امروز از اون روزایی بود که خیلی بد و کسل کننده شروع شد🥲
معمولا روز های جمعه همراه خودش یه حس کسلی هم میاره... حالا فکر کن از موقعی هم که بیدار میشی با اخلاق حَسَنه‌ی همسر و فرزندان(!) و ضد حال های پشت سر هم مواجه بشی🦦
بعد از اینکه حسابی اعصابمون خرد شد هم هر کدوم رفتن یه طرف، یکی رفت خوابید، یکی رفت به مادربزرگش سر بزنه، یکی مشغول کارهای خودش شد و...😶
من موندم و خونه😅
توی ذهنم انگار جلسه گرفته بودن، هر صدایی یه حرفی میزد و جمع بندی همه‌شون هم طوری بود که اگه به حرفشون گوش میکردم کل روز به دعوا و بدقلقی می‌گذشت، برا همینم به حرفشون گوش نکردم و دقیقا برعکس اون چیزایی که توی ذهنم بود رو انجام دادم تا اون صداها برن دنبال کارشون😁
یه لیوان بزرگ چایی خوردم، خونه رو جمع و جور کردم، موهامو شونه کردم، ظرفا رو شستم، لباسا رو انداختم توی لباسشویی و ناهار پختم، یه کم کارهای شخصی‌م رو انجام دادم، وسط کارهام بودم که دخترم با جیغ و گریه اومد، نمیدونستم چی شده ولی فورا کار ها رو رها کردم و بغلش کردم و باهاش حرف زدم، بالاخره با به سختی موفق شدم آرومش کنم، از یه خوراکی مورد علاقه‌ش هم استفاده کردم😶‍🌫

#فرزندپروری
ادامه👇🏻👇🏻👇🏻

تصویر
۶ پاسخ

منم دیروز به خودم افرین گفتم

حس میکنم دارم به یه مادر مهربون و صبور تبدیل میشم

زمانی که تازه دیپلم گرفته بودم خیلی ب رفتارای مادرم نگاه میکردم میگفتم مامان من بهت گفتم غذا خوشمزه نبود چطور ناراحت نشدی چرا گریه نمیکردی مگه دلت نمیشکست میگفت مادرا دلشون از حرف بچه هاشون نمیشکنه همین ک خوب باشین برام کافیه فکر میکردم هیچوقت نمیتونم انقدر گذشت داشته باشم ولی خدا داره بهم کمک میکنه تو این شرایط سخت تو لحظه ای ک دلم میخواد فقط جیغ بکشم چشمامو میبندم نفس عمیق میکشم و با لبخند ادامه میدم ...

به امید سلامتی کامل همسرم 🌹

چه خوب معمولا تو این حال بد گیر می‌کنم

چقدر قشنگ بود روزت عزیزم 😍✨
و قلم نوشتند خیلی خوب بود
موفق باشی عزیزدلم 😚🌼

چقد قشنگ ولی من رفتارا و‌کارای گذشته همسرم و خونوادش یادم میفتن روانی میشم نمیتونم خودمو نگه دارم و ب همسرم میگم گریه میکنم ک اینم اکثر مواقع انجام میدم ینی همیشه خدا حرفاشون و رفتاراشون یادمه دقم میده دلم میخواد فراموش کنم و بهش فک نکنم ولی نمیشههههه

اینم یادم رفت بگم، از مهم ترین چیزایی که بهم کمک می‌کنه خودمو جمع و جور کنم اینه که کارهام رو بنویسم📑 و برای انجام دادنشون از ائمه و مخصوصا امام زمان کمک بگیرم، با یه سلام روزانه و خوندن دعای فرج، یا سوره های کوتاه قرآن، به همین راحتی و قشنگی✨، ولی تاثیرش رو همیشه توی زندگی‌م دیدم و از خدا می‌خوام که همیشه توفیقش رو بهم بده🙂

