان صبح شده بود، گفتم بیدار بمونم تا نماز و بعدش بخوابم که مثل دیروز قضا نشه، توی همین فرصت هم ماجرای امروز رو نوشتم چون اینجا هم چند روز بود که درست حسابی ننوشته بودم، یعنی فرصت نشده بود🙃 باید از همهی فرصت ها استفاده کرد خلاصه...
در نهایت وقتی توی مسیر خونه بودم تنها چیزی که من رو آروم کرد فکر کردن بود، فکر کردن به اینکه اگه من توی مسیر زندگی خودم محکم بمونم حرف و حدیث ها هیچ تاثیری نمیتونه روم بذاره، حتی اگه تا حدودی همسرم هم تاثیر بگیره، اگه من تردید و دودلی نداشته باشم و به خدا توکل کنم میتونم به اون چیزی که میخوام برسم، اون وقت دیگه حرف های دیگران هم مهم نیست، چون فقط خودشونو خسته میکنن نه من رو🤷♀ این اتفاقی که در مورد خانواده همسرم افتاد رو نمیخواستم تعریف کنم چون جالب نیست، ولی گفتم شاید افرادی این متن رو بخونن که درگیر این مسائل هستن و براشون درگیری فکری ایجاد کرده و خوندن این متن یه جورایی حس همدردی بهشون بده❤️
تو چند سالته دختر ! ماشاالله بهت
میدونی هر بار نوشته هاتو میخونم بهت غبطه میخورم
ماشاالله خیلی خودساخته و قوی هستی
خوشا بحال بچه هات که همچین مادری دارن 🌹
به به خسته نباشی
چه قلم خوبی داری😊
خسته نباشی مامان قوی 🤗
ویار نداشتین توی این بارداریتون؟
اگر داشتین چطور کنار اومدین باهاش؟ باوجود بچه؟ چون ادم خودش غذا نتونه بخوره یچه که میخواد، بوی غذا اذیتتون نمیکنه؟
خداقوت🤍🌱😍
واقعا افرین با این همه کار و زحمت .من اصن نمیتونم انقد فرز باشم
عزیزم پودر کیک میفروشین شما؟
بچه هات چه سنی هستن؟
من موندم مادرشوهر چی میگفت این وسط آخه به اون چه
مامان دونه انار جنسیت تودلیت دختره یا پسر؟🥰
وای اینهمه نوشتی
چه حوصله ای داری
من همینم براتون به زور نوشتم 😂
طولانی شد چقدر😶🫠 امروز طولانی بود دیگه کلا سخت گذشت منم تا جایی که میتونستم نوشتم😶🌫️
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.