وقتی خیالم ازش راحت شد گذاشتمش تا بازی کنه و به ادامه‌ی کارهام رسیدم، اگرچه انقدر صدام میکرد که به سختی تونستم تمرکزم رو حفظ کنم😂
بقیه هم بیدار شدن و اومدن، سفره انداختیم و ناهار خوردیم و بعدش دیگه از اون حس و حال بد و تحریک پذیری خبری نبود الحمدلله
سر نماز ذهنم درگیر این شد که چقدر لطف خدا شامل حالم شد و چه موفقیت بزرگی داشتم و حتما باید یه جایزه به خودم بدم😅 من قبلا اصلا نمیتونستم از این موقعیت های ضد حال خورده بیرون بیام، یکی دو روز حداقل توش گیر میکردم و هر چی هم دست و پا میزدم بیشتر توش فرو می‌رفتم و بقیه هم همراه من فرو می‌رفتن حتی... ولی امروز با اراده قوی و پشتکار و البته شناخت کافی نسبت به احساساتم به لطف خدا تونستم بهش غلبه کنم و امید رو با ناامیدی جایگزین کنم✌️و بعد از اون هم حال خودم خوب شد هم بقیه🫀، اگه میخواستم به امید رفتار مناسب از سمت خانواده بشینم و توی قیافه برم واقعا هیچی عوض نمی‌شد، ولی وقتی خودم یه تغییر مثبت ایجاد کردم اثرش رو توی محیط هم دیدم🌱
قطعا سخت بود و موانع زیادی سر راهم بود که مهم ترینش خودم و ذهنتیم بود🌚 ولی ولی ولی مطمئنم این سختی ها می‌ارزه به اینکه حال خودت و دیگران رو خوب کنی🌾

سوال های مرتبط

مامان دونه انار مامان دونه انار ۱۳ ماهگی
دارم فرو می‌پاشم دیگه از خستگی🤐
امروز صبح قبل بچه ها بیدار شدم، نماز صبح خواب مونده بودم...صبحونه خوردیم و همسرم رفت. توی این دو ماه به اندازه انگشت های دست هم صبحونه نخورده بودیم با هم...🥲
بعدش اومدم پیش بچه ها هی میخواستم بخوابم نمی‌شد... یه کلیپ دوره‌م رو دیدم و چند تا پیام رو جواب دادم و آخرشم به زور خوابم برد و یکی دو بار هم این وسط بلند شدم شیر آماده کردم براشون. یه یکی دو ساعتی مجموعا تونستم بخوابم و بعدش دیگه کلا بیدار شدم، پوشک بچه ها رو عوض کردم و براشون شیر آماده کردم، رختخواب محمدعلی خیس شده بود چون شیشه شیر فاطمه رو شب قبل خواب از سر خستگی توی رختخواب نینی جا گذاشته بودم و ریخته بود روی تشک و لباسش🥲 خلاصه جمع و جور کردم گذاشتم یه گوشه تا بعدا بندازم لباسشویی
آوردمشون توی پذیرایی و برای خودم قهوه درست کردم. پذیرایی و آشپزخونه رو در حد چند دقیقه جمع و جور کردم و یه کم پیش بچه ها نشستم و باهاشون نقاشی کشیدم چون خیلی آویزونم می‌شدن حدس میزدم که نیاز دارن براشون وقت بذارم👶🏻👧🏻❤️
یه کم قرآن خوندم، نماز ظهر رو خوندم و بعدش ناهار که از شب قبل مونده بود رو گرم کردم بخوریم، بعد از ناهار هم خونه رو مرتب کردم مخصوصا لباس ها که اندازه‌ی چند تا سبد جمع شده بود😁 همه رو مرتب کردم گذاشتم سر جاش، لباس کثیف ها رو هم ریختم لباسشویی، چند تا هم لباس داشتیم که توی مینی واش باید شسته می‌شد و چند روز یه گوشه مونده بود، کار اونا رو هم انجام دادم و زباله های سرویس رو جمع کردم
وسط این کارا شونصد بار صدای دعوا و گریه بچه ها اومد، هر جا میرفتمم پشت سرم میومدن زار میزدن🥴 انقدر براشون شعر خوندم تا کم کم همراه شدن😄

فرزند پروری
👇🏻👇🏻👇🏻
مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۱ سالگی
قصه امشب نی نی ها👼🌛
یه پنگوئن کوچولو بود به اسم “برفی” 🐧❄️. برفی توی یه سرزمین پر از برف و یخ زندگی می‌کرد 🌨️🧊. اون عاشق این بود که با دوستاش روی سرسره‌های یخی لیز بخوره 滑️.
یه روز که داشتن بازی می‌کردن، یه ماهی کوچولو دیدن که توی یه حفره یخ گیر کرده بود 🐠🧊. ماهی کوچولو داشت تقلا می‌کرد تا خودشو نجات بده، ولی نمی‌تونست! 😥
برفی با دیدن ماهی کوچولو، دلش سوخت. 🥺 اون با دوستاش مشورت کرد و گفت: “بچه‌ها، باید به این ماهی کوچولو کمک کنیم!” 🤝
همه با هم یه برنامه ریختن! 💡 اول، چند تا از پنگوئن‌های قوی‌تر شروع کردن به کندن یخ با منقارهای تیزشون ⛏️. بقیه هم با بال‌هاشون باد می‌زدن تا یخ زودتر آب بشه 🌬️.
بالاخره، بعد از کلی تلاش، تونستن یه راه باز کنن و ماهی کوچولو آزاد شد! 🥳 ماهی کوچولو با خوشحالی چند بار دور خودش چرخید و بعد با یه “فیـــــــش!” 👋 رفت توی آب. 🌊
برفی و دوستاش خیلی خوشحال بودن که تونستن به یه موجود دیگه کمک کنن. 🥰 اون روز فهمیدن که با کار تیمی و مهربونی می‌شه کارهای بزرگ انجام داد! 💪🌟
مامان شاهان 👶🏻🩵 مامان شاهان 👶🏻🩵 ۱۳ ماهگی
✨ سلام از شنبه از ورود به ماهِ جدیدِ زندگی 😍🌤️

امروز، شنبه رو طبقِ برنامه‌ ورزش شروع کردم جای همه‌تون خالی، حسابی انرژی گرفتم🤸‍♀️💪 بعد از باشگاه، مثل فرفره برگشتم خونه همیشه از شب قبل برای روزایی که باشگاه دارم، صبحانه‌ی شاهان رو آماده می‌کنم امروز براش قلقلی کوچولوی نون سنگک با ترکیبِ خرما، گردو، یک‌کم کره و پنیر آماده کرده بودم.
وقتی رسیدم خونه، دیدم شاهان تازه بیدار شده و با اون چشم‌های پف‌ پفی داره دنبالِ من می‌گرده... خلاصه صبحونه‌ش رو دادم و بعدش هم سریع دست به کار شدم همه‌ی تشکیلاتِ تخت رو انداختم توی ماشین لباسشویی. 🧺🧼 توی اون یک ساعتی که ماشین مشغولِ کار بود، ناهار رو بار گذاشتم و ظرف‌های صبحونه رو هم شستم .🍽️
بعدِ یکم بازی با شاهان و چرتِ اولش، سریع یه قهوه واسه خودم درست کردم و خوردم ☕️ بعدش هم کمی به کارهای شخصی و اصلاح رسیدم. شاهان که بیدار شد، با هم رفتیم حمام به چه زور و داد و بیدادی از آب درش آوردیم آقا اصلاً دلش نمی‌خواست بیرون بیاد خودم هم یه دوشِ سریع گرفتم و جنگی برگشتیم بیرون. بعدش دوباره بازی، بازی و بازی، و ناهار رو خوردیم. 🥘😋 منم دو روزه فقط غذاهای پخته بدون روغن و شکر و برنج میخورم البته جاش کینوا میخورم و صبح هم اندازه دوتا انگشت نون سنگک خوردم .قبلا از رژیم غذاهای پخته به نتیجه خوبی رسیده ام توی اصلاح سبک قبل از بارداریم .
حالا بالاخره شاهان رفته برای چرتِ دومش و من تازه فرصت کردم بیام و براتون بنویسم... 📝
برنامه‌ی عصرم هم اینه که بزنم بیرون و ببینم چه هدیه‌یِ خوبی برای تولدِ پدرم که نزدیکه، می‌تونم پیدا کنم... 🎁
شما خوبید؟ همه‌چیز روبه‌راهه؟ 🌈💫
کولیک رفلاکس پوشک بچه شیر مادر تغذیه شیرخشک فرزندپروری مولتی‌ویتامین آروغ شیرخشک پوشک جیش بی‌بی‌چک
مامان دخملی 👩🏻‍🍼🩷 مامان دخملی 👩🏻‍🍼🩷 ۱۴ ماهگی
سلام مامانا شبتون بخیر ✨
حالتون چطوره؟!
یه سوال لطفا راهنمایی کنید💖
من زمانی که میخواستم به دخترم تخم مرغ بدم از زرده اندازه یه نخود شروع کردم و تا یک هفته که به زرده کامل رسیدـ
بعد من چون تست زرده گرفته بودم فکر میکردم مشکلی نداره که زرده و سفیده رو باهم بدم...
یه روز تخم مرغ با اسفناج دادم که دیدم همون موقع صورت دخترم قرمز شد گفتم به اسفناج حساسیت داره..
یه روز تخم مرغ با شوید دادم باز قرمز شد گفتم به شوید هم حساسیت داره...
یه روز دیگه تخم مرغ رو با روغن زرد گاوی درست کردم که باز اینجوری شد 🤦🏻‍♀️
امشب ولی همسرم تخم مرغ رو همینجوری با روغن زیتون که قاطی غذاهاش میریزم درست کرد و در کمال تعجب 😳 دیدم باز صورتش قرمز شده

بعد گفتم نکنه اصلا به هیچ کدوم از اینا حساسیت نداره و حساسیتش مربوط به تخم مرغه؟! 🤔

توی نت جستجو کردم نوشته بود پروتئین سفیده از زرده خیلی بیشتره و ممکنه بعضی کودکان بهش حساسیت نشون بدن 🥚

الان میخوام بدونم درست متوجه شدم پس یعنی میتونم زرده رو بدم؟! مشکلی نداره؟!

بعد مامانایی که بچه هاشون به پروتئین تخم مرغ حساسیت دارن چه چیزایی رو رعایت میکنید توی غذاهاشون؟! 🥲


پ ن: عکس برا امروزه که دخملی رو تنهایی بدون کمک همسرم بردم حموم 🥹😍
حسابی باهم آب بازی کردیم جوری که بیرون اومدیم تا گذاشتمش تو گهواره 😴 رفت 😂😍

۱۴۰۴/۱۲/۱۷،۰۰:۴۶
مامان ارسلان👼🏻 مامان ارسلان👼🏻 ۱۰ ماهگی
مامان شاهو مامان شاهو ۱۲ ماهگی
ممنون از نظرات تاپیک قبلی به ویژه نظرات مخالف 🙏🏻❣️
متاسفانه باید اشاره میکردم که من روش رها سازی و گریه رو چطور انجام دادم که حتی سوءبرداشت برای کسانی که موافق هستند هم پیش نیاد.
از ابتدا که با همسرم شروع کردیم زمان اینقدر نبود به خصوص برای خواب مستقل، از سه دقیقه شروع کردیم و به مرور تایم رو زیاد کردیم. اون هم همیشه یکی از ما توی اتاق پیشش بود فقط بغلش نمی‌کردیم و باهاش صحبت میکردیم یا نازش میکردیم کهذالبته این کار رو بیشتر همسرم انجام میدادن چون من از گریه اش استرس میگرفتم و ناراحت میشدم به خصوص که چندماه پیش من در اوج افسردگی بعد از زایمان بودم و خودم مرتب زیر نظر مشاورم بودم.
به مرور، زمان رو بیشتر کردیم و حداکثر زمان گریه اش شد ده دقیقه و اتفاقا از بعدش خود به خود زمانش کم شد. یعنی میخوابید روی تختش همین که گریه میکرد من شکمش رو نوازش میکردم و یا سرشو بوسش میکردم و قصه تعریف میکردم و هر شبم قصه ی مشابه که تبدیل به روتین بشه. به مرور خوابش توی روز هم همین شکل شد و حتی بهتر از شب و الان فقط میذارمش توی تختش عروسکش رو میذارم پیشش با یکی دندونی هاش چون خارش شدید لثه داره و بوسش میکنم و میگم لالا مامان و میرم.
بازهم اوایل ده دقیقه ای نق میزد و هی صداش میکردم یا خودم پایین تختش میخوابیدم که منو نبینه ولی دستمو میگرفتم بالا میگفتم ببین مامان من اینجام.. تا الان که کلا اگر نخوابه هم نق نمیزنه.
ادامه در کامنت
#فرزند_پروری #غذای_کمکی #نوزاد #روانشناسی #تربیتی